تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 تور آنتالیا چت باران ربات اینستاگرام دیجیتال مارکتینگ مرکز خیریه - صندوق خیریه طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
مجله دفتر مشق - صفحه 105

به نام خدا

خلاصه کتاب جاذبه و دافعه علی( ع) اثر استاد مطهری

گردآورنده: فهمیمه اکبرشاهی

درس شبکه‌های اجتماعی / استاد سرکارخانم سلطانپور / ترم دوم رشته روابط عمومی / واحد 41 ( روزهای سه شنبه)

خلاصه کتاب جاذبه و دافعه علی علیه‏السلام اثر استاد مطهری

شخصیت عظیم و گسترده امیرالمؤمنین علی علیه السلام وسیعتر و متنوعتر از اینست که یک فرد بتواند در همه جوانب و نواحی آن وارد شود و توسن‏ اندیشه را به جولان آورد . برای یک فرد حداکثری که میسر است اینست که‏ یک یا چند ناحیه معین و محدود را برای مطالعه و بررسی انتخاب کند و به‏ همان قناعت ورزد . یکی از جوانب و نواحی وجود این شخصیت عظیم ، ناحیه تأثیر او بر روی‏ انسانها به شکل مثبت یا منفی است و به عبارت دیگر " جاذبه و دافعه " نیرومند او است که هنوز هم نقش فعال خود را ایفا می‏نماید و در این‏ کتاب درباره اش گفتگو شده است . شخصیت افراد از نظر عکس العمل سازی در روحها و جانها یکسان نیست . به هر نسبت که شخصیت حقیرتر است کمتر خاطرها را به خود مشغول می‏دارد و در دلها هیجان و موج ایجاد می‏کند و هر چه عظیمتر و پرنیروتر است خاطره‏ انگیزتر و عکس العمل سازتر است ، خواه عکس العمل موافق یا مخالف .شخصیتهای خاطره انگیز و عکس العمل ساز ، زیاد بر سر زبانها می‏افتند ، موضوع مشاجره‏ها و مجادله‏ها قرار می‏گیرند ، سوژه شعر و نقاشی و هنرهای‏ دیگر واقع می‏شوند ، قهرمان داستانها و نوشته‏ها می‏گردند . اینها همه‏ چیزهائی است که در مورد علی علیه السلام به حد اعلی وجود دارد و او در این جهت بی رقیب و یا بسیار کم رقیب است . گویند محمد بن شهرآشوب‏ مازندرانی که از اکابر علمای امامیه در قرن هفتم است ، هنگامی که کتاب‏ معروف " مناقب " را تألیف می‏کرد، هزار کتاب به نام مناقب که همه‏ درباره علی علیه السلام نوشته شده بود در کتابخانه خویش داشت . این یک‏ نمونه می‏رساند که شخصیت والای مولی در طول تاریخ چه قدر خاطرها را مشغول‏ می‏داشته است .

امتیاز اساسی علی علیه السلام و سایر مردانی که از پرتو حق روشن بوده‏اند اینست که علاوه بر مشغول داشتن خاطرها و سرگرم کردن اندیشه‏ها ، به دلها و روحها نور و حرارت و عشق و نشاط و ایمان و استحکام می‏بخشند . فیلسوفانی مانند سقراط و افلاطون و ارسطو و بوعلی و دکارت نیز قهرمان‏ تسخیر اندیشه‏ها و سرگرم کردن خاطرها هستند. رهبران انقلابهای اجتماعی ، مخصوصا در دو قرن اخیر ، علاوه بر این ، نوعی تعصب در پیروان خود به وجود آوردند. مشایخ عرفان پیروان خویش را احیانا آنچنان وارد مرحله " تسلیم‏ " می‏کنند که اگر پیر مغان اشارت کند سجاده به

می‏رنگین می‏نمایند. اما در هیچکدام از آنها گرمی و حرارت توأم با نرمی و لطافت و صفا و رقتی که‏ در پیروان علی ، تاریخ نشان می‏دهد نمی بینیم . اگر صفویه از دراویش‏ لشکری جرار و مجاهدانی کارآمد ساختند با نام علی کردند نه با نام خودشان‏ حسن و زیبائی معنوی که محبت و خلوص ایجاد می‏کند از یک مقوله است و سیادت و منفعت و مصلحت زندگی که کالای رهبران اجتماعی ، و یا عقل و فلسفه که کالای فیلسوف است ، و یا اثبات سلطه و اقتدار که کالای عارف است از مقوله های دیگر.

معروف است که یکی از شاگردان بوعلی سینا به استاد می‏گفت اگر تو با این فهم و هوش خارق العاده مدعی نبوت شوی مردم به تو می‏گروند و بوعلی‏ سکوت کرد . تا در سفری در فصل زمستان که باهم بودند سحرگاه بوعلی از خواب بیدار شد و شاگرد را بیدار کرد و گفت تشنه‏ام قدری آب بیاور . شاگرد تعلل کرد و شروع کرد به عذر تراشیدن. هر چه بوعلی اصرار کرد شاگرد حاضر نشد در آن زمستان سرد بستر گرم را ترک کند . در همین وقت فریاد مؤذن از بالای مأذنه بلند شد که الله اکبر ، اشهد ان لا اله الا الله ، اشهد ان محمدا رسول الله . بوعلی فرصت را مناسب دید که جواب شاگرد را بدهد گفت تو که مدعی بودی اگر من ادعای پیغمبری کنم مردم ایمان خواهند آورد اکنون ببین فرمان حضوری من به تو که سالها شاگرد من بوده‏ای و از درس من‏ بهره برده‏ای آنقدر نفوذ ندارد که لحظه‏ای بستر گرم را ترک کنی و آبی به‏ من بدهی . اما این مرد مؤذن پس از چهارصد سال فرمان پیغمبر را اطاعت‏
کرده از بستر گرم خارج شده و رفته بر روی این بلندی و به وحدانیت خدا و رسالت او گواهی می‏دهد . ببین تفاوت ره از کجا است تا به کجا . آری فیلسوفان شاگرد می‏سازند نه پیرو ، رهبران اجتماعی پیروان متعصب‏ می‏سازند نه انسانهای مهذب ، اقطاب و مشایخ عرفان ارباب تسلیم می‏سازند نه مؤمن مجاهد فعال . در علی هم خاصیت فیلسوف است و هم خاصیت رهبر انقلابی و هم خاصیت‏ پیر طریقت و هم خاصیتی از نوع خاصیت پیامبران . مکتب او هم مکتب عقل‏ و اندیشه است و هم مکتب ثوره و انقلاب و هم مکتب تسلیم و انضباط و هم‏
مکتب حسن و زیبائی و جذبه و حرکت . علی علیه السلام پیش از آنکه امام عادل برای دیگران باشد و درباره‏ دیگران به عدل رفتار کند ، خود شخصا موجودی متعادل و متوازن بود . کمالات‏ انسانیت را باهم جمع کرده بود . هم اندیشه‏ای عمیق و دور رس داشت و هم‏ عواطفی رقیق و سرشار . کمال جسم و کمال روح را توأم داشت . شب ، هنگام‏ عبادت از ماسوی می‏برید و روز ، در متن اجتماع فعالیت می‏کرد . روزها چشم‏ انسانها مواسات و از خود گذشتگیهای او را می‏دید و گوشهایشان پند و اندرزها و گفتارهای حکیمانه اش را می‏شنید و شب چشم ستارگان اشکهای‏ عابدانه‏اش را می‏دید و گوش آسمان مناجاتهای عاشقانه‏اش را می‏شنید . هم‏ مفتی بود و هم حکیم . هم عارف بود و هم رهبر اجتماعی . هم زاهد بود و هم‏ سرباز . هم قاضی بود و هم کارگر . هم خطیب بود و هم نویسنده . بالاخره به‏ تمام معنی یک انسان کامل بود با همه زیبائیهایش . کتاب حاضر مجموعه‏ای است از چهار سخنرانی که در روزهای 18 تا 21 ماه‏ مبارک رمضان سال 1388 در حسینیه ارشاد ایراد شده است . این کتاب مشتمل‏ است بر یک مقدمه و دو بخش . در مقدمه کلیاتی درباره جذب و دفع به طور عموم و جاذبه و دافعه انسانها به طور خصوص بحث شده است . در بخش اول‏ جاذبه علی علیه السلام که همواره دلهائی را به سوی خود کشیده و می‏کشد و فلسفه آن و فائده و اثر آن ، موضوع بحث قرار گرفته است . در بخش دوم‏ دافعه نیرومند آن حضرت که چگونه عناصری را به سختی طرد می‏کرد و دور می‏انداخت توضیح و تشریح شده است . ثابت شده که علی علیه السلام دو نیروئی بوده است و هر کس که بخواهد در مکتب او پرورش یابد باید دو نیروئی باشد . نظر به اینکه دو نیروئی بودن به تنهائی کافی نیست که معرف مکتب علی‏ باشد . در این کتاب کوشش شده تا حد امکان نشان داده شود که جاذبه‏ علی افرادی از چه طراز را جذب می‏کرد و دافعه او چه سنخ افرادی را طرد می‏نمود ؟ ای بسا برخی از ما که مدعی پیروی مکتب او هستیم آنان را که علی‏ جذب می‏کند دفع کنیم و آنان را که او دفع می‏کرد جذب کنیم . در قسمت‏ دافعه علی به بحث درباره خوارج اکتفا شده است و حال آنکه طبقات دیگری‏ نیز هستند که مشمول دافعه علی می‏باشند . شاید در وقت دیگر ، و لااقل چاپ‏ دیگر این کتاب ، این نقص مانند سایر نواقص کتاب جبران شود . زحمات اصلاح و تکمیل سخنرانیها را فاضل بلند قدر جناب آقای فتح الله‏ امیدی متحمل شده‏اند . نیمی از کتاب به قلم معظم له است که پس از استخراج از نوارهای ضبط صوت ، از نو به قلم خود نوشته و احیانا اصلاح و یا تکمیل کرده‏اند . نیم دیگر آن تقریر لفظی خود اینجانب است و یا احیانا بعد از اصلاح معظم له به قلم خود چیزهائی اضافه کرده‏ام . امیدوارم‏ مجموعا اثر مفید و آموزنده‏ای باشد. از خداوند متعال مسئلت داریم که ما را از متابعان واقعی علی علیه السلام قرار دهد.

قانون جذب و دفع :

قانون " جذب و دفع " یک قانون عمومی است که بر سرتاسر نظام‏ آفرینش حکومت می‏کند . از نظر جوامع علمی امروز بشر مسلم است که هیچ‏ ذره‏ای از ذرات جهان هستی از دائره حکومت جاذبه عمومی خارج نبوده و همه‏ محکوم آنند. از بزرگترین اجسام و اجرام عالم تا کوچکترین ذرات آن دارای‏ این نیروی مرموز به نام نیروی جاذبه هستند و هم به نحوی تحت تأثیر آن‏ می‏باشند .

بشر دورانهای باستان به جاذبه عمومی جهان پی نبرده بود و لیکن به وجود جاذبه در برخی اجسام پی برده بود و بعضی از اشیاء را سمبل آن می‏دانست ، چون مغناطیس و کهربا . تازه ، ارتباط جاذبی آنها را نسبت به همه چیز نمی‏دانست بلکه به یک ارتباط خاصی رسیده بود ، ارتباط مغناطیس و آهن ، کهربا و کاه .ذره ذره کاندر این ارض و سماست

جنس خود را همچو کاه و کهرباست از اینها که بگذریم نیروی جاذبه را در مورد سایر جمادات نمی‏گفتند و فقط درباره زمین که چرا در وسط افلاک وقوف کرده است سخنی داشتند .

معتقد بودند که زمین در وسط آسمان معلق است و جاذبه از هر طرف آنرا می‏کشد و چون این کشش از همه جوانب است قهرا در وسط ایستاده و به هیچ‏ طرف متمایل نمی‏گردد . بعضی معتقد بودند که آسمان ، زمین را جذب نمی‏کند بلکه آن را دفع می‏کند ، و چون نیروی وارد بر زمین از همه جوانب متساوی‏ است در نتیجه زمین در نقطه خاصی قرار گرفته و تغییر مکان نمی‏دهد . در نباتات و حیوانات نیز همه قائل به قوه جاذبه و دافعه بوده‏اند ، به‏ این معنی که آنها را دارای سه قوه اصلی : غاذیه ، نامیه و مولده‏ می‏دانستند و برای قوه غاذیه چند قوه فرعی قائل بودند : جاذبه ، دافعه ، هاضمه و ماسکه . و می‏گفتند در معده نیروی جذبی است که غذا را به سوی خود می‏کشد و احیانا هم آنجا که غذا را مناسب نیابد دفع می‏کند ( 1 ) و همچنین‏ می‏گفتند در کبد نیروی جذبی است که آب را به سوی خود جذب می‏کند . معده نان را می‏کشد تا مستقر می‏کشد مر آب را تف جگر

جاذبه و دافعه در جهان انسان :

در اینجا غرض از جذب و دفع ، جذب و دفعهای جنسی نیست اگر چه آن نیز خود نوع خاصی از جذب و دفع است اما با بحث ما ارتباط ندارد و خود موضوعی مستقل است . بلکه مراد آن جذب و دفعهائی است که در میان افراد انسان در صحنه حیات اجتماعی وجود دارد . در جامعه انسانی نیز برخی‏ همکاریها است که بر اساس اشتراک منافع است . البته اینها نیز از بحث‏ ما خارج است . قسمت عمده‏ای از دوستیها و رفاقتها ، و یا دشمنیها و کینه توزیها ، همه‏ مظاهری از جذب و دفع انسانی است . این جذب و دفعها براساس سنخیت و مشابهت و یا ضدیت و منافرت پی‏ریزی شده است ( 1 ) و در حقیقت علت‏ اساسی جذب و دفع را باید در سنخیت و تضاد جستجو کرد ، همچنانکه از نظر بحثهای فلسفی مسلم است که : السنخیة علة الانضمام . گاهی دو نفر انسان یکدیگر را جذب می‏کنند و دلشان می‏خواهد با یکدیگر دوست و رفیق باشند . این رمزی دارد و رمزش جز سنخیت نیست . این دو نفر تا در بینشان مشابهتی نباشد همدیگر را جذب نمی‏کنند و متمایل به‏ دوستی با یکدیگر نخواهند شد و به طور کلی نزدیکی هر دو موجود دلیل بر یک‏ نحو مشابهت و سنخیتی است در بین آنها .در مثنوی ، دفتر دوم داستان شیرینی را آورده است :

حکیمی زاغی را دید که با لک لکی طرح دوستی ریخته با هم می‏نشینند و باهم پرواز می‏کنند ! دو مرغ از دو نوع . زاغ نه قیافه‏اش و نه رنگش ، با لک لک شباهتی ندارد . تعجب کرد که زاغ با لک لک چرا ؟ ! نزدیک آنها رفت و دقت کرد دید هر دوتا لنگند.

این یک پائی بودن، دو نوع حیوان بیگانه را باهم انس داد . انسانها نیز هیچگاه بدون جهت با یکدیگر رفیق و دوست نمی‏شوند کما اینکه هیچوقت‏ بدون جهت با یکدیگر دشمن نمی‏شوند .

به عقیده بعضی ریشه اصلی این جذب و دفعها نیاز و رفع نیاز است . انسان موجودی نیازمند است و ذاتا محتاج آفریده شده ، با فعالیتهای پی‏گیر خویش می‏کوشد تا خلاءهای خود را پر کند و حوائجش را برآورد و این نیز امکان پذیر نیست بجز اینکه به دسته‏ای بپیوندد و از جمعیتی رشته پیوند را بگسلد تا بدینوسیله از دسته‏ای بهره گیرد و از زیان دسته دیگر خود را برهاند و ما هیچ گرایش و یا انزجاری را در وی نمی‏بینیم مگر اینکه از شعور استخدامی او نضج

گرفته است . و روی این حساب ، مصالح حیاتی و ساختمان فطری ، انسان را جاذب و دافع پرورده است تا با آنچه در آن خیری احساس می‏کند بجوشد و آنچه را با اهداف خویش منافر می‏بیند از خود دور کند و در مقابل آنچه‏ غیر از اینهاست که نه منشأ بهره‏ای هستند و نه زیانبارند بی‏احساس باشد ، و در حقیقت جذب و دفع دورکن اساسی زندگی بشرند و به همان مقداری که از آنها کاسته شود در نظام زندگیش خلل جایگزین می‏گردد و بالاخره آنکه قدرت‏ پر کردن خلاءها را دارد دیگران را به خود جذب می‏کند و آنکه نه تنها خلاءی‏ را پر نمی‏کند بلکه بر خلاءها می‏افزاید انسانها را از خود طرد می‏کند و بی‏تفاوتها هم همچوسنگی در کناری

اختلاف انسانها در جذب و دفع :

افراد از لحاظ جاذبه و دافعه نسبت به افراد دیگر انسان ، یکسان نیستند بلکه به طبقات مختلفی تقسیم می‏شوند :

1 - افرادی که نه جاذبه دارند و نه دافعه ، نه کسی آنها را دوست و نه‏ کسی دشمن دارد ، نه عشق و علاقه و ارادت را بر می‏انگیزند و نه عداوت و حسادت و کینه و نفرت کسی را ، بی‏تفاوت در بین مردم راه می‏روند مثل این‏ است که یک سنگ در میان مردم راه برود . این ، یک موجود ساقط و بی‏اثر است . آدمی که هیچگونه نقطه مثبتی در او وجود ندارد ( مقصود از مثبت تنها جهت فضیلت نیست ، بلکه شقاوتها نیز در اینجا مقصود است ) نه از نظر فضیلت و نه از نظر رذیلت ، حیوانی است غذائی می‏خورد و خوابی می‏رود و در میان مردم‏ می‏گردد همچون گوسفندی که نه دوست کسی است و نه دشمن کسی ، و اگر هم به‏ او رسیدگی کنند و آب و علفش دهند برای این است که در موقع از گوشتش‏ استفاده کنند . او نه موج موافق ایجاد می‏کند و نه موج مخالف . اینها یک‏ دسته هستند : موجودات بی‏ارزش و انسانهای پوچ و تهی ، زیر انسان نیاز دارد که دوست بدارد و او را دوست بدارند و هم می‏توانیم بگوئیم نیاز
دارد که دشمن بدارد و او را دشمن بدارند.


2 - مردمی که جاذبه دارند اما دافعه ندارند ، با همه می‏جوشند و گرم‏ می‏گیرند و همه مردم از همه طبقات را مرید خود می‏کنند ، در زندگی همه کس‏ آنها را دوست دارد و کسی منکر آنان نیست ، وقتی هم که بمیرند مسلمان با زمزمشان می‏شوید و هندو بدن آنها را می‏سوزاند . چنان با نیک و بد خوکن که بعد از مردنت عرفی مسلمانت به زمزمشوید و هندو بسوزاند بنا به دستور این شاعر ، در جامعه‏ای که نیمی از آن مسلمان است و به‏ جنازه مرده احترام می‏کند و آن را غسل می‏دهد و گاهی برای احترام بیشتر با آب مقدس زمزم غسل می‏دهند ، و نیمی هندو که مرده را می‏سوزانند و خاکسترش را بر باد می‏دهند ، در چنین جامعه‏ای آنچنان زندگی کن که مسلمان‏ تو را از خود بداند و بخواهد ترا پس از مرگ با آب زمزم و هندو نیز تو را از خویش بداند و بخواهد پس از مرگ تو را بسوزاند . غالبا خیال می‏کنند که حسن خلق و لطف معاشرت و به اصطلاح امروز " اجتماعی بودن " همین است که انسان همه را با خود دوست کند . اما این‏ برای انسان هدفدار و مسلکی که فکر و ایده‏ای را در اجتماع تعقیب می‏کند و درباره منفعت خودش نمی‏اندیشد میسر نیست . چنین انسانی خواه ناخواه یک رو و قاطع و صریح است مگر آنکه منافق و دورو باشد . زیرا همه مردم‏ یک جور فکر نمی کنند و یک جور احساس ندارند و پسندهای همه یکنواخت‏ نیست . در بین مردم دادگر هست ، ستمگر هم هست ، خوب هست ، بد هم‏ هست . اجتماع منصف دارد ، متعدی دارد ، عادل دارد ، فاسق دارد ، و آنها همه نمی‏توانند یک نفر آدم را که هدفی را به طور جدی تعقیب می‏کند و خواه‏ ناخواه با منافع بعضی از آنها تصادم پیدا می‏کند دوست داشته باشند . تنها کسی موفق می‏شود دوستی طبقات مختلف و صاحبان ایده‏های مختلف را جلب کند که متظاهر و دروغگو باشد و با هر کسی مطابق میلش بگوید و بنمایاند . اما اگر انسان یک رو باشد و مسلکی ، قهرا یک عده‏ای با او دوست می‏شوند و یک عده‏ای نیز دشمن . عده‏ای که با او در یک را هند به سوی او کشیده‏ می‏شوند و گروهی که در راهی مخالف آن راه می‏روند او را طرد می‏کنند و با او می‏ستیزند .
بعضی از مسیحیان که خود را و کیش خود را مبشر محبت معرفی می‏کنند ، ادعای آنها اینست که انسان کامل فقط محبت دارد و بس ، پس فقط جاذبه‏ دارد و بس ، و شاید برخی هندوها نیز این چنین ادعائی را داشته باشند . در فلسفه هندی و مسیحی از جمله مطالبی که بسیار به چشم می‏خورد محبت‏ است . آنها می‏گویند باید به همه چیز علاقه ورزید و ابراز محبت کرد و وقتی که ما همه را دوست داشتیم چه مانعی دارد که همه نیز ما را دوست‏ بدارند ، بدها هم ما را دوست بدارند چون از ما محبت دیده‏اند . اما این آقایان باید بدانند تنها اهل محبت بودن کافی نیست ، اهل‏ مسلک هم باید بود و به قول گاندی در " اینست مذهب من " محبت باید با حقیقت توأم باشد و اگر با حقیقت توأم بود باید مسلکی بود و مسلکی‏ بودن خواه ناخواه دشمن ساز است و در حقیقت دافعه‏ای است که عده‏ای را به‏ مبارزه بر می‏انگیزد و عده‏ای را طرد می‏کند.


اسلام نیز قانون محبت است . قرآن ، پیغمبر اکرم را رحمة للعالمین‏ معرفی می‏کند:
« نفرستادیم تو را مگر که مهر و رحمتی باشی برای جهانیان . یعنی نسبت به‏ خطرناکترین دشمنانت نیز رحمت باشی و به آنان محبت کنی. »

اما محبتی که قرآن دستور می‏دهد آن نیست که با هر کسی مطابق میل و خوشایند او عمل کنیم ، با او طوری رفتار کنیم که او خوشش بیاید و لزوما به سوی ما کشیده شود . محبت این نیست که هر کسی را در تمایلاتش آزاد بگذاریم و یا تمایلات او را امضاء کنیم . این محبت نیست بلکه نفاق و دوروئی است . محبت آنست که با حقیقت توأم باشد . محبت خیر رساندن‏ است و احیانا خیر رساندنها به شکلی است که علاقه و محبت طرف را جلب‏ نمی‏کند . چه بسا افرادی که انسان از این رهگذر به آنها علاقه می‏ورزد و آنها چون این محبتها را با تمایلات خویش مخالف می‏بینند بجای قدردانی‏ دشمنی می‏کنند . به علاوه و محبت منطقی و عاقلانه آنست که خیر و مصلحت‏ جامعه بشریت در آن باشد نه خیر یک فرد و یا یک دسته بالخصوص . بسا خیر رساندنها و محبت کردنها به افراد که عین شر رساندن و دشمنی کردن با اجتماع است.

در تاریخ مصلحین بزرگ، بسیار می‏بینیم که برای اصلاح شؤون اجتماعی مردم‏ می‏کوشیدند و رنجها را به خود هموار می‏ساختند اما در عوض جز کینه و آزار از مردم جوابی نمی‏دیدند . پس اینچنین نیست که در همه جا محبت ، جاذبه‏ باشد بلکه گاهی محبت به صورت دافعه‏ای بزرگ جلوه می‏کند که جمعیتهائی را علیه انسان‏ متشکل می‏سازد .
عبدالرحمن بن ملجم مرادی از سختترین دشمنان علی بود . علی خوب‏ می‏دانست که این مرد برای او دشمنی بسیار خطرناک است . دیگران هم گاهی‏ می‏گفتند که آدم خطرناکی است ، کلکش را بکن . اما علی می‏گفت قصاص قبل‏ از جنایت بکنم؟! اگر او قاتل من است من قاتل خودم را نمی‏توانم بکشم. او قاتل من است نه من قاتل او. و درباره او بود که علی گفت:

« من می‏خواهم او زنده بماند و سعادت او را دوست دارم اما او می‏خواهد مرا بکشد.» من به او محبت و علاقه دارم اما او با من دشمن است و کینه‏ می‏ورزد.

و ثالثا محبت تنها داروی علاج بشریت نیست . در مذاقها و مزاجهائی‏ خشونت نیز ضرورت دارد و مبارزه و دفع و طرد لازم است . اسلام هم دین‏ جذب و محبت است و هم دین دفع و نقمت.

3 - مردمی که دافعه دارند اما جاذبه ندارند ، دشمن سازند اما دوست ساز نیستند . اینها نیز افراد ناقصی هستند ، و این دلیل بر اینست که فاقد خصائل مثبت انسانی می‏باشند زیرا اگر از خصائل انسانی بهره‏مند بودند گروهی و لو عده قلیلی طرفدار و علاقه‏مند داشتند ، زیرا در میان مردم همواره آدم خوب وجود دارد هر چند عددشان کم باشد . اگر همه مردم باطل و ستم پیشه بودند این دشمنیها دلیل حقیقت و عدالت‏ بود اما هیچوقت همه مردم بد نیستند همچنانکه در هیچ زمانی همه مردم خوب‏ نیستند . قهرا کسی که همه دشمن او هستند خرابی از ناحیه خود اوست و الا چگونه ممکن است در روح انسان خوبیها وجود داشته باشد و هیچ دوستی نداشته‏
باشد . اینگونه اشخاص در وجودشان جهات مثبت وجود ندارد حتی در جهات‏ شقاوت . وجود اینها سر تا سر تلخ است و برای همه هم تلخ است . چیزی که‏ لااقل برای بعضیها شیرین باشد [ در اینها ] وجود ندارد.

علی ( ع ) می‏فرماید:

" ناتوانترین مردم کسی است که از دوست یافتن ناتوان باشد و از آن‏ ناتوانتر آنکه دوستان را از دست بدهد و تنها بماند ".

4 - مردمی که هم جاذبه دارند و هم دافعه . انسانهای با مسلک که در راه‏ عقیده و مسلک خود فعالیت می‏کنند ، گروههائی را به سوی خود می‏کشند ، در دلهائی به عنوان محبوب و مراد جای می‏گیرند و گروههائی را هم از خود دفع‏ می‏کنند و می‏رانند ، هم دوست سازند و هم دشمن ساز ، هم موافق پرور و هم‏ مخالف پرور .

اینها نیز چند گونه‏اند ، زیرا گاهی جاذبه و دافعه هر دو قوی است و گاهی هر دو ضعیف و گاهی با تفاوت . افراد با شخصیت آنهائی هستند که‏ جاذبه و دافعه شان هر دو قوی باشد ، و این بستگی دارد به اینکه پایگاههای‏ مثبت و پایگاههای منفی در روح آنها چه اندازه نیرومند باشد . البته قوت‏ نیز مراتب دارد ، تا می‏رسد به جائی که دوستان مجذوب ، جان را فدا می‏کنند و در راه او از خود می‏گذرند و دشمنان هم آنقدر سرسخت می‏شوند که‏ جان خود را در این راه از کف می‏دهند و تا آنجا قوت می‏گیرند که حتی بعد از مرگ قرنها جذب و دفعشان در روحها کارگر واقع می‏شود و سطح وسیعی را اشغال می‏کند . و این جذب و دفعهای سه بعدی از مختصات اولیاء است‏ همچنانکه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله پیامبران است.


از طرفی باید دید چه عناصری را جذب و چه عناصری را دفع می‏کنند . مثلا گاهی عنصر دانا را جذب و عنصر نادان را دفع [ می‏کنند ] و گاهی بر عکس‏ است . گاهی عناصر شریف و نجیب را جذب و عناصر پلید و خبیث را دفع [
می‏کنند ] و گاهی برعکس است . لهذا دوستان و دشمنان ، مجذوبین و مطرودین‏ هر کسی دلیل قاطعی بر ماهیت اوست . صرف جاذبه و دافعه داشتن و حتی قوی بودن جاذبه و دافعه برای اینکه‏ شخصیت شخص قابل ستایش باشد کافی نیست بلکه دلیل اصل شخصیت است ، و شخصیت هیچکس دلیل خوبی او نیست . تمام‏ رهبران و لیدرهای جهان حتی جنایتکاران حرفه‏ای از قبیل چنگیز و حجاج و معاویه ، افرادی بوده‏اند که هم جاذبه داشته‏اند و هم دافعه . تا در روح‏ کسی نقاط مثبت نباشد هیچگاه نمی‏تواند هزاران نفر سپاهی را مطیع خویش‏
سازد و مقهور اراده خود گرداند . تا کسی قدرت رهبری نداشته باشد نمی‏تواند مردمی را اینچنین به دور خویش گرد آورد .
نادرشاه یکی از این افراد است . چقدر سرها بریده و چقدر چشمها را از حدقه‏ها بیرون آورده است اما شخصیتش فوق العاده نیرومند است . از ایران‏ شکست خورده و غارت زده اواخر عهد صفوی ، لشکری گران به وجود آورد و همچون مغناطیس که براده‏ها ی آهن را جذب می‏کند ، مردان جنگی را به گرد خویش جمع کرد که نه تنها ایران را از بیگانگان نجات بخشید بلکه تا اقصی‏ نقاط هندوستان براند و سرزمینهای جدیدی را در سلطه حکومت ایرانی درآورد .
بنابر این هر شخصیتی هم سنخ خود را جذب می‏کند و غیر هم سنخ را از خود دور می‏سا زد . شخصیت عدالت و شرف عناصر خیر خواه و عدالتجو را به سوی‏ خویش جذب می‏کند و هواپرستها و پول پرستها و منافقها را از خویش طرد می‏کند . شخصیت جنایت ، جانیان را به دور خویش جمع می‏کند و نیکان را از خود دفع می‏کند . و همچنانکه اشاره کردیم تفاوت دیگر در مقدار نیروی جذب است . همچنانکه درباره جاذبه نیوتن می‏گویند به تناسب جرم جسم و کمتر بودن فاصله ، میزان کشش و جذب بیشتر می‏شود ، در انسانها قدرت جاذبه و فشار وارد از ناحیه شخص صاحب جاذبه متفاوت است .

علی شخصیت دو نیروئی

علی از مردانی است که هم جاذبه دارد و هم دافعه ، و جاذبه و دافعه او سخت نیرومند است . شاید در تمام قرون و اعصار ، جاذبه و دافعه‏ای به‏ نیرومندی جاذبه و دافعه علی پیدا نکنیم . دوستانی دارد عجیب ، تاریخی ، فداکار ، با گذشت ، از عشق او همچون شعله‏هائی از خرمنی آتش ، سوزان و پر فروغ‏اند ، جان دادن در راه او را آرمان و افتخار می‏شمارند و در دوستی او همه چیز را فراموش کرده‏اند . از مرگ علی سالیان بلکه قرونی گذشت‏ اما این جاذبه همچنان پرتو می‏افکند و چشمها را به سوی خویش خیره می‏سازد در دوران زندگیش عناصر شریف و نجیب ، خدا پرستانی فداکار و بی‏طمع ، مردمی با گذشت و مهربان ، عادل و خدمتگزار خلق گرد محور وجودش چرخیدند که هر کدام تاریخچه‏ای آموزنده دارند و پس از مرگش در دوران خلافت‏ معاویه و امویان جمعیتهای زیادی به جرم دوستی او در سختترین شکنجه‏ها قرار گرفتند اما قدمی را در دوستی و عشق علی کوتاه نیامدند و تا پای جان‏ ایستادند سایر شخصیتهای جهان با مرگشان همه چیزها می‏میرد و با جسمشان در زیر خاکها پنهان می‏گردد اما مردان حقیقت خود می‏میرند ولی مکتب و عشقها که بر می‏انگیزند با گذشت قرون تابنده تر می‏گردد .
ما در تاریخ می‏خوانیم که سالها بلکه قرنها پس از مرگ علی افرادی با جان از ناوک دشمنانش استقبال می‏کنند . از جمله مجذوبین و شیفتگان علی ، میثم تمار را می‏بینیم که بیست سال‏ پس از شهادت مولی بر سر چوبه دار از علی و فضائل و سجایای انسانی او سخن می‏گوید . در آن ایامی که سرتاسر مملکت اسلامی در خفقان فرو رفته ، تمام آزادیها کشته شده و نفسها در سینه زندانی شده است و سکوتی مرگبار همچون غبار مرگ بر چهره‏ها نشسته است ، او از بالای دار فریاد بر می‏آورد که بیائید از علی برایتان بگویم . مردم از اطراف برای شنیدن سخنان میثم‏ هجوم آوردند . حکومت قداره‏بند اموی که منافع خود را در خطر می‏بیند دستور می‏دهد که بر دهانش لجام زدند و پس از چند روزی هم به حیاتش خاتمه‏ دادند . تاریخ از این قبیل شیفتگان برای علی بسیار سراغ دارد . این جذبه‏ها اختصاصی به عصری دون عصری ندارد . در تمام اعصار جلوه‏هائی‏ از آن جذبه‏های نیرومند می‏بینیم که سخت کارگر افتاده است .
مردی است به نام ابن سکیت . از علما و بزرگان ادب عربی است و هنوز هم در ردیف صاحبنظران زبان عرب مانند سیبویه و دیگران نامش برده می‏شود این مرد در دوران خلافت متوکل عباسی می‏زیسته - در حدود دویست سال بعد از شهادت علی - در دستگاه متوکل متهم بود که شیعه است اما چون بسیار فاضل و برجسته بود متوکل او را به عنوان معلم فرزندانش انتخاب کرد . یک روز که بچه‏های متوکل به‏ حضورش آمدند و ابن سکیت هم حاضر بود و ظاهرا در آن روز امتحانی هم از آنها به عمل آمده بود و خوب از عهده برآمده بودند متوکل ضمن اظهار رضایت از ابن سکیت و شاید به خاطر سابقه ذهنی که از او داشت که‏ شنیده بود تمایل به تشیع دارد ، از ابن سکیت پرسید این دوتا ( دو فرزندش ) پیش تو محبوبترند یا حسن و حسین فرزندان علی؟ ابن سکیت از این جمله و از این مقایسه سخت برآشفت. خونش به جوش‏ آم . با خود گفت کار این مرد مغرور به جائی رسیده است که فرزندان خود را با حسن و حسین مقایسه می‏کند! این تقصیر من است که تعلیم آنها را بر عهده گرفته‏ام . در جواب متوکل گفت: به خدا قسم قنبر غلام علی به مراتب از این دوتا و از پدرشان نزد من‏
محبوتر است " . متوکل فی المجلس دستور داد زبان ابن سکیت را از پشت گردنش درآورند
. تاریخ افراد سر از پا نشناخته زیادی را می‏شناسد که بی‏اختیار جان خود را در راه مهر علی فدا کرده‏اند . این جاذبه را در کجا می‏توان یافت ؟ گمان‏ نمی‏رود در جهان نظیری داشته باشد . علی به همین شدت دشمنان سرسخت دارد ، دشمنانی که از نام او به خود می‏ پیچیدند . علی از صورت یک فرد بیرون است و به صورت یک مکتب موجود است ، و به همین جهت گروهی را به سوی خود می‏کشد و گروهی را از خود طرد می‏نماید . آری علی شخصیت دو نیروئی‏
است.

در مقدمه جلد اول " خاتم پیامبران " درباره " دعوتها " چنین‏ می‏خوانیم :

دعوتهائی که در میان بشر پدید آمده ، همه یکسان نبوده و شعاع تأثیر آنها یکنواخت نیست .

بعضی از دعوتها و سیستمهای فکری یک بعدی است و در یک سو پیش رفته‏ است . در زمان پیدایشش قشر وسیعی را فرا گرفته ، میلیونها جمعیت پیرو پیدا کرده است اما بعد از زمان خویش دیگر بساط هستیش برچیده شده و به‏ دست فراموشی سپرده شده است . و بعضی دو بعدی است . شعاعشان در دو سو پیش رفته است . همچنانکه قشر وسیعی را فرا گرفته ، در زمانها نیز پیشروی کرده . برد آن تنها در بعد مکانی نبوده است ، بعد زمان را نیز فرا گرفته است.

و بعضی دیگر در ابعاد گوناگون پیشروی کرده‏اند . هم سطح وسیعی از جمعیتهای بشر را فرا گرفته و تحت نفوذ خویش قرار داده‏اند و در هر قاره‏ای از قاره‏ها اثر نفوذ آنها را می‏بینیم ، و هم بعد زمان را فرا گرفته یعنی مخصوص یک زمان و یک عصر نبوده ، قرنهای متمادی‏ در کمال اقتدار حکومت کرده‏اند ، و هم تا اعماق روح بشر ریشه دوانده و سر ضمیر افراد را در اختیار قرار داده و بر عمق قلبها حکومت کرده و زمام‏ احساسها را در دست گرفته‏اند . اینگونه دعوتهای سه بعدی مخصوص سلسله‏ پیامبران است.

کدام مکتب فکری و فلسفی را می‏توان پیدا کرد که مانند ادیان بزرگ جهان‏ ، بر صدها میلیون نفر ، در مدت سی قرن و بیست قرن و حداقل چهارده قرن‏ حکومت کند و به سر ضمائر افراد چنگ بیندازد ؟ ! جاذبه‏ها نیز اینچنین‏اند، گاهی یک بعدی و گاهی دو بعدی و گاهی سه بعدی ‏ هستند . جاذبه علی از قسم اخیر است . هم سطح وسیعی از جمعیت را مجذوب خویش ساخته و هم به یک قرن و دو قرن پیوسته نیست بلکه در طول زمان ادامه‏ یافته و گسترش پیدا کرده است . حقیقتی است که بر گونه قرون و اعصار می‏درخشد و تا عمق و ژرفای دلها و باطنها پیش رفته است ، آنچنانکه بعد از قرنها که به یادش می‏افتند و سجایای اخلاقیش را می‏شنوند اشک شوق‏ می‏ریزند و به یاد مصائبش می‏گریند تا جائی که دشمن را نیز تحت نفوذ قرار داده است و اشکش را جاری ساخته است . و این قدرتمندترین جاذبه‏هاست . از اینجا می‏توان دریافت که پیوند انسان با دین از سبک پیوندهای مادی نیست بلکه پیوند دیگری است که هیچ چیز دیگر چنین پیوندی‏ با روح بشر ندارد . علی اگر رنگ خدا نمی‏داشت و مردی الهی نمی‏بود فراموش شده بود . تاریخ‏ بشر قهرمانهای بسیار سراغ دارد : قهرمانهای سخن ، قهرمانهای علم و فلسفه‏ ، قهرمانهای قدرت و سلطنت ، قهرمان میدان جنگ ، ولی همه را بشر از یاد برده است و یا اصلا نشناخته است . اما علی نه تنها با کشته شدنش نمرد بلکه زنده‏تر شد. خود می‏گوید:

" گردآورندگان دارائیها در همان حال که زنده‏اند مرده‏اند و دانشمندان ( علماء ربانی ) پایدارند تا روزگار پایدار است . جسمهای آنها گمشده است‏ اما نقشهای آنها بر صفحه دلها موجود است درباره شخص خودش می‏فرماید :
« غدا ترون ایامی و یکشف لکم عن سرائری و تعرفوننی بعد خلو مکانی و قیام غیری مقامی » ( 2 ) .
فردا روزهای مرا می‏بینید و خصائص شناخته نشده من برایتان آشکار می‏گردد و پس از تهی شدن جای من و ایستادن دیگری به جای من ، مرا خواهید شناخت " .

و در حقیقت علی همچون قوانین فطرت است که جاودانه می‏مانند . او منبع‏ فیاضی است که تمام نمی‏گردد بلکه روزبروز زیادتر می‏شود و به قول جبران‏ خلیل جبران از شخصیتهائی است که در عصر پیش از عصر خود به دنیا آمده‏اند . بعضی از مردم فقط در زمان خودشان رهبرند و بعضی اندکی بعد از زمان‏ خویش نیز رهبرند و به تدریج رهبریشان رو به فراموشی می‏رود . اما علی و معدودی از بشر همیشه هادی و رهبرند . تشیع ، مکتب محبت و عشق

از بزرگترین امتیازات شیعه بر سایر مذاهب این است که پایه و زیربنای‏ اصلی آن محبت است . از زمان شخص نبی اکرم که این مذهب پایه گذاری شده‏ است زمزمه محبت و دوستی بوده است . آنجا که در سخن رسول اکرم این جمله‏ را می‏شنویم ،« گروهی را در گرد علی‏ می‏بینیم که شیفته او و گرم او و مجذوب او می‏باشند .» از اینرو تشیع مذهب‏ عشق و شیفتگی است . تولای آن حضرت مکتب عشق و محبت است . عنصر محبت‏
در تشیع دخالت تام دارد . تاریخ تشیع با نام یک سلسله از شیفتگان و شیدایان و جانبازان سر از پا نشناخته توأم است. علی همان کسی است که در عین اینکه بر افرادی حد الهی جاری می‏ساخت و آنها را تازیانه می‏زد و احیانا طبق مقررات شرعی دست یکی از آنها را می‏برید بازهم از او رو بر نمی تافتند و از محبتشان چیزی کاسته نمی‏شد. او خود می‏فرماید: " اگر با این شمشیرم بینی مؤمن را بزنم که با من دشمن شود ، هرگز دشمنی نخواهد کرد و اگر همه دنیا را بر سر منافق بریزم که مرا دوست‏ بدارد هرگز مرا دوست نخواهد داشت ، زیرا که این گذشته و بر زبان پیغمبر امی جاری گشته که گفت : یا علی ! مؤمن تو را دشمن ندارد و منافق تو را دوست نمی دارد " .
علی مقیاس و میزانی است برای سنجش فطرتها و سرشتها . آنکه فطرتی‏ سالم و سرشتی پاک دارد از وی نمی‏رنجد ولو اینکه شمشیرش بر او فرود آید و آنکه فطرتی آلوده دارد به او علاقمند نگردد ولو اینکه احسانش کند ، چون علی جز تجسم حقیقت چیزی نیست . مردی است از دوستان امیرالمؤمنین ، با فضیلت و با ایمان . متأسفانه‏ از وی لغزشی انجام گرفت و بایست حد بر وی جاری گردد . امیرالمؤمنین پنجه راستش را برید . آن را به دست چپ گرفت . قطرات‏ خون می‏چکید و او می‏رفت . ابن الکواء خارجی آشوبگر ، خواست از این جریان‏
به نفع حزب خود و علیه علی استفاده کند ، با قیافه ای ترحم آمیز جلو رفت و گفت دستت را کی برید ؟ گفت:«
" پنجه‏ام را برید سید جانشینان پیامبران ، پیشوای سفیدرویان قیامت ، ذیحق‏ترین مردم نسبت به مؤمنان ، علی بن ابی طالب ، امام هدایت . . . پیشتاز بهشتهای نعمت ، مبارز شجاعان ، انتقام گیرنده از جهالت پیشگان ، بخشنده زکات . . . رهبر راه رشد و کمال ، گوینده گفتار راستین و صواب ، شجاع مکی و بزرگوار با وفا " .

ابن الکواء گفت : وای بر تو ! دستت را می‏برد و اینچنین ثنایش می‏گوئی‏؟ !
گفت : چرا ثنایش نگویم و حال اینکه دوستیش با گوشت و خونم درآمیخته‏ است ؟ ! به خدا سوگند که نبرید دستم را جز به حقی که خداوند قرار داده‏ است. این عشقها و علاقه‏ها که ما اینچنین در تاریخ علی و یاران وی می‏بینیم ما را به مسئله محبت و عشق و آثار آن می‏کشاند اکسیر محبت شعرای فارسی زبان عشق را " اکسیر " نامیده‏اند .
کیمیاگران معتقد بودند که در عالم ، ماده‏ای وجود دارد به نام " اکسیر یا " کیمیا " که می‏تواند ماده‏ای را به ماده دیگری تبدیل کند . قرنها به دنبال آن می‏گشتند . شعرا این اصطلاح را استخدام کردند و گفتند آن‏ اکسیر واقعی که نیروی تبدیل دارد عشق و محبت است زیرا عشق است که‏ می‏تواند قلب ماهیت کند . عشق مطلقا اکسیر است و خاصیت کیمیا دارد ، یعنی فلزی را به فلز دیگر تبدیل می‏کند. مردم هم فلزات مختلفی هستند:

از جمله آثار عشق نیرو و قدرت است . محبت نیرو آفرین است ،

یک مرغ خانگی تا زمانی که تنهاست بالهایش را روی پشت خود جمع می‏کند ، آرام می‏خرامد ، هی گردن می‏کشد کرمکی پیدا کند تا از آن استفاده نماید، از مختصر صدائی فرار می‏کند، در مقابل کودکی ضعیف از خود مقاومت نشان‏ نمی‏دهد، اما همین مرغ وقتی جوجه دار شده، عشق و محبت در کانون هستیش‏ خانه کرد ، وضعش دگرگون می‏گردد ، بالهای بر پشت جمع شده را به علامت‏ آمادگی برای دفاع پائین می‏اندازد ، حالت جنگی به خود می‏گیرد ، حتی آهنگ‏ فریادش قویتر و شجاعانه‏تر می‏گردد . قبلا به احتمال خطری فرار می‏کرد اما اکنون به احتمال خطری حمله می‏کند ، دلیرانه یورش می‏برد . این محبت و عشق است که مرغ ترسو را به‏ صورت حیوانی دلیر جلوه‏گر می‏سازد . عشق و محبت ، سنگین و تنبل را چالاک و زرنگ می‏کند و حتی از کودن ، تیزهوش می‏سازد . پسر و دختری که هیچکدام آنها در زمان تجردشان در هیچ چیزی نمی‏اندیشیدند مگر در آنچه مستقیما به شخص خودشان ارتباط داشت ، همینکه به هم دل‏ بستند و کانون خانوادگی تشکیل دادند برای اولین بار خود را به سرنوشت‏ موجودی دیگر علاقه‏مند می‏بینند ، شعاع خواسته هاشان وسیعتر می‏شود ، و چون‏ صاحب فرزند شدند به کلی روحشان عوض می‏شود . آن پسرک تنبل و سنگین‏ اکنون چالاک و پرتحرک شده است و آن دخترکی که به زور هم از رختخواب بر نمی‏خواست اکنون تا صدای کودک گهواره نشینش را می‏شنود ، همچون برق‏ می‏جهد . کدام نیروست که لختی و رخوت را برد و جوان را اینچنین حساس‏ ساخت؟ آن ، جز عشق و محبت نیست . عشق است که از بخیل ، بخشنده و از کم طاقت و ناشکیبا متحمل و شکیبا می‏سازد.

اثر عشق است که مرغ خودخواه را که فقط به فکر خود بود دانه‏ای جمع کند و خود را محافظت کند به صورت موجودی سخی در می‏آورد که چون دانه‏ای پیدا کرد جوجه‏ها را آواز دهد ، یا یک مادر را که تا دیروز دختری لوس و بخور و بخواب و زودرنج و کم طاقت بود با قدرت شگرفی در مقابل گرسنگی و بی‏خوابی و ژولیدگی اندام‏ ، صبور و متحمل می‏سازد ، تاب تحمل زحمات مادری به او می‏دهد . تولید رقت و رفع غلظت و خشونت از روح ، و به عبارت دیگر تلطیف‏ عواطف ، و همچنین توحد و تأحد و تمرکز و از بین بردن تشتت و تفرق‏ نیروها و در نتیجه قدرت حاصل از تجمع ، همه از آثار عشق و محبت است . در زبان شعر و ادب ، در باب اثر عشق بیشتر به یک اثر بر می‏خوریم و آن الهام بخشی و فیاضیت عشق است . بلبل از فیض گل آموخت سخن ورنه نبود این همه قول و غزل تعبیه در منقارش

فیض گل گر چه به حسب ظاهر لفظ ، یک امر خارج از وجود بلبل است ولی‏ در حقیقت چیزی جز نیروی خود عشق نیست . تو مپندار که مجنون سر خود مجنون شد از سمک تا به سماکش کشش لیلی‏ برد.
عشق ، قوای خفته را بیدار و نیروهای بسته و مهار شده را آزاد می‏کند نظیر شکافتن اتمها و آزاد شدن نیروهای اتمی . الهام بخش است و قهرمان ساز . چه بسیار شاعران و فیلسوفان و هنرمندان‏ که مخلوق یک عشق و محبت نیرومندند . عشق نفس را تکمیل و استعدادات حیرت انگیز باطنی را ظاهر می‏سازد . از نظر قوای ادراکی الهام بخش و از نظر قوای احساسی ، اراده و همت را تقویت می‏کند ، و آنگاه که در جهت علوی متصاعد شود کرامت و خارق عادت‏ به وجود می‏آورد .

روح را از مزیجها و خلطها پاک می‏کند و به عبارت دیگر عشق تصفیه گر است . صفات رذیله ناشی از خودخواهی و یا سردی و بی‏حرارتی را از قبیل‏ بخل ، امساک ، جبن ، تنبلی ، تکبر و عجب ، از میان می‏برد . حقدها و کینه‏ها را زائل می‏کند و از بین برمی دارد گو اینکه محرومیت و نا کامی در عشق ممکن است به نوبه خود تولید عقده و کینه‏ها کند . از محبت تلخها شیرین شود

از محبت مسها زرین شود. اثر عشق از لحاظ روحی در جهت عمران و آبادی روح است و از لحاظ بدن در جهت گداختن و خرابی . اثر عشق در بدن درست عکس روح است . عشق در بدن‏ باعث ویرانی و موجب زردی چهره و لاغری اندام و سقم و اختلال هاضمه و اعصاب است . شاید تمام آثاری که در بدن دارد آثار تخریبی باشد ولی‏ نسبت به روح چنین نیست ، تا موضوع عشق چه موضوعی ، و تا نحوه استفاده‏ شخص چگونه باشد ؟ بگذریم از آثار اجتماعیش ، از نظر روحی و فردی غالبا تکمیلی است ، زیرا تولید قوت و رقت و صفا و توحد و همت می‏کند ، ضعف و زبونی و کدورت و تفرق و کودنی را از بین می‏برد ، خلطها که به‏ تعبیر قرآن " دس " نامیده می‏شود از بین برده و غشها را زایل و عیار را خالص می‏کند.

پایان

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

افسانه های مردم دنیا

جنگ پهلوان و غول

( 8 افسانه آفریقایی)

استاد :جناب سرکارخانم سلطانپور

دانشجو : قدرت ا... ارشدی

بازنوشته کتلین آرنوت

ترجمه رضوان دزفولی

فهرست

- جادوی مار

- شاخهای جادویی

- تارهای عنکبوت

- آ نا نا نا وفیل

- عنکبوت وسنجاب

- چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

- آزمایش مهارت

- چراخرچنگ سرندارد

مقدمه نویسنده :

قسمتی از افسانه های کشور های افریقایی که بازندگی آنها عجین شده است ودرزیر به تعدادی ازاین تخیلات وبه نحوی خرافات می پردازم .

جادوی مار

سالها پیش ،هیزم شکنی با همسر ودختر وپسرش زندگی می کرد .دختر ،مهربان وخوش خلق بود اما پسر ،خشن وخودخواه بود وهمیشه ازحرفهای پدرومادر ش سرپیچی می کرد .

پس ازسالها پدر درگذشت ودیری نپایید که مادر نیز ازدنیا رفت وپسر ودختر تنها شدند وپسر ادعای مال ومیراث کرد وخواهر را تحت فشار گذاشت وهمه چیز را برد وفروخت ودختر جز عاقبت بخیری چیزی نخواست .

نتیجه : دختر با سلامت فکری که داشت عاقبت بخیرشد و با ازدواج با پسر حاکم واخراجش به خاطر برادرش ازکاخ وکمــکهای مــارکه درجنــگل دیدنــد وراهنمــــایهای اووباوجود مشکــلات متعدد،بازگشت به زندگی درکنارفرزند وشوهــــر(شاهزاده اش ) به خیـروخوشی ادامه دادند. ولـی برادر وی که کــارهای زشت وناپسنـد می کرد ومردم راعاصی کرده بود توسط حاکم به اعدام وبا میانجیگری خواهرش از شهر بیرو ن شد .

شاخهای جادویی

زندگی پسری که مادر وپدرش مرده بودند و زنهای ده ازاومراقبت می کردند تاازگرسنگی نمیرد وچندبرابر غذایی که می خورد کارمی کرد . او گاومیشی داشت که از پدر به ارث مانده بود . وتوسط شاخ جادویی گاومیش که به زبان (صحبت )آمده بود.گفته بودکه وقتی من مردم شاخ من را بکن وپیش خود نگهدار و او پس از مردن گاو در راه سفر به روستایی رسید که همه گرسنه بودندازشاخ جادویی استفاده کرد و مردم راسیر کرد .ولی یکی از اهالی طمع کرد وهنگامی که همه خواب بودند شاخ را عوض کردوهنگامی که مردازآنجا دور می شد فهمیدکه شاخ اونیست،بازگشت شاخ را عوض کرد وازآنجا دور شد ودرانتها با پوشیدن لباسهای فاخربه ده برگشت وبادیدن دختری زیبا بااوازدواج کرده وباکمک شاخ توانستند همه نیازهایش را برآورده کند وباخوبی وخوشی درکنارخانواده اش زندگی کند.

تارهای عنکبوت

حیوانات درجنگل بدون مونس و زن زندگی می کردند ،روزی کنارهم جمع شدند و تصمیم گرفتند طبق نظر خرگوش به بالای ابرها بروند وزنهایی برای خود بگیرند تا با آرامش برسند وعنکبوب با تار های خود طنابی درست کرد تمام حیوانات به آنجارفتند دیدند که خرگوش درست می گوید وهرکدام صاحب زنی شدند ولی خرگوش که مکار وزیرک بود تمام غذاهای مادر زن خود راخورد وتقصیر را به گردن عنکبوت انداخت واو به سختی خودراازدست مادرزن خرگوش نجات دادو تارخودرا خراب کرد وحیوانات که این وضع رادیدند ازآن ارتفاع به پایین پریدند وتعدادی مردند وخرگوش مکار برروی فیل نشسته به زمین رسید وفیل مرد وخرگوش دوباره به دنبال عنکبوت گشت تا طرح دوستی مجدد بریزد.

آناناناوفیل

قصه زنی که نامش آنانانا بود ودوفرزند داشت که به زیبایی شهره عام وخاص بودند حتی حیوانات جنگل به زیبایی آنها غبطه می خوردند .تااینکه فیلی از آنجا می گذشت که چشمش به بچه های زیبای زن افتاد وآنها را باخود بردووقتی مادر برگشت، فهمیدکه بچه هایش را فیل برده است وغذایی آماده کرد وبه دنبال فرزندان خود رفت . رفت ورفت تا به فیل رسید وسراغ بچه هایش راگرفت وفیل مادررانیز بلعید واوبه معده فیل رفت وپس از پاره کردن یکی ازدنده های فیل تمام حیوانات وآدم ها را نجات دادوبه خانه بازگشت (اشاره به بزبزقندی ایرانی که به دنبال بره هایش بود ).

عنکبوت وسنجاب

قصه درمورد سنجابی است که کشاورزی ماهری بود وعنکبوتی از کنار مزرعه وی می گذشت و مدخلی برای برای ورود به مزرعه سنجاب پیدا نکردو فکری کرد وراهی را به مزرعه سنجاب درست کرد وبی خبر از او ذرتهایش را می بردوپس از مدتی سنجاب فهمید که از مزرعه دزدی می شود ،مخفی شد ودزدرا پیداکرد ولی عنکبوت می گفت:ذرت مال مزرعه خودم است تااینکه سنجاب پیش قاضی رفت ولی قاضی به نفع عنکبوت رای دادو سنجاب برگشت وخداوند طوفانی وباران شدیدی را در محل ایجاد وعنکبوت وخانوادهاش مجبور به فرارشدند که پس از فروکش کردن به آنجا برگشتند ودیدندکلاغها دانه هایشان را برداشته اند وباخود برده اند واین درس عبرتی برای اونشد وپس ازمدتی موضوع رافراموش کرده وبازهم به رفــتارنا شایست خودادامه داد.

چرامرغ بوته زار سحرهامی خواند

روزی مردوزنی باهم به جنگل رفتند ومردبالای درختی رفت و جوز آویزان بود بچیند وناگهان پشه سیاهی وارد بینی مرد شد وچاقوی دست مرد به پایین افتاد ومرد فریاد زد که زن مواظب باش وزن ترسید و پایش را روی ماری گذاشت ویک سری ماجراها پیش آمد تا به خورشید رسید وپس از آن روح بزرگ که روبه پشه کردکه چرا این حرکت راکردی که وززززکردوجوابی ندادوروح پشه را به بستن زبانش محکوم ونگذاشت دیگر ،حرف بزد وبه همان وزززززادامه دهدومرغ بوته زاررا نصیحت کرد که هراتفاقی که افتاد باید سحرها خورشید را ازخواب بیدارکنی، مرغ هم قول دادکه این کاررابکند.

آزمایش مهارت

داستان فرمانروایی که سه فرزند پسر داشت که می خواست هوش بچه هایش را تست کند .روزی اشراف راجمع کرد وخواست سوارکاری پسرهایش را امتحان کند وخودرامحکم به درختی بزرگ بزنند .

پسر اول نیزه اش را دردرخت کردودرسوراخ نشست وپسردوم به سمت درخت جست مانند تیری که ازکمان رها شده باشد ،خیزبلندی برداشت وازروی درخت ردشدودرطرف دیگرفرودآمد. پسر سوم نیز به سمت درخت رفت وشاخه هایش رابادودست گرفت به کمک اسب درخت رااززمین کند وپدر درفکرفرورفت که کدامیک عاقلانه تر ازمهارتش استفاده کرد ؟

چراخرچنگ سر ندارد؟

درزمانی که فیل سلطان جنگل بود .خداوند برکه ای ساخت تاهمه حیوانات ازآن بنوشند.خرچنگ که به شکاررفته بود وخوب شکار کرده بود موردخشم فیل قرارگرفت و ازجنگل اخراج شد واوبرای انتقام برکه راخشک کرد وفیل این موضوع رافهمید وسر خرچنگ راازتنش جداکرد .ولی خرچنگ نمرده بود وپیش میگو رفت واودوچشم خرچنگ را برروی شانه هایش گذاشت واوبه شادی به زندگی خود درخارج از رود وبرکه ادامه داد.

رعدوبرق

درسالهای دور رعد گوسفند پیرماده وبرق گوسفندی جوان که پسررعدبودکه هیچ کس اورادوست نداشت .چون وقتی عصبانی می شد تمام درختان رامی سوزاند وگا هی هم جان آدم ها را نیز گرفته بود.مادراوباعصبانیت سرپسر فریاد می کشید که همه را عاصی کرده بود تاجایی که حاکم آنها رااز محل بیرون کرد وباکینه ای که ازاهالی داشتند تمام جنگل وخانه ها ومزراع راسوزندند .تاآنجا که اززمین هم اخراج شدندتامادروپسردرآسمانها دعوا کنند. ولی هنوز هم گهـکاهی برق عصبــانی می شود وبه زمین چندین تیرآتشین می اندازند وصدای مادر پیرش (رعد)درآسمان به گوش می رسد.

منبع : کتاب افسانه های مردم دنیا

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نقد و بررسی خداوند الموت نویسنده پل آمیر. ترجمه ذبیح الله منصوری.

الموت منطقه ای واقع در جنوب غربی دریای مازندران بوده که منطقه ای کوهستانی بشمار می آید و در دنیای قدیم یکی از مراکز بزرگ داروسازی بشمار می رفت.

حسن صباح ( نقش اول کتاب خداوند الموت ) یکی ازرهبران فرقه اسماعیلیه بوده ، وی باعث شد تا مذهب اسماعیلیه بارور شود ، زندگی او دارای ابعاد مختلفی است و هرلحظۀ زندگیش تعریف خاص و مختص به خودش را داراست ، حسن صباح با ذکاوت و هوشمندی خارق العاده خاص خودش باعث سرنگونی بزرگترین امپراطوری وقت گردید .

حسن صباح یک آریایی نژاد محسوب میشد و در نزد پیروانش مقام حجت اعظم را دارا بود و اسم او را بدون علی ذکره السلام بر زبان نمی آوردند و همچنین او را خداوند الموت می نامیدند. حسن صباح یا خداوند الموت در واقع رهبر و امام فرقه باطنی شمرده می شد. فرقه باطنی فرقه ای از مذهب اسماعیلیه است که مثل تمام شیعیان ، علی بن ابیطالب را امام اول میدانست و فرزندان او را تا امام جعفر صادق امام می شمرد. ولی بعد از امام جعفر صادق عقیده داشت که پسرش اسماعیل امام است، نه پسر دیگرش امام موسی کاظم. دوران قدرت الموت از قیامت القیامه یعنی سال 1164 میلادی زمانیکه کیش باطنی آشکار خود را معرفی نمود و جنگ کرد، شروع شد، و هنگام حمله هلاکوخان خاتمه یافت، یعنی 95 سال دوران قدرت باطنی ها طول کشید.

کتاب خداوند الموت، توسط مترجم مشهور ایرانی ذبیح الله منصوری به زبان فارسی ترجمه شده است. ذبیح الله منصوری می نویسد: "برداشتی که در این کتاب از نهضت حسن صباح شده ، غیر از آن است که تا امروز در کتب دیگر راجع به فرقه اسماعیلیه نوشته اند و از آنچه نویسنده این کتاب میگوید چنین استنباط میشود که نهضت حسن صباح، فقط یک نهضت مذهبی نبوده و آن مرد می خواسته که ایران را از تحت سلطه خلفای عباسی یا کسانی که از سلاطین و امرای محلی ایران بودند اما از خلفای عباسی گوش شنوا داشتند، برهاند." نویسنده این کتاب پل آمیر در بخش پایانی می گوید: "با اینکه دوره قدرت الموت بیش از 95 سال طول نکشید زبان فارسی بوسیله باطنی ها خیلی توسعه یافت و زبان عربی را عقب زد و در ایرانیان حس مناعت ملی که قرن ها خوابیده بود بیدار گردید."

در واقع، همان طور که این کتاب اشاره می کند، هدف اصلی فرقه باطنی این بود تا به مردم ایران بیاموزند که ایرانی ها از خود فرهنگ غنی داشته اند و سالها قبل از اعراب دارای تمدن بوده اند، اما اعراب با زور بر آنان مسلط شدند و بسیاری از منابع غنی ایرانی یعنی کتابهای تاریخی ایرانیان را از بین بردند تا ایرانیان از هویت اصلی خود بی خبر باشند. اعراب توانستند فرهنگ خود را وارد فرهنگ ایرانیان کنند تا بتوانند بر آنها حکومت کنند. بزرگ فرقه باطنی حسن صباح بر این اعتقاد بود که باید ایرانی را از سلطه مادی و معنوی قوم عرب نجات داد و عظمت اقوام ایرانی را تجدید کرد. در این خصوص، او میگوید فقط تبلیغات باطنی ها سودی ندارد، بلکه برای رسیدن به

این آرمان باید متوسل به دو فاکتور اصلی دیگر یعنی "شمشیر و زر" شد.

نکته جالب توجه فرقه باطنی که تا حدودی شباهت نزدیک با گروه های تروریستی مانند القاعده دنیای امروز داشت آن است که جهت از بین بردن و یا کشتن مخالفان قدرتمند ، بعضی از بزرگان این فرقه مانند شیرزاد قهستانی، افراد خاصی را برای این منظور ماهها یا سالها طوری شستشوی مغزی می دادند که هر لحظه به دستور امام خود آماده به فداکاری می بودند. این افراد معروف بودند به فدائیان مطلق که از خود باطنی ها بوده و برای به قتل رساندن مخالفان خود چون ترکان خاتون همسر ملک شاه پادشاه سلجوقی وقت ایران ، تحت هر شرایطی و با افتخار دستورات را عملی می کردند حتی اگر در این راه خود کشته می شدند. امروز بسیاری از فدائیان مطلق غیر باطنی تحت رهبری گروهک ها یا سازمانهای تروریستی در عراق و افغانستان با بستن بمب به خود هم خود را می کشند و هم دیگران را. ولی فرق باطنی های فدائی با آنهایی که امروز بوسیله عمل انتحاری مردم را می کشند، در این است که باطنی های فدائی هرگز مردم بی گناه را به قتل نمی رساندند و طرف حسابشان صرفا مخالفان بانفوذ بود.

این کتاب به ما می گوید که تمرینات ورزشی و جسمانی مثل شمشیر زنی باطنی ها که هر روز صبح انجام می شد برای آنان مهمتر از نماز و روزه بود. زیرا که در یک مقطع زمانی باطنی ها دیگر مجبور نبودند که نماز خود را بطور مرتب بخوانند اما مجبور بودند که ورزش و تمرین بدنی خود را بطور مرتب انجام دهند.

هر چند که باطنی های دوره حسن صباح کاملا به مذهب و امام خود احترام می گذاشتند و خود را بدون چون و چرا فدای آن می کردند و از بالاترین نظم و قوانین برخوردار بودند و قدرت آنان تا جایی پیشرفت کرد که برای فرزندان و برادر ملک شاه به عنوان پادشاهان آینده ایران، تعیین تکلیف می نمودند و یکی را بعد از دیگری عزل و یا جانشین می کردند و در زمان خود از ثروتمندترین ها بشمار می رفتند و جهت پیشرفت و توسعه مذهبی مذهب خود هم از زر استفاده می کردند و هم از شمشیر و ... اما، به خاطر حسد و هوس بعضی ها نتوانستند دوام بیاورند و برای رسیدن به هوس و شهوت حاضر به تغییر و یا بدنام کردن مذهب خود نیز بر می آمدند.

سیاست های فرقه باطنی در این کتاب نشان می دهد که پشت سر مذهب اقتصاد و سیاست حرف اول را می زند و برای رسیدن به جایگاه های سیاسی بلند مرتبه از مذهب می توان به عنوان یک ابزار موثر استفاده کرد. از طرف حسن صباح به ترکان خاتون همسر پادشاه پیشنهاد داده شد که اگر خواهان قدرت سیاسی و اقتصادی میباشد، باید مذهب خود را تغییر دهد و یک باطنی شود تا به قدرت برسد و او این کار را کرد.

همچنین در این کتاب تاریخی خواننده متوجه خواهد شد که وقتی شخصی بر سر قدرت سیاسی مطلق قرار می گیرد، حاضر است همه چیز خود را فدا کند حتی اگر بداند که خود هم از بین خواهد رفت اما از قدرت سیاسی خود کناره گیری نخواهد کرد. همسر پادشاه وقت ایران، ترکان خاتون برای رسیدن به قدرت مطلق دست به هر کاری زد اما در نهایت با شکست مواجه گردید. قدرت مطلق آن قدر شیرین است که دارنده قدرت را بطور کلی کور می کند و قوه عقلانی او را از بین می برد. در دنیای امروز، دیدیم که چطور از صدام حسین خواستند که عراق را ترک کند اما او نپذیرفت و همچنان به صندلی قدرت چسپیده بود که در پایان به خاطر هوس رانی او در قدرت هزاران عراقی بیگناه کشته شدند تا اینکه صدام را از قدرت برکنار کردند.

باطنی ها می دانستند که برای توسعه فرقه خود زر و شمشیر همیشه کارساز نخواهد بود و در کنار آن بایستی شروع به نوشتن و پخش کتابهای تاریخی کنند تا به طور تدریجی ذهن مردم را آماده برای پذیرای کیش خود کنند.

آن چه که جالب به نظر می رسد، این است که حسن صباح از آن چنان قدرت کاریزماتیک برخوردار بود و در پیروان خود نفوذ داشت که نظم و ترتیبی بسیار قابل تحسین در بین فرقه باطنی به وجود آورده بود که در تاریخ ایران و شاید جهان بی نظیر می باشد. ولی به هرحال از طرف دیگر، نباید فراموش کرد که حفظ کردن قدرت مطلق وی نشان دهنده شرایط وی و محیط خاص آن زمان بود، یا به عبارت دیگر، قدرت مطلق زمانی به وجود می آید که مردم یک منطقه هم نادان و خرافاتی باشند و هم بدون مطالعه و بی سواد. مثلا، پیروان حسن صباح او را امام می دانستند و هر چه که او می گفت قبول می کردند حتی اگر به قیمت زندگی شان تمام می شد. اگر هم امروز به دنیای اطراف خود نگاه کنیم می فهمیم که آنجایی که قدرت مطلق وجود دارد، مردم بیشتر خرافاتی و افراطی مذهبی هستند و در جایی که قدرت مطلق وجود ندارد، قدرت تقسیم شده و متمرکز نمی باشد، زیرا مردم چنین جامعه ای به این ذهنیت رسیده اند که انسان هر چه که باشد هوس و کینه در ذات او وجود دارد و برای اینکه چنین آدم یا سیستمی را بهتر کنترل کرد باید قدرت را تقسیم نمود و قانون را به جای خرافات و سنت پیاده نمود.

در نهایت، فرقه باطنی به عنوان یک رژیم سنتی مذهبی سیاسی چون که از پایه و اساس استواری برخوردار نبود توسط هلاکو خان همراه با کتاب های تاریخی باطنی از بین رفت و علت آن بود که سازماندهی، نفوذ، و قدرتی که در زمان حسن صباح بود بعد از وی سست شد و تفرقه و جنگ و کوته نظری بین خود بزرگان باطنی شروع شد و آنان را یکی پس از دیگری از بین برد.

خلاصه ای از زندگینامه حسن صباح

حسن صباح در سال 420 هجری متولد گردید، علی پدروی ملبس به لباس زهد و تقوا ، پیرو کیش شیعه اثناعشری بوده است . پسرش حسن صباح را که دارای استعداد سرشار بود خدمت امام موفق نیشابوری که یکی ازعلمای سرآمد روزگارخویش بود به نیشابور برای کسب علم و دانش فرستاد وحسن دروس خویش را با شوق و اشتیاق خاص نزد امام موفق نیشابوری به سر رسانید ، در دوران مدرسه با نظام الملک و عمر خیام همدرس بوده و روابط خیلی صمیمی و دوستانه و نزدیکی باهم داشته اند ، ( دراین ایام این سه یار ورفیق دبستانی باهم عهد می بندد که هرگاه یکی از آنان درآینده به مقام و منصب عالی برسند دو رفیق دیگر خودرا نیز یاری و همکار نماید ) . از ایرانیانی بود که در دوره سلجوقی قیام کردند، مذهب وی و پیروانش شیعه اسماعیلیه نزاریه بود که شاخه‌ای از پیروان امامان است با این تفاوت که اینان به هفت امام اعتقاد داشتند و امامت را بعد از امام جعفر صادق حق فرزند وی اسماعیل دانسته و او را موعود (آخر الزمان) و امام آخر می‌دانستند. مرکز قدرت اینان در مصر بود که خلفای فاطمی مصر این مذهب را در این کشور رسمی اعلام کرده بودند.

حسن بن علی بن محمد بن جعفر بن حسین بن محمد صباح حِمَیری (حسن صباح که در تاریخ معروف به سیدنا نیز هست) همان طور که خود می‌گوید مذهب شیعه اثنی عشری داشت و اهل ری بود (نسبت آن‌ها در تاریخ نامه‌ها به اعقاب شاهان قدیم حمیری عربستان جنوبی رسیده‌است). در بعضی منابع از حسن صباح، عمر خیام و خواجه نظام‌الملک به عنوان سه یار دبستانی یاد شده‌است.

پس از تحصیل به مصر رفت و آن جا با خلیفه فاطمی، المستنصر بالله ملاقات کرد. فرقه ی او را نزاریه نیز می‌نامند زیرا او بر سر جانشینی المستنصر با امیر الجیوش مخالف بود. المستنصر دو پسر داشت به نام‌های نزار و مستعلی. او ابتدا پسر اولش نزار را جانشین خود کرد اما با مخالفت امیرالجیوش، مستعلی را به عنوان جانشین خود اعلام کرد.اختلافات آن‌ها هم از همین جا شروع شد. طبق اعتقاد اسماعیلیان نص اول قبول است و نص دوم باطل. سپس به ایران آمد و از آن جایی که کلامی آتشین و پرنفوذ داشت روز به روز بر طرفدارانش افزوده شد. بعد از یک دوره طولانی و تسلط بر منطقه الموت، قلعه‌های زیادی در سراسر ایران را تصرف کرد. مهم‌ترین این قلعه‌ها قلعه الموت در ۵۰۰ متری روستای گازرخان(قصرخان) در نزدیکی قزوین که مقر خود حسن صباح بود و دیگری قلعه قهستان (قلعه کوه قائن) در جنوب خراسان (خراسان جنوبی فعلی) که رهبری آن را حسین قاینی ، یار وفادار حسن صباح بر عهده داشته است. از دیگر قلعه‌ها می‌توان به قلعه لمبسر یا لمسر و قلعه دژ کوه یا شاه دژ در اصفهان اشاره کرد.

حسن صباح در پی بیماری کوتاهی، در ۲۶ ربیع‌الثانی ۵۱۸ قمری درگذشت. او را در نزدیکی قلعه الموت به خاک سپردند.

مقبره کیابزرگ امید نیز بعدا در کنار مقبره آن ساخته شد و دیگر رهبران نزاریه ایران نیز در آنجا دفن شدند، تا هنگامی که به دست مغولان ویران گشت، زیارتگاه اسماعیلیان نزاری بود.

دوره بعدا زتحصیل و جوانی

بعد ازختم تحصیل تصادف روزگار چینن می آید که خواجه نظام الملک به عالی ترین مقام در دربارملکشاه سلجوقی به عنوان وزیراعظم برگزیده می شود.حسن صباح نیز دوباره به ری بازگشته وزندگی خویش را کمافی السابق سپری می نماید عمر خیام کارهای طبابت وادبی وشاعری آغاز می نماید واز طرف خواجه نظام الملک برای عمر خیام از مالیه نیشابور ماهانه مبلغ ششصد دینار برای معاش وی مقررمیگردد ،خبرموفقیت خواجه نظام الملک ، چگونگی ملاقات خیام و مساعدت خواجه برای خیام همه به گوش حسن می رسد ، حسن صباح نیز با شیندن این خبر عازم اصفهان و بعداز سپری نمودن چند روز به حضور نظام الملک می رسد ، خواجه نظام الملک ، حسن صباح را به پادشاه سلجوقی ملکشاه معرفی و به صفت دستیار و مشاور خودش مقررمی نماید .

حسن در دربارملکشاه با خواجه نظام الملک

حسن صباح با استعداد و هوشمندی سرشاری که داشت به صفت دستیار ومشاور خاص وزیراعظم تقرر حاصل می نماید و پس از مدتی ازجمله ی یاران و دوستان نزدیک خواجه نظام الملک به شمار می رفت ، اما از آنجایی که روح بلندپرواز حسن هیچ گاه دریک نقطه محبوس نمی بود بلکه همواره به قله های بلند کامیابی سیر داشت ، این استعداد ورابط حسن با بعضی از سران دربار ، حسادت خواجه نظام الملک را درپی داشته و از این سبب بین این دو دوست و یار دبستانی خصومت ها و مخالفت های درونی کم کم شکل می گیرد تا آنکه سخن به اینجا میرسد ، زمانیکه ملکشا میخواهد حساب خرج ودخل سالانۀ ممکلت را ازنظام الملک جویا شود خواجه برای آماده ساختن این دفتر به مدت دوسال وقت مطالبه می کند اما حسن صباح برای ترتیب تمام دخل وخرج مملکت مدت چهل روز از حضورشاه مهلت می خواهد مشروط براینکه کاتبان ونویسند گان مالیاتی دربار دراجرای این ماموریت مطابق اراده وخواستش باوی همکاری نمایند .

حسن صباح برای آماده ساختن دفتر مالیات تمام توابعات مملکت بصورت متداوم شب وروز کار می کند وقرار وعده موعود دیوان شامل تمام دخل وخرج سایر ولایات خراسان را به صورت بسیار درست آماده وتنظیم می نماید ، خبر پیشرفت وتهیه ی راپورت مالیه ، دخل وخرج مملکت کامیابی حسن و شکست حریفش خواجه نظام الملک را توام باخود درپی داشت ، خواجه بخاطر بقا وحفظ قدرتش می بایست به هرنوعی ممکن باحسن صباح مبارزه ومانع اجرای این امر می شد ، تااینکه بالاخره توانست اوراق تهیه شده حسن صباح را که مدت چهل شبانه روز با زحمات زیادی ترتیب یافته بود توسط یکی از گماشته گان نزدیکش که موفق به فریب دادن غلام حسن صباح شده بود برهم زند ، سرانجام روز موعود فرامی رسد وتمام اراکین دربار برای شنیدن راپورتهای مالیه دولت سلجوقی درقصرملکشاه حضور به هم می رساند وسلطان ملکشاه ازحسن صباح می خواهد که راپورت یکی از ولایات را به وی گزارش دهد ، اما زمانی که حسن صباح برای ارائه ی پاسخ شاه دفتر را می گشاید می بیند که دفتر به هم خورده و همه زحمات که درمدت چهل شبانه روز متقبل شده بود مساوی به صفرگردیده است ، ازین جهت سراسیمه گردیده و هرچند کوشش می کند تا ازمیان اوراق گزارش یکی ازولایات را پیداکند موفق نمی شود ، دراین حال ملکشاه به صورت قهر آمیز از حسن می پرسد که تاخیر درپاسخ سوال چیست ؟ وحسن صباح درجواب میگوید که دفتر وی به هم خورده است اما دراین موقع خواجه نظام الملک که از ماجرا واقف بوده است ملکشاه را مخاطب قرارداده و می گوید برای اجرای ماموریتی که من دوسال مهلت خواستم این جاهل آنرا فقط درمدت چهل روز آماده کند نتیجه ی کاربیشترازاین نخواهد بود ، بالاخره حسن صباح با چنین سرنوشتی مجبورا راه فرار را درپیش و به همکاری یکی ازدوستان نزدیکش به طور مخفی ازاصفهان گریخته ومدتی را به وطن آبا واجدادش ری می رود و سپس به مصر میرود .

گرایش حسن به کیش اسماعیلیه و سفر به مصر

حسن صباح بعدازآنکه از دربار ملکشاه مجبور به فرار شد از سوی عبدالملک عطاش یک تن از داعیان فرقه اسماعیلیه به کیش اسماعیلیه دعوت وجهت آموزش عالی و دیدار با خلیفه ی فاطمی مصمم به سفرمصر می شود و بعد از رسیدن به مصر ازطرف خلیفه فاطمی المستنصر باالله مورد لطف استقبال قرارمی گیرد ، حسن صباح تقریبا مدت یک سال و پنج ماه را درمصر به سرمی برد وبعدازفراگیری آموزش دعوت اسماعیلی و دریافت لقب حجت ازسوی خلیفه فاطمی المستنصر باالله دوباره عازم وطنش می گردد .

مذهب باطنی

طرفداران حسن صباح به او اعتقاد بسیار داشتند و دستوراتش را کاملاً اجرا می‌نمودند. اما دشمنانشان آنها را ملحد می‌نامیدند (ملحد = کافر، این کلمه اسم مفعول کلمهٔ لحد است و علت این که مسلمانان اسماعیلیان را ملحد می خواندند این بود که گمان می‌بردند پذیرفتن عقاید اسماعیلیان مانند آن است که انسان خود را دفن کند و سنگ لحد را بروی خود بگذارد). تحقیق و پژوهش دربارهٔ این فرقه، مخصوصا باطنیان الموت کار دشواری است؛ زیرا باید مطالب را از بین صدها لعن و نفرین و تعریف و تمجید دریافت.

علت نامیده شدن آنها به باطنی سه مورد ذکر شده:

1- چون طرفداران حسن صباح دین خود را مخفی می‌کردند به باطنی معروف شدند.

2- آنها معتقد بودند که آنچه را که در دین‌شان به آن اعتقاد دارند از باطن قرآن و معانی درونی دین برداشت می‌کنند و بنابراین باطنی نامیده شدند.

3- هدف باطنی آنها بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود.

هدف اصلی حسن صباح بازگردانیدن ایران به شکوه و عظمت پیش از حمله اعراب بود و از آنجایی که حسن صباح یک دین جدید را ترویج می‌کرد و با خلفای عباسی و حکام سلجوقی دشمن بود، بنابراین در ایران مخالفان بسیاری پیدا کرد و خلفای عباسی بر ضد او رسالاتی سرشار از دروغ منتشر می‌کردند و او را فردی خون‌خوار و ستمکار معرفی می‌نمودند. مخالفان حسن صباح منتشر می کردند که حسن صباح با حشیش هواداران خود را از حال طبیعی خارج کرده و به کارهایی مثل ترور وادار می‌کرده است.

حشاشین :

شیوه ی حسن صباح در از بین بردن مخالفان کشتن مستقیم افراد به همراه جانفشانی قاتل بود. ( مانند عملیات انتهاری ) مکتب صباح که به الموتیان نیز شناخته می‌شد، به نام حشیشی‌ها (حشاشین) معروف بود که ریشهٔ کلمهٔ Assassin در زبان انگلیسی نیز از همین مکتب است. آنها اولین افرادی بودند که هدف را برتر از وسیله می‌دانستند و به خود اجازه می‌دادند با تظاهر و تزویر، به سازمان دشمن نفوذ کنند. آن‌ها فقط مخالفان خود را که برای گسترش فرقه اسماعیلیه خطر ناک می‌دیدند می‌کشتند، هر چند مسائل ناشی از اشغال ایران و فساد روزافزون خلفای عباسی در رشد و گسترش این جنبش بی‌تاثیر نبود. فداییان باطنی، بسیاری از سران سلجوقی را کشتند و این کار را نیز در زمان جانشینان حسن صباح از جمله کیابزرگ امید ادامه دادند. نهضت آنان نزدیک به ۹۵ سال ادامه داشت تا اینکه هلاکوخان شعله ی این جنبش را خاموش کرد و آخرین رهبر آنان که رکن الدین خورشاه نام داشت را به قتل رسانید.

آن‌ها هیچ گاه از زهر و تیر استفاده نمی‌کردند و هیچ گاه از پشت به کسی خنجر نمی‌زدند اگر چه گاهی اوقات گرفتار مامورین می‌شدند یا کار آن‌ها با زهر و تیر راحت تر می‌شد. این فرقه در ده سطح طراحی شده بود و به افراد در سطوح پایین‌تر گفته می‌شد که قرآن علاوه بر معنای ظاهری معانی عمیق تر و نهفته‌ای نیز دارد. پیروان حسن صباح، حشاشین خوانده می‌شدند، زیرا در آن زمان حشیش به معنی دارو و حشاش به معنی دارو فروش و حشاشین جمع عربی حشاش می‌باشد. در آخرین سطح (امامت)، فرد همه چیز را حتی تجربه‌های شخصی خویش را تنها در صورتی می‌پذیرد که عقل بر آن حکم دهد. عقاید بدین حد سخت‌گیرانه تنها در عده‌ای از اندیشه‌های بودایی دیده می‌شود. حسن صباح عقیده داشت همه ی افراد توانایی رسیدن به بالاترین سطح را ندارند و بنابراین بیشتر افراد را در رده‌های پایین و برای اطاعت از اوامر خویش نگاه می‌داشت.

بسیاری از سازمان‌های زیرزمینی مانند روشن‌ضمیران و فراماسونری شیفته ی حسن صباح و سازماندهی او بوده‌اند.

افسانه‌ها در مورد حسن صباح

در مورد زندگی حسن صباح افسانه‌های زیادی وجود دارد. بعضی موارد نیز به اشتباه به او نسبت داده می‌شوند. مانند فرمان قیامه القیامه (یا قیام قیامت) که در زمان حسن (ملقب به علی ذکره السلام) داده شده بود و نباید او را با حسن صباح اشتباه گرفت، بلکه او جانشین محمد پسر کیا امید بود. در واقع شعار ابن صباح علیکم بالقلاع بود.

بعد از به قدرت رسیدن حسن صباح قلعه‌ای در قهستان تحت فرمانروایی شیرزاد قهستانی اداره می‌شد که هنرجوها با اختیار کامل وارد قلعه شده و بعد از ورود به قلعه اخته شده و مرتاض گونه تمرینات هنرهای رزمی و آدم کشی را فرامی‌گرفتند و با پاک کردن افکار اضافی جسم و روح خود را یکی کرده و دارای اراده ی آهنین شده و راهی مأموریت می‌شدند. ولی در اکتشافات باستان‌شناسی هم چنین مکانی یافت نشد. در مورد بهشت‌هایی که در پشت قلعه وجود داشته نیز در منبع خاص و معتبری اشاره نشده‌است.گفته می‌شود که زمانی که امیر ارسلان تاش پیک‌هایی فرستاد تا حسن صباح را تسلیم کند، وی به سه تن از فداییانش دستور داد تا یکی خود را زیر آب خفه کند و دیگری کاردی بر قلب خود بزند و دیگری نیز خود را از بالای قلعه به پایین پرت کند که این مورد باعث عقب نشینی نیروهای سلطان شده بود.

تسخیر الموت وتشکیل سازمان فدائیان

بعدازآنکه حسن صباح دوباره به سرزمین ایران می رسد ، برای رسیدن به اهداف ومبارزه برای آزادی میهن واعاده حقوق هم میهنانش درجستجوی پایگاهی می شود زیرا رسیدن خبر ورود حسن صباح زنگ خطری برای حریف شماره یک وی خواجه نظام الملک به شمار می رفت وخواجه نظام الملک باتمام قدرت و امکانات خویش تلاش می کرد که حسن صباح را دستگیر نماید از این رو حسن صباح برای مدت ده سال به صورت مخفیانه ازیک شهر به شهر دیگری می رفت تااینکه چون عقاب سرگردان به تسخیر آشیانه دایمی اش قلعۀ الموت دست می یابد.

حسن صباح بعد ازتسخیر قلعه الموت (آشیانه عقا ب ) موفق به تصرف هفتاد و دو دژ دیگر نیزمی گردد ، همزمان با تسخیر قلعه ها دعوت آشکار کیش اسماعیلیه را آغاز می کند که دراثرآن تعداد زیادی مردم خراسان را به طریقه باطنی دعوت وجنبش فدائیان را تاسیس می نماید .

تاسیس جنبش فدائیان، گسترش وترویج مذهب اسماعیلیه درسراسر مملکت فارس ( ایران امروزی ) چنان بالا می گیرد که خطرجدی برای حکومت سلجوقیان محسوب می شد ، حسن صباح با تدبیرخاص وقوه رهبری موثری که داشت موفق به تشکیل سازمان فدائیان اسماعیلیه وگسترش کیش باطنی در قلب حکومت سلجوقیان وشکست دشمنان وطنش وبه ویژه بدخواهان کیش اسماعیلیه ، گردید این فرد هوشمند برای مدت سی وپنج سال درآشیانه عقاب رهبری ودعوت اسماعیلیه را درسرزمین پهناور ایران به عهده داشت که مورخین درمورد مبارزات وزندگی پرماجرای وی کتاب های زیادی را تالیف نموده اند.

والسلام

هاتف خالقی ثمرین

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :
جلال آل احمد 1337 (جیبی، 170 صفحه)
معلمی دلزده از تدریس، مدیر مدرسه تازه سازی در حومه شهر میشود. در چند فصل کوتاه و فشرده با موقعیت مدرسه، ناظم و آموزگاران، وضع کلی شاگردان و اولیای اطفال آشنا میشویم. معلم کلاس چهار هیکل مدیر کلی دارد و پر سر و صداست. معلم کلاس سوم افکار سیاسی دارد. معلم کلاس اول قیافه میرزا بنویسها را دارد. معلم کلاس پنجم ژیگولوست. ناظم همه کاره مدرسه است. بچهها بیشترشان از خانواده باغبان و میراب هستند. در ضمن اشاراتی در لفافهها را به هوای سال و روزگار حدیث، رهنمون میشود. بهر حال، مدیر ترجیح میدهد از قضایا کنار بماند و اختیار کار را به دست ناظم بسپارد که «هم مرد عمل است و هم هدفی دارد.» اما مجبور است که در چند مورد راساً دخالت کند. مثلاً تماس با انجمن محلی برای «گدایی کفش و کلاه برای بچههای مردم». این چنین است که مدیر شاهد ساکت وقایع است اما در دلش جنگی برپاست. او پیوسته درباره خودش قضاوت میکند، و وسوسه استعفاء رهایش نمیکند. وقتی معلم کلاس سوم را میگیرند مدیر از خود میپرسد که چه کاری از دستش بر میآید. روزی که معلم خوش هیکل کلاس چهارم زیر ماشین میرود، مدیر در بیمارستان بالای هیکل درهم شکسته او، برای نخستین بار اختیار از کف مینهد و چشمهای از منش عصبی خود را نشان میدهد، به راستی آقا مدیر چه کاره است؟ در واقع او کارهایی جزیی صورت داده است: تنبیه بدنی را غدغن کرده، معلم زن به مدرسه «عزب اغلیها» راه نداده، یا اختیار انجمن خانه و مدرسه را به دست ناظم سپرده تا به کمک تدریس خصوصی بتواند کمک هزینهای به دست آورد.
حالت عصبی مدیر و لحن پرتنش او در طول حدیثش بالا میگیرد، سرانجام در اواخر سال تحصیلی واقعهای ظرف شکیباییاش را سرریز میکند. پدر و مادری به دفتر مدرسه میآیند و با هتاکی و داد و بیداد شکایت میکنند که ناموس پسرشان را یکی از همکلاسیها لکه دار کرده است. بین مدیر و پدر طفل برخورد و فحاشی تندی در میگیرد مدیر که حسابی از کوره در رفته پسرک فاعل را صدا میکند و جلوی صف بچهها به قصد کشت او را میزند. اما وقتی خشمش تخفیف یافت پشیمان میشود «خیال میکنی با این کتک کاریها یک درد بزرگ را دوا میکنی؟… آدم بردارد پایین تنه بچه خودش را بگذارد سر گذر که کلانتر محل و پزشک معاینه کنند تا چه چیز محقق شود؟ تا پرونده درست کنند؟ برای چه و برای که؟ که مدیر مدرسه را از نان خوردن بیندازند؟ برای این کار احتیاجی به پرونده ناموسی نیست، یک داس و چکش زیر عکسهای مقابر هخامنشی کافی است
پسرک فاعل که بد طوری کتک خورده خانواده بانفوذی دارد. مدیر را به بازپرسی احضار میکنند. مدیر سرانجام کسی را یافته که به حرفش گوش کند. به عنوان مدافعات ماحصل حرفهایش را روی کاغذ میآورد که « با همه چرندی هر وزیر فرهنگی میتوانست با آن یک برنامه هفت ساله برای کارش درست کند» و میرود به دادسرا. اما بازپرس ا زاو عذر میخواهد و میگوید قضیه کوچکی بوده و حل شده...
واپسین امید مدیر بر باد رفته است، هما نجا استعفایش را مینویسد و به نام یکی از همکلاسان پخمهاش که تازه رئیس فرهنگ شده پست میکند
+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از ادامه

امید وارم دوست داشته باشین

نظر بدین تروخداگریه

موهامو جالو اینه شونه می کردم ک نگام از اینه افتاد به ریوما داشت نگام

می کیرد تا نگاه منو دید چشماشو دزدین منم شونه بلا انداختم موهامو

شونه زدم صداش امد

ریوما. فکر می کرد تو ایران زنگی کردی به این لباس ها عادت

نداری که بپوشی

ریوکام. لباس همه دخترای ایرانی بازه بعدشم به کی چ

شونرو گذاشتم رو میز خابمو کرده بودم

لب تابمو برداشتم روشن کردم

ریوما می خوام بخوابم ها

شونمو انداختم بالا

بلند شد برق خواموش کرد منم اصلا برو مبارکم نیاوردم

بعد حدود نیم ساعت لب تابو خواموش کرد به طرف تختم رفت

با نور کم ک از چرغ خواب می امد چهرشو دیدم سری نگامو دزدیم

پتو روش نبود پتو را برداشتم رو هر دومون کشیدم

رفتم زیر پتو خوابیدم لبه تخت دور از ریوما

راوی ریوما .

بیدار بودم بعد نیم ساعت اند خوابید پتو هم درو من هم

رو خودش کشید

چشمامو باز کردم لب تخت خوابیده بود

بلند شدم لبه تخت نشستم از نفس کشیدنش معلوم بود

خوابه نگامو رو تک تک اجزای صورتش چرخوندم

ناز خوابیده بود چشمای خشگل طلایشو بسه بود

به خودم یه پاتک زدم کلافه کلمو کوبیدم تو بالشت

وخوابیدم

.............................

صبح از خواب پاشدم ریوکام پتو رفته بود کنار بدنش بیشتر

معلوم شده بود از جام پاشدم به سمت دستشویی رفتم دست

صورتمو اب زدم رفتم پاین

ریوگا.ریکی کو ؟

مثل خودش شونمو انداختم بالا بی خیال پشت

میز نشستم

ایدی .من میرم صداش کنم

بعد یه ربع ریوکام ایدی امدن

ریوکام.دلام دلام

ایدی با این یچیزش شد

ریوکام.وا مگه بده سلام میدم

تا اخر صبحانع با دخترا گفت خندید البته با پسراهم

شوخی میکرد اما انگار منو نمی دید

منم بخیال نشسته بودم همون جور ک صبحانه می خوردم

فکر می کردم چرا عاشقش شدم چرا نه من غرورمو کنار نمیزارم

بهش اعتراف نمی کنم

....................

ببخشید کم بود ولی زود میزارم

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نظر فراموش نشه

نظر بدین

پلیز نظر

حاضر شدیم بریم بیرون همه دخترا یه سارافون پوشیده بودن با شلوار

پسرا یه تی شرت با شلوار .

ریوکام_بزنید بریم

موهاش ک رنگ من بود دورش ریخته بود ازاد بود

ولی بقیه دخترا مو هاشونو بسته بودن

راه افتادیم سمت دریا

........

واقعه دریا قشنگ بود یهو ریوکام

چیزی ک مومو به ریانا داده بود یه اویز مبایل بود

انو کش رفت شروع کرد به دویدن

ریانا_پسش بده

ریوکام_نووووووووج

می_بدو بدو ریوکام

نشسته بود رو زی انداز ریوکامو تشویق می کرد

صدای خنده های از ته دل ریوکامتو گوشم بود

موهای نازشو باد بلند کرده مهوش بود ک

ریوگا کوبید به پهلوم منو از عالم هپروت در اورد

ریوما_هااااا چتههههههه

ریوگا_هیچی دیدتو بزن

ک یهوصدای جیغ ریوکام پیچید

وحشت زده به رو به رو نگاه کردم ریوکام نبود

با ترس وحشت داشتم دنبالش می کشتم ک ریانا دیدم

ک زانو زده بود زمین مدام ریوکام صدا می کرد جیغ میزد

.........

همه با دو رفتیم سمت ریانا و دیدیم ریوکام از رو اسکله افتاده تو ابش کم

عمق بوده و سرش با سنگ برخورد کرده و اب خونی خونیه

تزوکا به خودش امد رفت پایین ریوکام کشید بالا گذاشت رو اسکله خودش امد

با لا صورتش خون بود توان نداشتم ک وایستم افتادم رو زانو هام

دخترا گریه می کردن جیغ می کشیدن

تزوکا_تنفش خعلی ضعیه نبزشم ضعیفه

از اونجا ی ک خاله عمه تو ویلا بودن اخه ویلا با دریا

فاصله ی نداشت نا فقط بودیم

داد ریوگا بلند شد

ریوگا_کاپیتان بلندش کن ببرش تو

تزوکابه خودش امد ریکامو گرفت بغلشو

رفت سمت ویلا

ریوگا_بس کنید انقدر گریه نکنید پاشین بریم دخترا بلند کرد

فرستاد تو

ریوگا_ریوما

بهش نگا کردم

ریوگا_بهش بگو ک دوسش داری

ریوما_ندارم

بلند شدم راه افتادم سمت ویلا

..... .......

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشهد

شب شده بود وارد اتاق شدم ریوکام مظلوم رو تخت خوابیده بود

سرش باند پیچی شده بود

از وقتی ک امدیم ایران اتفاق های زیادی براش افتاده

اینه الانم این و خعلی چیز های دیگه

لباسمو عوض کردم رفتم سمت تخت

خوابیدم رو تخت بعد چند دیقه برگشتم سمت ریوکام

چه ناز خوابیده بود

دوست داشتم بغلش کنم فشارش بدم با تموم

وجودم دوست دارم حتی یه بار فقط یک بار لمسش کنم

یه بار موهاشو بو بکشم اما افسوس ک غرورم نمیزاره

تا بهش ابراز علاقه کنم

..........

راوی ریوکام

پلکام لرزید اروم لای چشمامو باز کردم سرم تیر کشید

بلند شدم نشستم رو تخت سپیده دم بود خورشید کامل

در نیومده بود به بغل دستم نگاه کردم ریوما خوابیده بود

بدن پتو .پتورو بر داشتم کشیدم روش که صدای امد

ایدی:سلام بیدار شدی

ده متر جابه جا شدم دستمو گذاشتم رو دهنم

تا جیغ نکشم

ایدی:امدم بهت سر بزنم دیدم به هوش امدی

ریوکام:ام اره خوبم فعلا

بیا لریم حیاط اب هوات عوض شه

رو پام واستادم چشمام سیاهی رفت

تعادلم بهم ریخت خوردم زمین

ایدی حراسان امد کمکم کرد پاصم تا بریم حیاط

........

ایدی :ریوکام

ریوکام:بله

ایدی:داداشمو دوست داری

ساکت شدم چی می گفتم بهش پی

با صدای گرفته و دمق گفتم

ریوکام:چرا چنین فکر کردی

ایدی:چون از حرکاتت معلومه

ریوکام:نه چرا باید دوسش داشته باشم

ایدی:هیچی ببخشید از جاش پاشد رفت طرف خونه

نیم ساعت بعدش افتاد ک در امده بود رفتم اتاقم تا بلکه سر دردم

خوب بشه وارد اتاقم شدم پرده ها کشیده شده بود

فصا کاملا تاریک بود رفتم رو تخت نزیک تر ریوما خزیدم زیر پتو

کم کم پلکان سنگین شد دوباره خوابیدم

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشه

10 نظر لطفا

از خواب پاشدم رفتم یه دست لباس تنیز ور داشتم عوض کردم

از اتاق زدم بیرون رسیدم نزدیک اشپز خانه

صدای میومد

ایدی:یعنی چی الان ما قراره فردا بریم اما چرا نمی تونیم ریوکامو

بریم

بحث در مورد من همونجا واستادمو به حرفا گوش دادم

تزوکا:ایدی جان نمیشه جور در نمیاد اون یه خارجیه 13 ساله

اینجا زندگی کرده یهوی نمی تونیم ببریمش ک

ایدی:ریانا چی چرا اون می تونه با مومو بیاد

تزوکا:چون اون مادرش به نمایندگیش هست کاراشو میکنه

اما ریوکام بیاد باشه کاراشو انجام بده خانوم روزاکی هم نمی تونه

بمونه باید برگردیم مگه ندیدی زنگ زدن

ریوما:من هنوزم میگه بوردن اون دختره به ژاپن غلطه

د اگه طوریش نبود چرا یه بچه کوچیکو دادین دست یه قریبه

من نمیگم ک خاله قریبست حرفم این ک چرا اونو دادین دستش

د حتما یه مشکلی داشته ک اوردنش اینجا وگرنه یه بچه

به اون کوچیکی دادن دست یه نفر تو یه کشور قریب

صدای عصبی تزوکا خفش کرد

تزوکا:روما بس کن

اره اون راست میگه اره من یه مشکلی دارم

عقب عقب می رفتم ک پام لیز خورد به کمر پخش

زمین شدم برای این ک نیوفتم گوشه میزو گرفتم که هرچی

روش بود خالی شد بغل دستم

خم شده بودم به بغل دو دستامو رو زمین گذاشته

بودم سرمو توش پنهان کردم فقط فقط نفس نفس میزدم

10 نظر کوتاهم نمیام

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

این قسمت دیر شد شرمنده

قسمت بعدی 11 نظر

عف رهبری بهتون خورده

خخخخخخخ

اره اون راست میگه چرا به فکر خودم نرسید من یه طوریم هست

وگرنه مادر بزرگ نگهم میداشت نمیداد دست یه غریبه من یه مشکلی

دارم ن مشکلاتی دارم یکی از اون مشکلا این ک یتیمم یکی از اون

یکی نشکلام اینکه ک بی کسم یکی از مشکلاتم اینه ک کسی نیست

پشتم باشه اره من اضافیم کجا دارم ک از دست اینا برم تنها جام

رفتن پیش پدر مادرمه چون جای دیگه ندارم من اضافم

کسی داشت تکونم میداد ولی من متوجه نبودم گوشام کیپ کیپ

شده بود هیچ صدای نمی شینیدن ارم تن خسته رنجیدم از رو مزایک

های خونه خاله کشیدم بلند شدم صدای بچه ها میامد اما من با همون دستای

بی جونم پسشون میزدم به سمت در هروجی رفتم در باز کردم تودمو پرت کردم

تو حیاط سرم گیج میرفت چشمام سیاهی ارم ارم خودمو رسوندم به تاپ تو

حیاط خالع خودمو انداختم روش کمرو رو به تکیه گاهش بود و خوابیدم روش

پامو جمع کردم تو شکمم سرم هنوز گیج میرفت چشمام سیاهی صدای ریوما

تو گوشم پژواک می شد چرا ب ذهنم خودم نرسید اره من ی اضافیم ی اضافی

تنها مکان باز پیش پدر مادرمه یعنی مرگ من از اول نباید زنده می موندم

من از اولم اضافی بودم من از اولم ب درد نمی خوردم کم ارزش بودم

فقط ریوما بهم ثابت کردم ک هیچی نیستم اون چشمامو باز کرد

کم کم فضای رو به رو تاریک تاریک تر شد و در اخر سیاهی مطلق شد

راوی تزوکا:

ریوما از تو بالکن به ریوکام نگاه می کرد اینو از تو بالکن اتاق بغلی ریوما ریوکام

کشف کردم نگران به جسم خسته بی جون ریوکام ک رو تاب بود نگاه می کرد

اون حتی متوجه وجود من تو بالکن نشد فقط فقط داشت به ریوکام نگاه نی کرد

تزوکا:تو ک انقدر دوسش داری چرا بهش نمیگی

ریوما :ها .......اوه کاپیتان

تزوکا:چرا اذیتش میکنی ها می خوای کاری کنی عشقش از قلبت بره با ازارش

ریوما:من دوستش ندارم

تزوکا:خودتو گول میزتی یا مارو

یه نگا ب قیافت بنداز ببین بخاطرش چجور شدی نزار ی روز پشیمون بشی

تا همین جا بسش بود برا از خواب پاشدنش این ک با کاراش نمی تونه عشق

ریوکام از قلبش بیرون کنه نمی تونه ..........

..............

راوی ریوما :

ارم اروم رفتم طرف تاب رسیدم بهش چشماش بسته بود رنگش

با گم دیوار فرقی نداشت تند تند نفس می کشید دستمو بردم سمت پی شونیش

دستم می لریزد گذاشتم رو میشونیش داغ داغ بود بدنم یخ بست زیر لب گفت

ریوکام:من از اولم جام میش پدر مادرم بده من ار اولم اضافه بودم داشت

هضیون می گفت دنیا رو سرم اوار شد بخاطر حرف من چی شده بخاطر منه

سریع یه دستمو انداختم زیر سرش یه دستمم زیر زانوش از رو تاب کندمش

چ قیافه معصومی پیدا کرده بود دلم براش ضعف رفت سریع رفتم داخل خونه

حل کرده بودم خعلی تبش بالا بود ترسیده بودم

ریوما:یکی بیاد کمک تب داره داره تب داره داره می سوزه

............................

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر فراموش نشه

تطر بلای 12 تا

همه برگشتن طرفم تزوکا از جاش پاشد امد سمتم

از بغلم گرفتش رفت سمت اتاق منو ریوکام

با رفتن تزوکا همه برگشتن سمت من روم خیره شدن

سرمو انداخام پاین اروم از در زدم بیرون وارد حیاط شدم

......

نگاهی به ریوکام ک سرش پاین بود کنار خاله ایرانی واستاده بود کردم

از پله های هوا پیما بالا رفتیم جابه جا شدیم هرکسی سر جای خودش نشست

چشمامو بستم هنزفریمو کردم تو ام پی تریمو گذاشتم تو گوشم

ریانا با ما میومد چون خاله ایرانی بود کاراشو انجام میداد

اما ریوکام نمی تونست بیاد چون باید خودش

یا عمه کارای عقامتشو انجام میدادن

اهی کشیدم به مومو ریانا و بقیه بچه ها نگاه کردم

چشمامو بستم به چند روز پیش رفتم

تب کردن ریوکام

بعدش وقتی به هوش امد تغیری ک کرده بود

با من ک اصلا حرف نزده تا الان حتی موقع خداحافظی

و حتی نگامم نکرده

کلا این طور شده

با بچه ها خعلی کم حرف میزنه گوش گیر شده

و ب عبارتی مظلوم

واقعا نمی دونم چیکار کنم ن غرورم گذاشت اعتراف کنم

ن می تونم بی اون باشم

یادمه یه شب داشتم کار دست خودم میدادم

زود تر از همه خوابید من دیر امد ک بخوابم

ک لباسی ک تنش بود و حالتی ک خواب بود

منو از خود بی خود کرد نزدیک بود صحنه داغونی به وجود باید

ک با یه نفس عمیق ردش کردم دوباره شدم همون ریوما مغرور

بی احساس ریلکس

سعی کردم دیگه به ریوکام فکر نکنم تا بلکه کمی اسوده باشم

با تکون های ک ایجی میداد چشمامو باز کردم

ریوما:چی شده

ایجی پاشو بچه رسیدیم ژاپن

هه چ زود ازش دور شدم یعنی الان چ حالی داره

مثل من ناراحته یا ن

ن اون کارای ک من با اون کردم عمرا

حتما ازم متنفر هست

کیف تنیسمو برداشتم راه افتاد عقب از همه بچه ها

جای برای من نبود همشون دو به دو بودن

هه......

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

من کانال رمان دارم

عشقولی های ک رمان های منو می پسندن

جوین شه

RYOMA_RYOKAM@

اینو به یه ربات تو تلگرام یا ی پی وی بفرستین

بعد روش کلیک کنید بیاید کانالم

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظرات بالای 13 تا

امید وارم خوشتون امده باشه

راوی ریوکام:

نگاش نمی کنم صداش نمی کنم تا شاید دلش برای صدام و نگام تنگ بشه

شاید اصلا تنگ نشه

داشتم با خودم کلنجار میرفتم ک چرا اینجوری شدم

چرا فک میکنم براش مهمم

این عشق فقط یک طرفست

بعد این همه ازاری ک بهم داد نمیدونم چجوری هنوز دوسش دارن

اصلا نمی فهمم الان باید ازش متنفر باشم اما این جور نیست

هه..

شتید می خوام با این کارام جلب توجه کنم

هه..

دیدی اصلا براشون مهم نبود ک تو بهشون بی محلیو

گوشه گیرو افسرده شدی

هه..

از اول گفتم جای من پیش پدر مادرمه خواهد بود

از فرودگاه به ترمینال برگشتیم ک بریم گرگان

امده بودیم تهران بدرقشون

هه..

خاله امده بود بدرقیه تک دخترش

هه..

دخترش نمی تونست بی عشقش بمونه

البته خاله را هم دوست داره نمی خواست بره

ک خاله وضعیتو دید فرستادش به زور راضیش کرد

هه..

من بی عشقم چیکار کنم

هه..

عشق یه طرفه

هه..

اخ ن این ک تا الان تو بغلش شبا می خوابیدم یا می بوسیدمش

هه..

این اخریا نگامو بهش نداختم

هه..

بجا این ک اونو مجازات کنم خودمو مجازات کردم

هه..حقمه..

پس بلند میگم ک همه بشنون

تنهایم حقمه

بی کسیم حقمه

اضافه بودنم حقمه

هرچی بدی بهم شده حقمه

در اخر مرگ حقمه

ن ریوکام تو حق زندگی نداری تو باید تو سختی بدی باشی

زندگی برای تو نیست

هه..

همه این فریاد ها تودلم بود

این بده

اگ فریاد نیزدم سبک میشدم

اما اینجوری از درون نابود میشم

هه..

واقعا تا الان یه احمق بودم

اره یه بچه احمق ک فک میکرد زندگیش خوبه همه چی ارومه

اما ن همین بچه مرگ حقشه

زندگی حقش نیست

هه..

چه زود زندگیم داره تموم میشه

اصلا چرا باید بیشتر از این انتظار داشته باشم

از اولم زندگی حقم نبوده

از اولم جام پیش پدر مادرم بوده

از اول اول اول

هه..

کم بود ببخشید ولی زود میزارم

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از این قسمت

نظر بالای 14 تا

امیوارد دویت داشته باشید

رسیدیم خونه بی رمق تر از این حرفا بودم ک با خاله حرف بزنم

بی جون بی جون رفتم سمت طبقه بالا صدای خاله ک منو خطاب قرار میداد

شنیدم اما توانای جواب دادن یا ... نداشتم حلم تصلا خوب نبود

احساس ضعف سر گیجه می کردم ور اتاقمو باز کرد خودمو انداختم داخل

با همون حال رفتم سمت کمد ی دست لباس برداشتم لباسای بیرونمو عوض کردم

خودمو پرت کردم رو تخت پتمو بالشت بغل کردم چشمامو بستم بوی عطر

اشنایی می امد عطر خوب دلنشین همین طور ک تو عطر ق

غرق بودم چشمام بسته شد خوابیدم خوابی از روی خستگی درد رنج

.........

راوی ریوما :

رسیدیم خونه خونا ی مشترک سیگاکویی ها چون من ی تیم سر شناسیم

برای کنترل کارامون تیم توی ی خونه زندگی میکنه

ک البته این برا عاشقا بد نیست

بدون توجه ب بچه ها کیف تنیسمو ک روی زمین بود از بندش گرفته بودم

کشون کشون از پله ها رفتم بالا حتم دارم با بر خورد کیف تنیسم ب پله ها

صدای بدی اینجاد می شد

پله هارو رفتم بالا تا طبقه سوم طبقه اول ک پذیرای ..

دوم اتاق خواب سومم اتاق خوابه انتهای سالن دست راست اتاق منه

درشو باز کردم خودمو پرت کردم توش کیف تنیسم ک رفت ی گوشه

با ی دستم تیشرتمو در اوردم پرت کردم طرفیو خودمو پرت کردم رو تختم

یاد عطری ک ب ملافه پتوی ریوکام بودافتادم بوی خوبی میداد

شایدم عطر تنی بود ک من انقدر ازش دورم نمی تونم در عوش بگیرمشو

فشارش بدم

تو همین افکار بودم ک پلکام سنگین سنگین تر شد

........

راوی کل:

یک هفته از برگشت تیم ب ژاپن میگذره تو این یک هفته ناراحتیو

می تونی تو پهره ریوکا ریوما ببینی ریوما ک دوستاش پیشش ولی ربوکام

کسی هم سنش نیست ک از اون حال هوا درش بیاره از طرفی فکر ک ازارش

میداد این ک حق زندگی نداره از طرفی دلش برای ریوما تنگ شده بود

ریوما هم هم ناراحته از حرف ها و کارای ک با ریوکام کرده و هم افسوس

نگاه کردن و حرف زدن ریوکام

حتی ی عکسم از ریوکام نداره ک دلشو ب اون خوش کنه فقط یه تصویر

ذهنی از ریوکام داره ن بهش زنگ میزنه ن موقع تلفن حرف زدن حرفی ازش

میبره ن ب این زودیا میاد ژاپن

حتی اینم نمی دونه وقتی ریوکامو می بینه بعد ی هفته چی بهش بگه

یا ریوکام چ رفتاری باهاش داره

ذهن مخشوشی داره اینو همه فهمیدن شبا هم ک با ناراحتی ب صبح میرسونه

و البته روزاهم اونقدر شاد نیست

ریوکامم ک اکثر تو اتاقش یا در حال گریه یا گوشی بازی یا خواب خواب های

مزخرف اشفته گریه های ک از سر ناراحتی دل تنگیه خاله هم ک سعی میکنه

طرفش نره چون عادتشه ناراحتیاشو ب هیچ کس نگه

همه از وصع هر دوشون ناراحتن و نمی دونن چیکار کنن

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :