تبلیغات شما اینجا قیمت سرور پرینتر اچ پی راهنمای خرید ویدئو پروژکتور اچ پی سرور سرور اچ پی سوئیچ شبکه سیسکو سوئیچ سیسکو یو پی اس فاراتل دوربین مداربسته سامسونگ دوربین مداربسته هایک ویژن دوربین مداربسته داهوا قیمت موبایل قیمت انواع گوشی قیمت گوشی پایین ترین قیمت گوشی بهترین گوشی برای موزیک بهترین گوشی برای سلفی بهترین گوشی برای بازی راهنمای خرید تلویزیون راهنمای خرید موبایل راهنمای خرید گوشی قیمت انواع تبلت قیمت تبلت لپ تاپ قیمت قیمت لپ تاپ قیمت لپ تاپ ایسوس سری x قیمت لپ تاپ ایسوس سری N قیمت لپ تاپ ایسوس سری v قیمت لپ تاپ ایسوس سری U قیمت لپ تاپ ایسوس سری K555 تور آنتالیا چت باران ربات اینستاگرام دیجیتال مارکتینگ مرکز خیریه - صندوق خیریه طراحی سایت
بستن تبلیغات [X]
مجله دفتر مشق - صفحه 104
یکی از دوستام و خانمش میخواستن از هم جدا بشن...
یه روز تو یه مهمونی بودیم ازش پرسیدم خانومت چه مشکلی داره که میخوای طلاقش بدی؟
گفت: یه مرد هیچ وقت عیب زنشو به کسی نمیگه...
وقتی از هم جدا شدن پرسیدم چرا طلاقش دادی؟!
گفت آدم، پشت سر دختر مردم حرف نمیزنه...
بعد از چند ماه از هم جدا شدن و سالِ بعدش خانومش با یکی دیگه ازدواج کرد...
یه روز ازش پرسیدم خب حالا بگو چرا طلاقش دادی؟
گفت: یه مرد هیچوقت پشت سر زنِ مردم حرف نمیزنه...
یادمان نرود کثیفترین انسان کسی است که راز دوران دوستی را به وقت دشمنی فاش سازد.
اگر پشت سر یک زن بد شنیدید بدانید دو حالت دارد:
اگر گوینده مرد است؛ بی شک توانایی به دست آوردن او را نداشته است!
اگر زن است بدانید توانایی رقابت با او را نداشته!
فروغ فرخزاد
+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

برای دل خودم می‌نویسم …

برای دلتنگی‌هایم

برای دغدغه‌های خودم

برای شانه ای که تکیه گاهم نیست !

برای دلی که دلتنگم نیست …

برای دستی که نوازشگر زخم‌هایم نیست …

برای خودم می‌نویسم !

بمیرم برای خودم که اینقدر تنهاست !

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

وقتی دِلم دوباره تُرا طَلب می کند

یعنی هرگز درس عبرت نمی گیرد !

پس ،

دوباره بیا آتش بزن

دوباره برو …

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

این وبلاگ حکایت همان لحظه های دلتنگی بدون توست ...

تویی که با رفتنت همه ی لحظه های شیرین زندگیمو ازم گرفتی

منی که دیگه نه از اومدن کسی ذوق زده میشم و نه از رفتن کسی داغون ....

من آدم حسابی نیستم ...

من آدم بی معرفت و نامردی نیستم فقط زمانی یکی وارد زندگیم شد

که همه ی باورامو از بین برد ...

همشو....

چه حقیرند مردمی که نه جرأت دوست داشتن دارند و نه اراده‌ی دوست نداشتن
و نه لیاقت دوست داشته شدن و نه متانت دوست داشته نشدن
و مدام شعر عاشقانه می‌خوانند

و تراژدی غم‌انگیز انسان این است که آنچه هست، نباید باشد
و آنچه باید باشد، نیست و همه حرف‌ها همین است وهمه‌ی دردها همین جا است.
درد روح این است و این است که: «انسان شقایقی است که با داغ زاده است.»

دکتر شریعتی

ID Instagram : marrmar21

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووود!

اینم از این کتاب که قبلا هم راجعش گفتم. این کتاب از زبون پرسیه و راجع زندگی قهرمان یونانی صحبت می کنه.

ترجمه این کتاب توسط این سایت انجام میشه.

ولی زمانش مشخص نیس، چون صفحات بالای ۴۰۰ صفحه هست یه کمی طول میکشه پس صبور باشید.

در صورت برداشتن ترجمه توسط یک سایت دیگر با اون سایت برخورد میشه، چون ما می خوایم روش زحمت بکشیم.

با تشکر

برای دانلود برین ادامه مطلب

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

اینم از فصل ۶۴ خانه هادس، برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch64.pdf

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووووود!

خوبین؟

اینم از مگنوس چیس تا فصل سی، ترجمه از هزارتو!

خب امیدوارم لذت ببرین و اینکه...

همین جا اعلام می کنم، استارت ترجمه کتاب قهرمانان یونان رو زدیم. البته با وجود درسا و اینا نمی تونیم ۴۰۰ و خورده ای صفحه رو دو شبه تمومش کنیم! ولی خب من دارم از کسایی برای ترجمه کمک می گیرم و امیدوارم در آینده با ترجمه های خوب شما رو خوشحال کنیم.

پس دیگه حرفی نمی مونه...چون ما داریم زحمت می کشیم و هزینه می کنیم واسه ترجمه این اثر لطفا سایتای دیگه تکلیف تعیین نکنن واسش...چون زحمتامون هدر میره.

خب دیگه برای دانلود مگنوس چیس از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/Sowrd-of-Summer-ch26-30.pdf

۴ دی هم قراره اتفاقای خوبی بیفته...

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووود!

اینم از فصل جدید

برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch65.pdf

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووووود!

اینم از فصل ۳۱ تا ۳۵ مگنوس چیس، ترجمه از هزارتو.

برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

http://1000tu.ir/download/Sowrd-of-Summer-ch31-35.pdf

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

درووووووووووود!

خوبین؟

ما که داریم تو خاک و دود خفه میشیم شما رو نمی دونم...

اینم از فصول 66 تا 68 خانه هادس.

صبرم داره می پوکه تا کتاب تموم شه من شروع به خوندن یه سرش کنم!

خب برای دانلود از لینک زیر استفاده کنید.

ترجیحا کسایی که موفق به دانلودش نمی شن با دانلود منیجر لین رو سرچ کنن، مطمئن باشین دان میشه.

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch66-68.pdf

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

شکلکـــْـ هایِ هلــن شکلک های شباهنگShabahangشکلکـــْـ هایِ هلــن شکلکـــْـ هایِ هلــن

دروووووووود بر شما دوستان گرامی!

همون طور که قبلا گفته بودم امروز یعنی 4 دی سایتمون رو افتتاح می کنیم!

این سایت ورژن جدید این وبه و تمامی مطالب از این به بعد اونجا منتشر میشه!

در ضمن دوستان امکان عضویت هم داره و شما می تونید با حضور گرمتون از ما حمایت کنید.

از این که یک سال و خورده ای همراه ما بودید بسیار از شما سپاس گذاریم.

لطفا از همه قسمت های سایت دیدن کنید!

و امیدوارم جایی باشه که دوسش داشته باشین و گه گداری بهش سر بزنین!

راستی چیزای جدیدی هم بهمون اضافه شده...مثه رمانای فانتزی دیگه...ولی خب در کل هدفمون تو اون سایت مثه همینجا هستش ینی خوشحال کردن شما!

خب دیگه بیشتر از این معطلتون نمی کنم.

اینم از آدرس سایت جدیدمون:

www.fanpercy.com

فقط کافیه رو عکس کلیک کنید تا به سایت جدید هدایت بشید

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پرسی جکسون و خدایان یونان نام کتاب هایی فانتزی نوشته ریک ریوردن است که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در ایالات متحده آمریکا منتشر شده و جزو کتابهای پر فروش در سراسر جهان بوده و هست و از افسانه های یونانی برگرفته شده اند.


این سری کتاب معروف شامل پنج جلد است و ریک ریوردن تاکنون سه کتاب فرعی با نام های :
پرونده نیمه خدایان ( سه داستان کوتاه از پرسی جکسون و دوستانش ) ،
نیمه خدایان و هیولاها و
راهنمای پرسی جکسون ، منتشر کرده است .
. همه ی این 5 جلد پنج گانه ترجمه شده است.
از جلداول، یک فیلم سینمایی با نام ) پرسی جکسون و خدایان یونان: دزد آذرخش) در هالیوود ساخته شده که فروش خیلی خوبی داشته است و لوگان لرمن، در آن نقش پرسی جکسون رو بازی کردهاست.
جلد های این مجموعه تا تاریخ 5 مارس 2010 به مدت 138 هفته در لیست پرفروش های نیویورک تایمز و بیش از این زمان در لیست پر فروش های واشنگتن پست قرار گرفته است . هر کدام از کتاب ها یک داستان مجزا دارند و کل مجموعه نیز یک داستان واحد را دنبال می کند.
سری کتابهای پرسی جکسون عبارتند از :
جلد اول: دزد آذرخش

جلد دوم: دریای هیولا ها

جلد سوم: نفرین تیتان ها
جلد چهارم: نبرد لابیرنت (هزارتو)

جلد پنجم: آخرین المپی




داستان :
شخصیت اصلی داستان پرسی جکسون است که فرزند پوسایدون خدای دریا است . او می فهمد که همه موجودات افسانه ای یونان شامل هیولا ها ، تیتان ها و خود خدایان زنده هستند . خدایان در طبقه ششصدم ساختمان امپایر استیت پادشاهی می کنند ( بزرگترین ساختمان دولتی در نیویورک ) بر زمین حکمرانی می کنند . پرسی پشت سر هم مورد حمله هیولا ها قرار می گیرد چون او فرزند .....

ادامه مطلب


پرسی جکسون و خدایان یونان نام کتاب هایی فانتزی نوشته ریک ریوردن است که از سال ۲۰۰۵ تا ۲۰۰۹ در ایالات متحده آمریکا منتشر شده و جزو کتابهای پر فروش در سراسر جهان بوده و هست و از افسانه های یونانی برگرفته شده اند.


این سری کتاب معروف شامل پنج جلد است و ریک ریوردن تاکنون سه کتاب فرعی با نام های :
پرونده نیمه خدایان ( سه داستان کوتاه از پرسی جکسون و دوستانش ) ،
نیمه خدایان و هیولاها و
راهنمای پرسی جکسون ، منتشر کرده است .
. همه ی این 5 جلد پنج گانه ترجمه شده است.
از جلداول، یک فیلم سینمایی با نام ) پرسی جکسون و خدایان یونان: دزد آذرخش) در هالیوود ساخته شده که فروش خیلی خوبی داشته است و لوگان لرمن، در آن نقش پرسی جکسون رو بازی کردهاست.
جلد های این مجموعه تا تاریخ 5 مارس 2010 به مدت 138 هفته در لیست پرفروش های نیویورک تایمز و بیش از این زمان در لیست پر فروش های واشنگتن پست قرار گرفته است . هر کدام از کتاب ها یک داستان مجزا دارند و کل مجموعه نیز یک داستان واحد را دنبال می کند.
سری کتابهای پرسی جکسون عبارتند از :
جلد اول: دزد آذرخش

جلد دوم: دریای هیولا ها

جلد سوم: نفرین تیتان ها
جلد چهارم: نبرد لابیرنت (هزارتو)

جلد پنجم: آخرین المپی




داستان :
شخصیت اصلی داستان پرسی جکسون است که فرزند پوسایدون خدای دریا است . او می فهمد که همه موجودات افسانه ای یونان شامل هیولا ها ، تیتان ها و خود خدایان زنده هستند . خدایان در طبقه ششصدم ساختمان امپایر استیت پادشاهی می کنند ( بزرگترین ساختمان دولتی در نیویورک ) بر زمین حکمرانی می کنند . پرسی پشت سر هم مورد حمله هیولا ها قرار می گیرد چون او فرزند یکی از سه خدای بزرگ (زئوس فرمانروای آسمان ، پوسایدون فرمانروای دریا و هیدیز فرمانروای دنیای مردگان) است . در کتاب گفته می شود که جنگ جهانی دوم در حقیقت بین فرزندان این سه خدای بزرگ بوده در نتیجه پس از پایان جنگ آن ها با هم سوگند خوردند که دیگر فرزندی به دنیا نیاورند چون فرزندانشان بسیار قدرتمند بودند . اما پوسایدون پیمان خود را شکسته و فرزندی به دنیا آورده است . بعد پرسی به اردوگاهی به نام اردوگاه دورگه ها می رود که پناهگاهی برای فرزندان خدایان می باشد اما در آنجا پرسی تنها فرزند یکی از خدایان بزرگ است دیگر اهالی اردوگاه از فرزندان خدایان کوچک می باشند . در آنجا پرسی متوجه می شود به افرادی که نیمی انسان و نیمی از خدایان هستند دورگه می گویند . پرسی در این میان با دورگه های خوب و بد دیگری آشنا می شود .


افسانه ها :
هزاران سال پیش موجودات خبیث و فنا ناپذیری به اسم تیتان ها در عصری که خود به آن عصر طلایی می گفتند بر زمین حکمرانی می کردند . فرمانروای تیتان ها کرونوس بود که همسری به نام رئا داشت . تیتان ها جز تاریکی و بد بختی برای انسان ها چیز دیگری به همراه نیاورده بودند . کرونوس از زمانی که از گایا ( مادر کرونوس و مادر زمین ) و اورانوس ( پدر کرونوس و فرمانروای آسمان ) خبر دار شد که همان طور که کرونوس با شکست پدرش قدرت را از او گرفته خود او نیز توسط یکی از فرزندانش شکست خواهد خورد ، تمام فرزندانش از رئا ( هستیا الهه اجاق خانوادگی ، دمیتر الهه کشاورزی و زراعت ، هیرا الهه ازدواج ، هیدیز خدای دنیای مردگان و پوسایدون خدای دریا ) را به محض تولد می خورد. اما وقتی زئوس در بدو تولد بود رئا از گایا خواست تا نقشه ای برای نجات او بکشد تا کرونوس به خاطر بلا هایی سر اورانوس و فرزندانش در آورد مجازات شود . رئا زئوس را در کرت ( جزیره ای یونانی در دریای مدیترانه ) به دنیا آورد و به کرونوس سنگی را که در لباس بچگانه پیچیده شده بود داد و او هم بی درنگ آن را خورد .
رئا زئوس را در کوه ایدا جزیره کرت پنهان کرد . زئوس توسط ملیسا که او را با شیر بز و عسل تغذیه می کرد بزرگ شد .
هنگام بالغ شدن زئوس پدرش را مجبور کرد اول سنگی که خورده و بعد از آن دیگر برادران و خواهرانش را بالا آورد . متیس ( تیتان خرد ) ، مخلوطی از خردل و آب نمک به کرونوس داد تا او را مجبور به بالا آوردن دیگر بچه های کند . بعد زئوس برادران کرونوس ، هکاتانچیِریز و سیکلاپس ( غول یک چشم ) را با کشتن نگهبانشان کمپِی ، از سیاه چالشان در دوزخ آزاد کرد .
سیکلاپس برای قدردانی آذرخش و جرقه آذرخش ( که قبلاً توسط گایا پنهان شده بود ) را به او می دهد . زئوس همراه با برادران و خواهران و همچنین متیس و هکاتانچیِریز وسیکلاپس،کرونوس و دیگر تیتان ها را در جنگی به نام تیتانوماکی شکست دادند . تیتان های شکست خورده به قسمت تاریکی از دنیای مردگان به نام تارتاروس تبعید شدند .

اطلس ، یکی از تیتان هایی که علیه زئوس جنگ کرده بود با نگه داشتن سنگینی آسمان بر روی دوش خود،تا ابد تنبیه شد . زئوس پدرش کرونوس را با سلاح خود او ( که یک داس ساخته شده از فلزات آسمانی است ) قطعه قطعه کرد و آن ها را در تاریک ترین جای دوزخ پراکنده ساخت اما پدرش که فناناپذیر بود با وجود قطعه قطعه شدن تا ابد زنده می ماند .
بعد از اتمام جنگ با تیتان ها زئوس زمین را با قرعه کشی
بین خود و برادران بزرگترش تقسیم کرد : زئوس آسمان و هوا ، پوسایدون دریا و آب و هیدیز دنیای مردگان و مرگان را به دست آورد .
زمین که مربوط به گایا بود توسط هیچ کدام از آن ها نمی توانست تصرف شود و هر سه آن ها با هم روی آن نظارت می کردند . آن ها تا ابد بر روی زمین حکمرانی می کنند .



موضوع اصلی داستان های پرسی جکسون :
قطعه های بدن کرونوس در دوزخ در حال به هم پیوستن و دوباره شکل دادن بدن او هستند . او دوباره در حال بیدار کردن هیولا های تبعید شده که هزاران سال را در خواب گذرانده اند است . کرونوس می خواهد برای انتقام برگردد و در طول مجموعه مدام در حال جمع آوری متحدات و هیولا ها است تا با ارتشی عظیم برای شکست دادن المپی ها بازگردد . کرونوس در طول کل داستان ها دشمن اصلی پرسی جکسون است و در آخرین داستان هم شاهد رویارویی آن ها در جنگ عظیم هستیم .

توضیحات داستان اول ( دزد آذرخش ) :
داستان کتاب درباره پرسی جکسون دورگه ای است که مورد حمله هیولا ها قرار می گیره و در راه رسیدن به اردوگاه دورگه ها مادرش رو از دست می ده , اما کسی نمی دونه پرسی پسر کدامیک از خدایانه،

پس از جنگ جهانی دوم زئوس و پوسایدون و هیدیز قسم خوردند که دیگر فرزندی نداشته باشند . اما پوسایدون قسم خود را شکست و فرزندی به دنیا آورد . در این شرایط جرقه آذرخش زئوس دزدیده شده ، زئوس هم با برادر خود پوسایدون مشکل دارد و از اینکه او قسم خود را شکسته او را متهم به دزدیدن جرقه آذرخش می کند . ولی خدایان نمی توانند نشانه های قدرت هم را بدزدند پس همه پرسی جکسون پسر پوسایدون را متهم اصلی می دانند. پرسی تنها چهارده روز فرصت دارد تا از جنگ ویران کننده میان زئوس و پوسایدون جلوگیری کند . او باید ظرف چهارده روز ابر آذرخش زئوس را پیدا کند و برگرداند . اما در راه این جست و جو خطر های زیادی در کمین هستند ، گاه دوستان،دشمن از آب در می آیند و گاهی پای دشمنان اهریمنی و باستانی به میان کشیده می شود....




+ تعداد بازدید : 4 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

سلام خدمت شما دوستان عزیز

اینم از فصل ها جدید

امیدوارم که از خوندنشون لذت ببرید

نظر یادتون نره

اگه اشتباه نکنم ترجمش تموم شده . مونده تا ویراستاری بشه . تا کمتر از یک هفته دیگه کتاب تکمیل میشه

خانه هادس 69-72

خانه هادس 73


+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

توجه توجه

این پست ثابت وبلاگه!

این به وب به آدرس زیر منتقل شده!

اسباب کشی کردیم دیه!

www.fanpercy.com

«جلد چهارم مجموعه قهرمانان المپ»

شرمنده لینکای وبه خودمون برداشته میشه به دلایلی...لطفا فقط از هزارتو دانلود کنین

دانلود فصل یک تا ۲۷ خانه هادس

خانه_هیدیز.zip

دانلود فصول 1 تا 40 خانه هادس

1_40.pdf

دانلود فصل 41 خانه هادس

41.pdf

دانلود فصل 42 خانه هادس

42.pdf

دانلود فصل ۴۳ خانه هادس

لینک زیر را توی وب سرچش کنین.

https://www.dropbox.com/s/9cbm38mdvm08dx2/43.rar?dl=0

دانلود فصل ۴۴ خانه هادس


https://www.dropbox.com/s/ikkj9ue9szzb7ci/44.pdf?dl=0

دانلود فصل 45 خانه هادس « جدید»

لینک زیر رو تو وب کپی کنین.

آپلود از هزارتو

https://www.dropbox.com/s/61glwljmonq6nr3/45.pdf?dl=0

دانلود فصل ۴۶ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی کنید

http://s3.picofile.com/file/8208079784/فصل_46.pdf.html

دانلود فصل ۴۷ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی کنید

https://www.dropbox.com/s/1nxsgj1652scyku/فصل%2047.pdf?dl=0

دانلود فصل ۴۸ خانه هادس

لینک زیر را در مرورگر کپی و سرچ کنید

https://www.dropbox.com/s/akxnd7ej3mk2igy/48.pdf?dl=0

فصل ۴۹ و ۵۰ خانه هادس

برای دریافت فصل ۴۹ و ۵۰ خانه هادس لینک زیر رو در مرورگر خود کپی کنید.

https://www.dropbox.com/s/okeajjk5c5iahof/the%20house%20of%20hades%20ch49%20-%2050.rar?dl=0

دانلود فصل ۵۱ خانه هادس:

The-House-of-Hades-ch51.rar

دانلود فصل ۵۲ تا ۵۵ خانه هادس:

The-House-of-Hades-ch52-55.rar

دانلود فصل ۵۶ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/56.pdf

دانلود فصل ۵۷ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/57.pdf

دانلود فصل ۵۸ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/58.pdf

دانلود فصل ۵۹ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/59.pdf

دانلود فصل ۶۰ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/60.pdf

دانلود فصل ۶۱ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/61.pdf

دانلود فصل ۶۲ خانه هادس


http://1000tu.ir/download/62-2.pdf

دانلود فصل ۶۳ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/63-2.pdf

دانلود فصل ۶۴ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch64.pdf

دانلود فصل ۶۵ خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch65.pdf

دانلود فصول 66 تا 68 خانه هادس

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch66-68.pdf

دانلود فصول 69 تا 72

http://1000tu.ir/download/The-House-of-Hades-ch69-72.pdf

دانلود جلد اول، قهرمان گمشده:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۱_قهرمان_گمشده.zip.

دانلود جلد دوم، پسر نپتون:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۲_پسر_نپتون.zip

دانلود جلد سوم، نشان آتنا:

روی لینک زیر کلیک کنین.

فصل_۳_نشان_آتنا.zip

دانلود فصل اول جلد پنجم، خون المپ:

روی لینک زیر کلیک کنین.

1439141952042124289_bofo_ch01.rar

دانلود فصول ۱ تا ۱۴ خون المپ

BofO_Part1_1-14.pdf

بقیه مکمل ها توی پستای وبه می تونید از اونجا دانلودشون کنین

دانلود مکمل های پرسی جکسون شامل:

زبان اصلی خواننده آپولو، کارکنان سراپیس، پرسی جکسون و خدایان یونان و ترجمه شده پسر سوبک، پرونده نیمه خدا و خاطرات کمپ دورگه با حجم ۴۷ مگابیت

برای دانلود روی لینک زیر کلیک کنین.

مکمل_ها.7z

ترجمه مجموعه تک داستانایی که ریک می خواد بنویسه شامل مجموعه اوراکول پنهان و جادوگران و نیمه خدایان که تو پست قبل اعلام کردم بعد از انتشارش اینجا ترجمه میشه. همچنین کتاب قهرمانان یونان هم ترجمش استارت خورده.

با تشکر

+ تعداد بازدید : 3 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

موج سوم

منازعۀ بزرگ

در عصری که زندگی می کنیم تمدنی نوین در حال تکوین است، انسا نهای بی بصیرت در همه جا سعی دارند آن را سرکوب نمایند. این تمدن با خود اشکال جدید خانواده، کار و عشق ورزیدن و زندگی، نظام جدید اقتصادی، تعارضات جدید سیاسی، و مهم تر از همه آگاهی دگرگون یافته ای بهمراه خواهد آورد.طلیعۀ این تمدن نوین تنها واقعیت تکان دهندۀ دوران ماست، این رخداد مرکزی است، کلید درک وقایع سال هایی است که در پیش داریم. رخدادی است به عمق رخداد موج اول تحول که ده ها هزار سال قبل بوسیلۀ اختراع کشاورزی برخاست، یا موج دوم تحول تکان دهنده ای که حاصل انقلاب صنعتی بود. ما فرزندان دگردیسی بعدی، یعنی موج سوم هستیم. موج سوم با او از هم گسستن خانواده هایمان، متزلزل ساختن اقتصادمان، فلج کردن سیستم های سیاسی مان، و در هم شکستن ارزش هایمان بر همۀ ما اثر خواهد گذاشت. این موج همۀ روابط کهنۀ قدرت، مزایا و حقوق ویژۀ نخبگان در خطر گرفتار آمدۀ امروز را مورد سؤال قرار می دهد. و در عین حال زمینه هایی را برای جنگ قدرت فردا فراهم می آورد. تمدن موج سوم شکاف تاریخی بین تولید کننده و مصرف کننده را پر می کند و نظام اقتصادی «تولید برای مصرف شخصی» فردا را بوجود می آورد. به این علت، با قدری هوشندی، می تواند به اولین تمدن واقعاً انسانی در تاریخ بشر تبدیل گردد.

فرض انقلابی

فرض بر این است که در دهه های آینده حتی اگر با جنبش ها، شورش ها و شاید خشونت گسترده همراه باشد ما خود را بطور کامل به نابودی نخواهیم کشاند. فرض براین است که تحولات تکان دهنده ای که اکنون تجربه می کنیم پر هرج و مرج و تصادفی نیستند بلکه در واقع الگویی مشخص و روشن و متمایز دارند. ما آخرین نسلی هستیم از یک تمدن کهن و اولین نسل از یک تمدن نوین و بسیاری از سر گشتگی های ، دلواپسی ها و سرگردانی های شخصی مان مستقیماً ناشی از تعارضی است که در دوران ما و در درون نهادهای سیاسی ما و بین تمدن رو به مرگ موج دوم و تمدن رو به تکوین «موج سوم» که رعد آسا می آید تا جای خود را باز کند، جریان دارد.

موج سوم

سنتزجدید

تمدن موج دوم برتوانایی مادر تجزیه مسائل به اجراء ترکیب دهنده آن شدیدا تاکید دارد و بالعکس توانایی ما را در ترکیب مجدد اجراء کمتر تشویق کرده است. اغلب مردم از نظر فرهنگی بیشتر به عنوان تحلیل گر مهارت دارند تا ترکیب گر و این یکی ازدلایلی است که چرا تصور ما از آینده ( واز خودمان در آن آینده ) تا این حد پاره پاره، دستخوش تصادف و نادرست است. کار ما در اینجا این است که نه به عنوان یک متخصص، بلکه به عنوان شخصی دارای دانش عمومی، درباره آینده تفکر کنیم .

ابزار فردا

زغال سنگ، راه آهن ، منسوجات، فولاد ، اتومبیل، لاستیک، لوازم ماشین، اینها همگی صنایع شناخته شدۀ موج دوم را تشکیل می دهند، این صنایع که اساساً بر اصول سادۀ الکترومکانیکی مبتنی است مقدار بسیار زیادی انرژی مصرف می کند و آلودگی و مواد زاید فراوانی از خود بجای می گذارد و مشخصۀ آنها عبارت است از دور طولانی تولید، مهارت های سطح پایین، کار تکراری، کالاهای استاندارد شده و وارسی های شدید بسیار مرکز یافته. از اواسط دهۀ 1950 بطور روز افزونی آشکار گردید که این صنایع عقب ماندهاند و در کشور های صنعتی رو به نابودی هستند.با آغاز انتقال این صنایع کهنه به کشورهای به اصطلاح« رو به توسعه» که در آن ارزان تر و تکنولوژی عقب افتاده تر بود، مشکل بخودی خود حل شد و به دنبال آن مجموعه ای از صنایع پیشرفتۀ جدید پدیدار گردید تا بتدریج جایگزین آنها شود. این صنایع جدید با صنایع پیشین از بسیاری جهات تفاوت فاحش داشتند. انها دیگر عموماً الکترومکانیکی نبودند و برپایۀ علوم کلاسیک دوران موج دوم ساخته نشده بودند. بلکه در عوض آنها محصول پیشرفتهای سریعی بودند که در برخی از رشته های علمی بدسن آمد و تابیست و پنج سال اخیر یا در مرحلۀ ابتدایی بودند یا اصلا وجود خارجی نداشتند نظیر الکترونیک کوانتمی، تئوری اطلاعات، زیست شناسی ملکوی، اقیانوس شناسی، زیست بوم شناسی، فیزیک هسته ای و علوم فضائی. نواحی یا بخشهایی از اقتصاد که مبتنی بر صنایع موج سوم هستند به سرعت روبه توسعه گذاشته اند، در حالیکه آنان که بر صنایع موج دوم مبتنی اند کارشان کساد شده است.امروزه چهار رشته از صنایع بهم مرتبط آماده برای رشد اساسی اند و بار دیگر با خود تحولاتی اساسی در زمینه قدرت اقتصادی، نظم اجتماعی و سیاسی بهمراه آورند.

ماشین ها در مدار زمین

صنایع فضائی دومین رشتۀ صنایع را در سپهر فنی در حال تکوین تشکیل می دهند. علی رغم تأخیرات، پنج اتوبوس فضائی احتمالا بزودی حمل و نقل بار و مسافر را بین زمین و فضا با برنامه ای هفتگی آغاز خواهند کرد. مردم تأثیر این حادثه را دست کم گرفته اند. اما بسیاری از شرکت های امریکایی و اروپایی این رشته صنایع را " راهگشای بزرگ"و سرمنشأ انقلاب بعدی در تکنولوژی پیشرفته تلقی کرده اند و خود را با پیشرفت های آن همگام می کنند. در نتیجه " صنعت فضائی" موضوع داغ مورد بحث بین دانشمندان، مهندسان و مدیران صنایع پیشرفته گردیده است. سازندگان شیشه به جستجوی شیوه هایی جهت ساختن مواد لازم برای الیاف اپتیک و اشعۀ لیزر در فضا برآمده اند.از آن مهم تر محصولات کاملا جدیدی است که به هیچ قیمتی نمی توان آنها را روی زمین ساخت.TRW که یک شرکت فضانوردی و الکترونیک است چهار صد نوع آلیاژ مختلف شناسایی کرده است که به علت نیروی جاذبه نمی توان آنها را در زمین ساخت.

بسوی اعماق اقیانوس ها

کشش بسوی اعماق دریاها بازتابی است از کشش بسوی فضای لایتناهی ماوراء جوکه مبنای سومین رشتۀ صنایع را که احتمالا بخش اصلی سپهر فنی جدید است، تشکیل می دهد. در دنیائی آزمند و گرسنه، اقیانوس می تواند به حل مشکل غذا کمک کند. اگرکشت و زارع و پرورش حیوانات دراقیانوس بنحو شایسته ای انجام گیرد، اقیانوس ها قادر خواهند بود بطور نامحدودی نیاز بسیار اساسی ما را به پروتئین تأمین کنند. ماهیگیری تجاری که امروزه بشدت صنعتی شده است و کشتی های کارخانه ای ژاپنی و روسی که دریاها را از این سو به آن سو زیر پا می گذارند، به کشتار بی حد و ظالمانه ای دست زده اند که بطور قطع به انهدام کامل بسیاری از اشکال زندگی دریایی منجر خواهد شد.

جاسوسی یکی از پرقدرت ترین استعاره ها و مهیب ترین پدیده های زمان ماست.

صدها فیلم تا کنون مأمور 007 و حریفان متهور افسانه ای اش را با اعجاب و تحسین به تصویر کشیده اند، تلویزیون ها و کتاب های جیبی تصاویر بی شماری از جاسوس به عنوان موجودی شجاع، رمانتیک، فاقد اخلاق، فراتر ( یا حقیرتر) از خود زندگی خلق می کنند. و در عین حال دولت ها میلیاردها دلار صرف جاسوسی می کنند.کار اصلی جاسوس کسب اطلاعات است و اطلاعات شاید سریع تراز هر رشتۀ دیگری در جهان رشد پیدا کرده و امروزه به صورت مهمترین رشتۀ فعالیت درآمده است. با چنین اوصافی جاسوس به صورت نماد زندۀ انقلابی درآمده که هم اکنون سپهر اطلاعاتی را دگرگون ساخته است

فرهنگ بدون بچه

تحول مهم دیگر افزایش تعداد زوج هایی است که مایل به داشتن بچه نیستند و به اصطلاح شیوۀ زندگی بدون بچه را برای خود انتخاب کرده اند. امروزه سازمان هایی بوجود آمده که زندگی بدون بچه را تشویق می کند و بی میلی نسبت به داشتن بچه در بسیاری کشورهای صنعتی رو به افزایش گذاشته است. سازمانی به نام " اتحاد ملی برای بچه داشتن اختیاری" بوجود آمده است که کارش دفاع از حقوق افراد بدون بچه و مبارزه با تبلیغات طرفدار زاد و ولد است. حال این پرسش بکرات مطرح می شود که : " آیندۀ خانواده چه خواهد بود؟ " معمولا براین واقعیت دلالت دارد که درهمان حال که خانوادۀ هسته ای موج دوم، سلطه اش را از دست می دهد، اشکال دیگری از خانواده جایگزین آن خواهد شد. آنچه محتمل به نظر می رسد این است که در تمدن موج سوم در میان انواع خانواده ها شکل واحدی وجود نخواهد داشت که بتواند برای مدتی طولانی همۀ اشکال خانواده را تحت الشعاع خود قرار دهد، بلکه برعکس، آنچه خواهد بود تنوع ساختارهای خانواده است. به جای اینکه توده های مردم در نوع واحدی از خانواده زندگی کنند، ما خواهیم دید که مردم در طول زندگی خود مطابق با سلیقۀ شخصی و عادات خود از یک شیوۀ زندگی خانوادگی به شیوۀ دیگر روی خواهند آورد.و...

بابک اکبرنیا واحد 41 گروه k

الوین تافلر

ترجمه شهیندوخت خوارزمی

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

با عرض سلام به شما هم دانشگاهیان عزیز همانگونه که از طریق سایت دانشگاه مطلع شدید ترم تابستانی تا سقف 6 واحد برگزار می گردد. در اطلاعیه قرار داده شده به دروس مهارت های مشترک اشاره شده که می توان آن را در ترم تابستان گذراند. جهت اطلاع شما عزیزان دروس مهارت های مشترک رشته روابط عمومی مقطع کارشناسی ترمی طبق مصوبه شورای برنامه ریزی آموزشی و درسی علمی - کاربردی به شرح ذیل می باشد:

1- اصول و فنون مذاکره 2 واحد

2- مدیریت کسب و کار و بهره وری 2 واحد

3- مدیریت مراکز و سازمانهای فرهنگی 2 واحد

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست........ (بقیه در ادامه مطلب )

پدر آن دیگری

نویسنده : پری نوش صنیعی

*******************************************************************

مادر امروز برای 20 سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته و من به دور از هیاهوی دوستان بیست سال گذشته را مرور می کنم . از روزی که به خنگیم پی بردم ، نسبت به این کلمه حساس شدم ، وقتی به این اسم صدایم می کردند عصبانی میشدم یا جیغ می کشیدم ، چیزی را می شکستم یا کسی را می زدم و یک خرابکاری درست و حسابی راه می انداختم ولی از آن لحظه که واقعیت را پذیرفتم حالت هایم عوض شد ، با شنیدن این اسم عصبانی نمیشدم ولی انگار چیزی راه گلویم را می بست ، در کنجی می نشستم زانوهایم را بغل می کردم و آرزو می کردم از این هم کوچکتر شوم آنقدر کوچک که هیچ کس نتواند مرا ببیند و این برای بچه چهارساله رنج بزرگی است . تازه اوایل فکر می کردم خنگ بودن خوب است و وقتی همه با خنده به این اسم صدایم می کردند خوشم می آمد چون همه با خوشحالی این را می گفتند . روزی که فهمیدم خنگ بودن خوب نیست روز خیلی بدی بود . من هنوز بعد از چهار سال حرف نمی زدم و همه فامیل می دانستند که من خنگ و عقب افتاده ام . همه حتی شادی خواهر کوچکترم که مثل بلبل حرف می زد ، آرش برادر بزرگترم که همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و پدر آرش .ولی مادر نمی خواست قبول کند چون چندتا دکتر تا حالا بهش گفته بودند که من مشکلی ندارم !

مادر همیشه و در همه حال مراقب من بود و از من حمایت می کرد حتی وقتی خرابکاری های بزرگی می کردم خیلی خوب با دروغ و پنهان کاری سعی می کرد من را از گناه مبرا کند . ازاینکه آرش و پدرش هیچگاه از من حمایت نکردند و حق را به دیگران میدادند تمام وجودم می سوخت و باید کاری می کردم مثلا خط خطی و پاره کردن روزنامه دیواری آرش . این اولین خرابکاری من بود . انتقام مزه شیرینی داشت و ببی و اسی که تنها دوستان دنیای خیالی من بودند و تنها کسانی که از رازهای دل من خبر داشتند هم خیلی خوشحال شدند اسی گفت: فردا حق باباشم کف دستش می ذاریم اونم به ما می گه خنگ ! و همان شب با قیچی روی ماشینش نقاشی کشیدم . وقتی فهمید از خشم سرخ شد دستش را بلند کرد که مادر خودش را جلو انداخت دستم را از دستش بیرون کشید و مرا نجات داد . اینها تنها خرابکاری های من نبود . من دیگر یاد گرفته بودم از مردمی که مرا خنگ یا عقب افتاده صدا می کنند چطور انتقام بگیرم تا دلم خنک شود . بتوانم دوباره با اسی و ببی بازی کنم ، دور اتاق بچرخم و سه نفری با هم بخندیم . تنبیه هم می شدم ولی مهم نبود . کاش می توانستم فحش دهم ، تمام بچه ها فحش بلد بودند ولی حیف ...

پرتاب کردن آجر از بالکن روی سر مادربزرگ که همش به مادرم می گفت این بچه رو یه دکتری ببرو مادر را به گریه می انداخت .قیچی کردن لباس عروسی عمه شهین درست شب قبل ار عروسی و دقیقا همون شب بود که مادر با تمام غم و خستگی و دل آزرده از حرف مردم و کارهای من کنارم نشست ، دو قطره اشکی که از چشمان پر محبتش بر گونه هایش دویده بود را پاک کردم با التماس نگاهی به من کرد و گفت : "فقط یک کلمه ، یک کلمه بگو مامان" و چهره غم زده و خسته مادر چنان دلم را به درد آورده بود که حاضر بودم هر کاری برای تسکین او بکنم . این اشتیاق بی حد ترس از حرف زدن را از خاطرم برد . دهان باز کردم و خیلی ساده و روان گفتم : "مامان"!صدای نا آشنا در گوش هایم طنین عجیبی داشت به راستی این صدای من بود ؟!اشک از چشمان مادر سرازیر شد با التماس گفت "بازمبگو یک بار دیگه "و با صدای زنگ تلفن از جا پرید و خیلی سریع خبر حرف زدن من را به پدر آرش داد و خیلی سریع این خبر در کل مجلس عروسی پیچید . اما مادر به من خیانت کرده بود . اون نباید این راز رو فاش می کرد از دستش عصبانی بودم . اسی می گفت : "چرا به بابای آرش گفت که ما حرف زدیم ؟! چرا به بقیه هم گفت ".به هرحال تا مدتهای بعد هم هیچ کس هیچ صدایی از من نشنید و مادر را متهم به توهم کردند .

آرش پسر خوبی برای پدر و مادرش بود . خنگ نبود همیشه شاگرد اول بود و پدرش بهش افتخار می کرد و همیشه توی فامیل و بین همکاراش از آرش تعریف می کرد و اینکه چقدر باهوشه و حتما میخواد وقتی بزرگ شد دکتر بشه . آرش از صبح تا ظهر مدرسه بود بعدش هم کلاسهای جورواجور درسی وقتی به خانه می آمد از خستگی نای غذا خوردن هم نداشت . دفعه دومی که حرف زدم شبی بود که از خسرو پسر عمو حسین خیلی عصبانی شدم . خشم در تمام وجودم شعله کشید .آزارهایی که از خسرو دیده بودم پیش چشمم مجسم شد ، با نفرت و قدرتی که از جثه کوچکم بعید بود فریاد زدم :" دیوث ، مادر قهوه ای !... "

اینها بدترین فحش هایی بودند که بلد بودم و در ذهنم به آدم های بد می دادم ولی از سکوت ناگهانی جمع فهمیدم که اینبار فحش ها در ذهنم گفته نشده بلکه بر زبانم هم آمده و همه شنیده اند . بسرعت فرار کردم . پشت سرم فریاد شادمانه مادر را که قبل از همه از بهت بیرون آمده بود شنیدم : حرف زد ...!دیدید ، حرف زد ...

تا سن مدرسه دیگر کسی حرفی از من نشنید و در این سالها خشم و نفرتم از پدر آرش بیشتر می شد . مثل اینکه خیلی بهش برخورده که بچه اش این جوریه ، احساس سرشکستگی می کنه ، یادمه یک روز پیش همکاراش با افتخار آرش رو معرفی کرد و گفت : "این آرشه که براتون تعریف کردم . ماشاا.. شاگرد اوله ، تمام نمره هاش بیسته ، بزودی اسمشو توی برندگان المپیاد ریاضی فیزیک می بینید ." من کناری ایستادم با کنجکاوی منتظر بودم ببینم در مورد من چه می گوید . او با زرنگی به اطراف نگاه کرد و گفت "یه شهاب هم دارم .( مثل این بود که بگه یه سگ هم دارم !) همین جاهاست" . ( مطمئن بودم می داند که پشت سرش ایستادم ولی مخصوصا برنمی گشت .)

بالاخره با آمدن مادربزرگ ( مادر مامان) از جنوب به علت پیگیری بیماری اش و هم اتاق شدن او با من و با طرفندهای اومن کم کم حرف زدم .او خوب می دانست حرف نزدن من بخاطر ترس از عکس العمل دیگران است . تا چند هفته ای با قصه گویی مرا به حرف واداشت اما فقط با او حرف می زدم حتی مادر هم خبر نداشت . آخه بی بی بهم قول داده بود که به کسی نگه و این قول بهم احساس امنیت می داد . اما یه روز مادر از پشت در صدامو شنید و ...

بالاخره کم کم وارد مدرسه شدم و همه فهمیدند که من حرف می زنم اما همچنان با پدر آرش کلامی نمی گفتم او هم تلاشی نمی کرد . در کلاس دوم خطم مورد توجه معلم قرار گرفت و از مادر خواست تا من را به کلاس خطاطی بفرستد .از آن پس جایزه های متعددی بخاطر خطاطی گرفتم . من دوره دبستان را بخوبی طی کردم البته شاگرد اول نمیشدم . وقتی آرش در کنکور پزشکی قبول نشد مثل دیواری فرو ریخت ناراحتی اعصاب و افسردگی شدید کارش را به بیمارستان کشاند . از درس و کتاب متنفر شد . سه سال زیر نظر دکتر بود تا کم کم تبدیل به آدمی معمولی شد . تازه فهمید که از اول هم پزشکی را دوست نداشته و عاشق ادبیات است .

من هر سال در مسابقات آموزشگاهی مقام اول را بدست می آوردم . تابلوهایم روز به روز کامل تر و زیباتر می شد . کلمات برای من ارزش جادویی داشتند . سالها محرومیت از قدرت بیان ، چنان اصالت و وزنی به کلمات داده بود که مفاهیم را ذهنم چندین برابر می کرد و به آنها رنگ و بویی می داد که در تابلوهایم به نمایش در می آمد . استادم با شوق می گفت : "تو روح کلمات را می نویسی . این دیگه خطاطی نیست بیشتر یک نوع نقاشی پر مفهومه "

تازه وارد کلاس پنجم شده بودم که استادم ترتیبی داد تا کارهای من هم در نمایشگاهی که از آثار استادان تشکیل می شد به نمایش بگذارند. در پایان نمایشگاه قراربود جشنی برپا شود و به هنرمندان جوایزی بدهند و همه خانواده برای تشویق من آمده بودند . وقتی نوبت من شد و جایزه را گرفتم استاد گفت "من از پدر شهاب خواهش می کنم تشریف بیارن بالا و چند کلامی در مورد این هنرمند جوان بگویند ." مادر با دستپاچگی گفت " ناصر با تو هستند بلند شو " ! به اطراف نگاه کرد از جا برخاست و به سوی جایگاه رفت . صدایش در بلندگو نا آشنا و بم تر از همیشه بود ولی بغضی که در صدایش بود ربطی به بلندگو نداشت . چهره اش رنگ پریده بود و لبهایش می لرزید . پس از درنگ نسبتا طولانی گفت " داشتن فرزندی مانند شهاب آرزوی هر پدر و مادری است . او به تنهایی به این مقام دست یافته ، من برای او کاری نکرده ام . لیاقت او بیش از آن چیزی است که من به او داده ام . امیدوارم مرا ببخشد " و سپس مرا در آغوش گرفت و بوسید . عکاس ها از این صحنه عکس گرفتند و مادر این عکس را مانند تفاهم نامه پایان جنگی جانفرسا آنقدر بزرگ کرد که قابش نیمی از دیوار اتاق را گرفت .

در روزهای بعد هر دو کم رو و ناتوان در بیان احساسات سعی می کردیم نگاه مهرآمیزی نسبت به هم داشته باشیم ولی برای یادگیری هنر عاشقی کمی دیر بود و زمان بسیاری نیاز داشت تا فرصت های از دست رفته را جبران کنیم . آیا اصلا قابل جبران بودند؟

سالها گذشته . من حالا دانشجوی سال دوم هنر هستم . ولی هنوز هم اعتماد به نفس ندارم . به راحتی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم وقتی تصمیم می گیرم در جمعی حرف بزنم یا اظهار عقیده کنم قلبم چنان به تپش می افتد که یا از گفتن مطلب منصرف می شوم و یا با چنان صدای لرزانی حرف می زنم که هیچ کس متوجه منظورم نمیشود . هنوز هم ته دلم خود را خنگ می دانم . مادر نگران من است و سعی می کند کاری کند تا بیشتر با همسن و سالانم نزدیک شوم . امروز برای بیست سالگی ام جشن تولد مفصلی گرفته بود.

اتاق مهمان ها مملو از آدم بود . کوروش هم کلاسی شلوغ و خوش خلقم به عکس قاب شده روی دیوار اشاره کرد و گفت " بچه ها بیاین این عکسو ببینید ! شهاب چقدری بوده ، خیلی با مزه است . این عکس مال چه موقع است ؟ "

کلاس پنجم بودم

- این آقاهه کیه که اینطوری بغلت کرده ؟

- به عکس خیره شدم و به آرامی گفتم : " این ...؟! این بابای آرشه !...َ

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

نلسون ماندلا

اولین رئیس‌جمهور آفریقای جنوبی

مشغول به کار
۱۰ مه ۱۹۹۴ – ۱۴ ژوئیه ۱۹۹۹

معاون رئیس‌جمهور

اف. دبلیو. کلرک
تابو امبکی

پس از

اف. دبلیو. کلرک

پیش از

تابو امبکی

دبیرکل جنبش عدم تعهد

Andrés Pastrana Arango

مشغول به کار
۱۹۹۸۱۹۹۹

پس از

آندرس پاسترانا آرانگو

پیش از

تابو امبکی

اطلاعات شخصی

تولد

نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا
۱۸ ژوئیهٔ ۱۹۱۸
موزو، متاتا، ترانسکی

مرگ

۵ دسامبر ۲۰۱۳ (۹۵ سال)
ژوهانسبورگ

ملیت

آفریقای جنوبی

حزب سیاسی

کنگره ملی آفریقا

همسر

اولین نتوکو ماسه
وینی ماندلا
گراسا ماشل

پیشه

، سیاستمدار

دین

متدیست

امضاء

وب‌گاه

www.nelsonmandela.org

نِلسون رولیهلاهلا ماندِلا (زاده ۲۶ تیر ۱۲۹۷ برابر با ۱۸ ژوئیه ۱۹۱۸ - درگذشته در ۱۴ آذر ۱۳۹۲ برابر با ۵ دسامبر ۲۰۱۳) نخستین رئیس جمهور آفریقای جنوبی است که در انتخابات دموکراتیک عمومی برگزیده شد. وی پیش از ریاست جمهوری از فعالان برجستهٔ مخالف آپارتاید در آفریقای جنوبی و رهبر کنگره ملی آفریقا بود. او به خاطر دخالت در فعالیت‌های مقاومت مسلحانه مخفی محاکمه و زندانی شد. مبارزه مسلحانه، برای ماندلا، آخرین راه چاره بود؛ او همواره پایبند به عدم توسل به خشونت بود.[۱]

نلسون ماندلا در زمان دستگیری خود، در سال ۱۹۶۲، عضو برجسته کمیته مرکزی حزب کمونیست افریقای جنوبی بود. فقط پس از درگذشت او بود که حزب کمونیست همزمان با کنگره ملی آفریقا این حقیقت تاریخی را اعلام کردند.[۲]

ماندلا در طول ۲۷ سال زندان، که بیشتر آن را در یک سلول در جزیره روبن سپری کرد، مشهورترین چهرهٔ مبارزه علیه آپارتاید در آفریقای جنوبی شد. گرچه رژیم آپارتاید و ملت‌های طرفدار آن وی و کنگره ملی آفریقا را کمونیست و تروریست می‌دانستند، مبارزه مسلحانه بخشی جدایی‌ناپذیر از مبارزه علیه آپارتاید بود. ماندلا پس از آزادی از زندان در سال ۱۹۹۰، سیاست صلح‌طلبی را در پیش گرفت، و این امر منجر به تسهیل انتقال آفریقای جنوبی به سمت دموکراسی‌ای شد که نماینده تمامی اقشار مردم باشد.

ماندلا پس از دریافت جوایزی در طول چهار دهه، یک چهره سرشناس دولتی بود که تا اواخر عمر خود در مورد مسائل مهم عقاید خود را ابراز می‌کرد. او را در آفریقای جنوبی اغلب تحت عنوان مادیبا می‌شناسند، این عنوان افتخاری را بزرگان خاندان ماندلا به وی داده‌اند. این عنوان دیگر مترادف با نام نلسون ماندلاست. بسیاری از مردم آفریقای جنوبی نیز به‌نشانهٔ احترام وی را مخولو (پدربزرگ) صدا می‌زنند.وی بنیان گذاربنیاد ریش‌سفیدان می باشد.

محتویات

آغاز زندگی

ماندلا در یک خانواده تمبو در روستای کوچک موزو در ناحیه متاتا، مرکز مناطق ترانسکیاز استان کیپ از اتحادیه آفریقای جنوبی به دنیا آمد. پدر ماندلا، گادلا هنری مپهاکانییسوا، عضو شورای سلطنتی مردم تمبو بود، او از زمان تولد این مقام را به ارث برده بود و ماندلا نیز قرار بود چنین مقامی را به ارث ببرد. پدر ماندلا نقشی اساسی در به سلطنت رسیدن جونگینتابا دالیندیبو در تمبو داشت، دالیندیبو نیز پس از مرگ گادلا با به فرزندی گرفتن ماندلا به صورت غیر رسمی این لطف وی را جبران کرد. در مجموع، پدر ماندلا چهار همسر داشت، که از این تعداد در مجموع سیزده فرزند (چهار پسر و نه دختر) داشت. ماندلا از نوسکنی فنی سومین ('سومین' از نظر نظام رتبه بندی پیچیده سلطنتی) همسر گادلا، در «اومزی» یا مزرعه‌ای که ماندلا بیشتر دوران کودکی خود را در آن سپری کرد به دنیا آمد.

رولیهلاهلا ماندلا در هفت سالگی، نخستین عضو خانواده خود بود که به مدرسه پا گذاشت، وی در مدرسه توسط یک معلم متدیست، با تبعیت از نام هوراسیو نلسوندریاسالار انگلیسی «نلسون» نام نهاده شد. پدر رولیهلاهلا وقتی وی نه ساله بود در نتیجه بیماری سل درگذشت، و جونگینتابا، نایب السلطنه سرپرستی وی را بر عهده گرفت. ماندلا در یک مدرسه تبلیغی وسلی در همسایگی محل زندگی نایب السلطنهمشغول به تحصیل شد. بر اساس رسوم تمبو، او در شانزده سالگی تشریف، و درموسسه شبانه روزی کلارک بری، مشغول به تحصیل فرهنگ غرب شد. او به جای سه سال، در دو سال مدرک مقدماتی خود را اخذ کرد.

ماندلا در نوزده سالگی، در سال ۱۹۳۷، به هلدتون، دانشکده وسلی در فورت بیوفورتکه بیشتر خانواده سلطنتی در آن مشغول به تحصیل بودند عزیمت کرد، و به ورزش‌های بوکس و دو و میدانی علاقه‌مند شد. پس از کنکور|شرکت در کنکور، او شروع به تحصیل در مقطع کارشناسی علوم انسانی|کارشناسی در دانشگاه فورت هار کرد، او در این دانشگاه با اولیور تامبو، آشنا شد و آنها تبدیل به دوست و همکار پایداری شدند.

ماندلا در پایان سال اول تحصیلات خود، در تحریم شورای نمایندگی دانشجویان که در اعتراض به سیاست‌های دانشگاه انجام گرفت شرکت کرد، و پس از آن از فورت هار اخراج شد. کمی پس از آن، جونیگنتابا به ماندلا و جاستیس (پسر نایب السلطنه که وارث تاج و تخت بود) اعلام کرد که قصد دارد برای هر دوی آنها مراسم ازدواج ترتیب دهد. هر دو مرد جوان با ناراحتی از این مساله به جای آنکه ازدواج کنند، تصمیم گرفتند راحتی قلمرو نایب‌السلطنه را رها کرده و به تنها جایی که امکانش بود بگریزند: ژوهانسبورگ. ماندلا به محض ورود ب ژوهانسبورگ، به عنوان نگهبان معدن شروع به کار کرد. اما، بلافاصله پس از آنکه کارفرمای وی پی برد که ماندلا پسر ناتنی نایب‌السطنه‌است که از خانه گریخته وی را اخراج کرد. پس از آن ماندلا به لطف ارتباطی که با دوست و همکار خود والتر سیسولو داشت به عنوان منشی یک شرکت حقوقی شروع به کار کرد. ماندلا در حین کار، تحصیلات خویش را به صورت مکاتبه‌ای در دانشگاه آفریقای جنوبی (UNISA) به اتمام رساند، و پس از آن شروع به تحصیل در رشته حقوق در دانشگاه ویتواترسرند کرد. ماندلا در این مدت در شهرکی به نام الکساندرا زندگی می‌کرد.

فعالیت سیاسی

پس از آنکه حزب ملی گرا که اکثریت اعضای آن را آفریکانسهای طرفدار سیاست جدایی نژادی آپارتاید تشکیل می‌دادند در انتخابات ۱۹۴۸ پیروز شد، ماندلا در مخالفت کنگره ملی آفریقا در سال ۱۹۵۲ و مبارزات کنگره خلق در سال ۱۹۵۵، که اتخاذ منشور آزادیتوسط آن برنامه بنیادین آرمان ضد آپارتاید را فراهم می‌کرد نقشی اساسی داشت. در این زمان، ماندلا و همکارش اولیور تامبو شرکت حقوقی ماندلا و تامبو را مدیریت می‌کردند، و خدمات حقوقی رایگان یا ارزان قیمت در اختیار آن دسته از سیاهانی که قادر به برخورداری از نمایندگی قانونی نبودند قرار می‌دادند.

ماندلا که در آغاز طرفدار مبارزه عمومی غیر خشونت آمیز بود، در ۵ دسامبر ۱۹۵۶ به همراه ۱۵۰ تن دیگر دستگیر شده، و متهم به خیانت شد. محاکمه به اتهام خیانت از ۱۹۵۶ تا ۱۹۶۱ ادامه یافت، و همگی آنان تبرئه شدند. از سال ۱۹۵۲ تا ۱۹۵۹ با روی کار آمدن طبقه جدیدی از فعالان سیاه‌پوست (آفریکانیست) در شهرکها که خواستار اتخاذ تدابیر جدی‌تری علیه رژیم حزب ملی‌گرا بود، فعالیت کنگره ملی آفریقا با اختلالات زیادی همراه بود. رهبران کنگره ملی آفریقا یعنی آلبرت لوتولی، اولیور تامبو و والتر سیسولو نه تنها احساس می‌کردند که تحولات با سرعت زیادی در حال رخ دادن است، بلکه رهبری خود را نیز در خطر می‌دیدند. درنتیجه آنان در تلاش برای جلب موقعیتی بهتر از آفریکانیست‌ها بر آن شدند که موقعیت خود را از طریق اتحاد با احزاب سیاسی کوچک سفیدپوست‌ها، رنگین پوست‌ها و هندی‌ها بهبود بخشند. آفریکانیست‌ها کنفرانسمنشور آزادی را که در سال ۱۹۵۵ در کلیپتون برگزار شد به باد تمسخر گرفتند. دلیل آنها برای این کار آن بود که کنگره ملی آفریقا که بیش از ۱۰۰ هزار عضو داشت در اتحادیه کنگره تنها یک حق رای داشت. در این اتحادیه چهار دبیر کل از پنج حزب حاضر از اعضایحزب کمونیست آفریقای جنوبی (SACP) داشت، که به شدت به سیاست‌های مسکو پایبند بودند.

در سال ۱۹۵۹، پس از آنکه بیشتر آفریکانیست‌ها، با حمایت مالی از

+ تعداد بازدید : 1 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

به نام خدا

کتاب کیمیاگر

تعداد صفحات کتاب:155

نویسنده:پائولوکوئیلو

مترجم: فریبا ریاضی

داستان در مورد پسری به نام سانتیاگو می باشد. سانتیاگو به علت بد بودن هوا شب را در کلیسایی در راه به همراه گوسفندانش می گذراند. او دو بار متوالی خوابی را دید. برای تعبیر خواب خود به نزد کولی رفت و خواب خود را تعریف کرد، خواب دیده بود که با گوسفندانش در مزرعه ای است و سرو کله دختر بچه ای پیدا می شود و با گوسفندانش بازی می کند، دخترک دست سانتیاگو را می گیرد و با خود به اهرام مصر می برد و به او می گوید که اگر به اینجا بیایی گنج نهانی را پیدا خواهی کرد و وقتی میخواهد جای گنج را نشان دهد سانتیاگو از خواب می پرد. پیرزن به سانتیاگو گفت که باید به اهرام مصربروی و در آنجا گنجی است که تو را ثروتمند می کند و از او قول گرفت که وقتی گنج را پیدا کرد یک دهم آن را به پیرزن بدهد.پسرک پرسید چطور باید به آنجا بروم؟ اما پیرزن نتوانست کمکی به او کند، نا امیدانه رفت و تصمیم گرفت که دیگر خوابهایش را تعبیر نکند. پسرک در پارک مشغول خواندن کتابی شد که مردی کنارش نشست و سر صحبت را با او باز کرد و از کتابی که می خواند سوال کرد پسرک از همصحبتی با مرد احساس نارضایتی می کرد، خواست کتاب را پس بگیرد و به نزد گوسفندانش بازگردد که مرد به او گفت یک دهم گوسفندانت را به من بده تا بگویم چگونه گنج پنهان را پیدا کنی ، پسرک گمان کرد که مرد از آشنایان پیرزن کولی است و میخواهد از او پول بگیرد اما قبل از اینکه چیزی بگوید مرد خیلی سریع با یک چوب نام پسرک و نام پدر و مادر و نام مدرسه ای که در آن درس خوانده بود را نوشت. پیرمرد گفت که پادشاه است، به این دلیل سر راه پسر ظاهر شده است که سانتیاگو به دنبال عملی کردن افسانه شخصی خودش می باشد و در مرحله ای قرار گرفته که می خواهد از آن بگذرد. روز بعد پسرک 6 عدد از گوسفندانش را برای پیرمرد برد و پیرمرد گفت که گنج در مصر نزدیک اهرام مصر است و باید نشانه ها را دنبال کنی و دو سنگ سیاه و سفید به او داد ( سنگ سیاه به معنی آری و سنگ سفید به معنی نه) و گفت هر جا از خواندن نشانه ها عاجز شدی این سنگها به تو کمک خواهند کرد. پسرک مابقی گوسفندان را فروخت و راهی سفر شد. در راه در کافه ای توقف کرد و در آنجا با مردی آشنا شد و از او کمک خواست مرد گفت باید از کویر بگذری اما اگر پول داشته باشی من به تو کمک خواهم کرد و به این ترتیب مرد راهنمای او شد. آنها شتری خریدند و به راه افتادند. سانتیاگودر بازار حواسش به شمشیری پرت شد و مرد راهنما با پولها پا به فرار گذاشت و او بدون پول ماند اما دو سنگی که پیرمرد به او داده بود به او دلگرمی داد. به راه افتاد و به دنبال نشانه ها گشت، به بلورفروشی ای رسید و به صاحب آن گفت در ازای تمیز کردن کریستال ها چیزی دهید تا من بخورم . مرد سخنی نگفت، سانتیگو بلورها را تمیز کرد و بلافاصله چند نفر بلورها را خریدند، مرد گفت در مغازه ام کار کن، پسرک در مغازه کار کرد تاپول خرید گوسفندان را جور کند و به اسپانیا بازگردد. رفتن به مصر برای او رویای دست نیافتنی شده بود. به ازای فروش هر بلوردستمزدی دریافت می کرد. پسرک باعث شد فروش مرد دو برابر شود و با قفسه ای که پایین تپه زد فروش را بسیار زیاد کرد. یک سال گذشت و آنقدر پول جمع کرد که می توانست 120 گوسفند و یک بلیط

برگشت بخرد. سانتیاگو مشغول جمع کردن وسایلش بود تا بازگردد که چشمش به سنگهایی که پیرمرد داده بود افتاد و بار دیگر به یاد حرف پیرمرد افتاد که نباید از رویاهایش دست بکشد. کمی فکر کرد و متوجه شد که هر وقت بخواهد می تواند به اسپانیا برگردد اما فقط الان شانس رسیدن به گنج را دارد. پس تصمیم گرفت که به مصر برود. منتظر ماند تا کاروانی برسد و با آن همراه شود . در انباربا مردی آشنا شد که مانند خودش آن دو سنگ را داشت و پادشاه به او هدیه داده بود. مرد انگلیسی گفت که در انجیل آمده است که فقط با این دو سنگ می توان پیشگویی کرد و کشیش ها این سنگها را در گردنبند طلای خود می گذارند. مرد انگلیسی معتقد بود که یک زبان جهانی وجود دارد که هرکس آن را می فهمد اما فراموش شده است مرد انگلیسی به دنبال زبان جهانی می گشت و به دنبال کیمیاگری بود که این زبان را می دانست.کاروانی از راه رسید و آن دو راهی واحه شدند . رئیس کاروان با آنها صحبت کرد و گفت که تحت هر شرایطی باید از دستوراتش اطاعت کنند تا زنده از کویر عبور کنند.سانتیاگو با خود فکر کرد همانطور که از گوسفندانش و ظروف کریستال چیزهای زیادی یاد گرفته از کویر هم می تواند چیزهایی یاد بگیرد. کاروان وقتی به مانعی می رسید باید مسیر را عوض می کرد. مهم نبود که چند بار مسیر عوض می شود مهم این بود که راه را درست بروند. سانتیاگو به مرد انگلیسی از نشانه های کویر گفت و مرد انگلیسی نیز از نوشته های کتاب برای او سخن می گفت. به این نتیجه رسیدند که مرد انگلیسی باید به کویر بیشتر نگاه کند و سانتیاگو کتابها را بخواند. پسرک از کتابها سر در نمی آورد. کتابی که نظرش را جلب کرد در مورد کیمیاگران مشهور بود که تمام عمر خود را صرف تصفیه فلزات کرده بودند و معتقد بودند که اگر فلزی سالها تحت تاثیر حرارت قرار بگیرد خاصیت خود را از دست می دهد و آنچه باقی می ماند روح جهان است ، روح جهان، زبان ارتباط همه موجودات عالم است.آنها این کشف را اکسیر اعظم می نامیدند که قسمتی از آن مایع و قسمتی از آن جامد و از جنس سنگ است. قسمت مایع اکسیر جوانی نام دارد و به قسمت جامد سنگ کیمیاگری می گویند.مرد انگلیسی گفت که کیمیا هر فلزی را تبدیل به طلا می کند، سانتیاگو کم کم به کیمیاگری علاقه مند شد.او زندگی افرادی که موفق شده بودند را مطالعه کرد اما وقتی خواست طرز بدست آوردن اکسیر اعظم را یاد بگیرد کاملا گیج شد ،چیزی جز نقوش درهم و خطوط مبهم نمی دید. او کتابها را به مرد انگلیسی پس داد.همانطور که سانتیاگو از کتابها چیزی نفهمیده بود مرد انگلیسی هم از تماشای کویر چیزی متوجه نشده بود.روش آموختن آن دو نفر با هم فرق داشت و هر کدام به دنبال افسانه شخصی خود بودند. صحبت از جنگ بود. سانتیاگو پیش ساربان رفت و از جنگ پرسید، ساربان گفت اگر در زمان حال زندگی کنی از جنگ هراسی نخواهی داشت و احساس شادمانی خواهی کرد واگر باور کنی زندگی همین لحظه ای است که در آن هستیم زندگی برایت تبدیل به جشن می شود. بعد از چند روز به واحه رسیدند . واحه شهر بسیار بزرگی بود و سیصد حلقه چاه آب و پنجاه هزار اصله درخت خرما داشت و خیمه های رنگارنگی در میان درختان برپا شده بود. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگر بود اما از هر کس سوال می کردهیچ کس کیمیاگررا نمیشناخت. به ذهنش رسید که شاید کسی به اسم اورا نمی شناسد، پس دنبال پیرمردی که بیماران را معالجه می کرد گشت، دختری را دیدند که از چاه آب برمیداشت، از دخترسوال کردند، نام دختر فاطمه بود، دختر گفت او همان مردی است که همه اسرار جهان را می داند و با جن های کویرارتباط دارد.دخترک به سمت جنوب اشاره کرد و رفت. مرد انگلیسی به دنبال کیمیاگررفت وپس از مدتی ناراحت بازگشت گفت که کیمیاگر از او سوال کرده است که آیا سرب را به فلز تبدیل کرده است ؟ وقتی با جواب منفی مرد انگلیسی روبرو شده است به او گفته است که برو و تلاش کن. سانتیاگو مرتب پیش چاه می رفت تا دخترک را ببیند ، پس از مدتی از او تقاضای ازدواج کرد و تمام زندگی خود را تعریف کرد و گفت به دنبال گنج نهان است، او فهمید که حاضر است به خاطر دخترک از گنج بگذرد و در آنجا بماند. دخترک از او خواست که به راهش ادامه دهد و اگر واقعا بخشی از رویایش باشد روزی بازخواهد گشت. پسرک به حرفهای فاطمه فکر می کرد که ناگهان دید دو شاهینی درآسمان پرواز می کردند ناگهان به جان هم افتادند و یکی دیگری را از بین برد. پی برد که نشانه ای است ، پیش سران قبیله رفت و از نشانه سخن گفت. سران قبیله گفتند که واحه بی طرف است و به آن حمله نخواهد شد اما پیرمردی که آنجا بود سخنش را قبول کرد و نگهبانها آماده باش شدند. پیرمرد گفت که اگر تا فردا جنگ شد به ازای هر ده کشته دشمن تو یک سکه طلا می گیری اما اگر جنگی نشد تو را خواهیم کشت . سانتیاگو شرط بندی خطرناکی کرده بود. اما می دانست که اگر فردا کشته شود یعنی خداوند نمی خواسته آینده را تغییر دهد و حداقل بعد از کسب این همه تجربه و آشنایی با فاطمه مرده بود واز این بابت خوشحال بود. در این فکر بود که مردی با اسبی بزرگ جلویش ظاهر شد و حامل پیامی از کویر بود.مرد گفت چه کسی جرات کرده پرواز شاهین را معنی کند؟ سانتیاگو گفت که من بودم و آماده مرگ شد اما مرد سوار شمشیر خود را کنار گذاشت و گفت میخواسته جراتش را امتحان کند، شجاعت مهمترین ویژگی برای فهم زبان جهان است.مرد به سانتیاگو گفت اگر تا فردا مهاجمان آمدند و تا غروب زنده ماندی بیا و من را پیدا کن. پسر پرسید کجا زندگی میکنی؟ مرد جنوب را نشان داد و رفت، او همان مرد کیمیاگربود. صبح روز بعد دشمنان وارد واحه شدند و به چادرها حمله کردند، مردان واحه همه را کشتند به جز فرمانده سپاه را. از او پرسیدند چرا سنت شکنی کردی؟ و او گفت که مردانش خسته بودند و میخواسته واحه را تصرف کند تا توان لازم برای بازگشت به جنگ را پیدا کند.رئیس قبیله فرمانده را به خاطر سنت شکنی کشت. رئیس قبیله به سانتیاگو 50 سکه طلا داد و از او خواست مشاور واحه باشد.شب هنگام پسرک به سمت جنوب رفت و به چادری رسید. منتظرشد تا کیمیاگر بیاید، کیمیاگر او را به درون خیمه برد و سانتیاگو دید که هیچ اثری از وسایل کیمیاگری نیست فقط چند کتاب و چند فرش و یک اجاق بود.کیمیاگر گفت باد به من گفت که داری می آیی و احتیاج به کمک داری. وقتی کسی از صمیم قلب چیزی بخواهد همه کائنات دست به دست هم می دهند تا او به هدفش برسد. میخواهم راه گنج را به تو نشان دهم. سانتیاگو گفت گنج خود را یافته ام، شتری دارم، از مغازه بلورفروشی پول کسب کرده ام، 50 سکه طلا دارم و فاطمه را هم پیدا کرده ام.کیمیاگر گفت: هیچ کدام را از کنار اهرام مصر پیدا نکرده ای. هرجا دلت باشد گنجت هم همانجاست و باید برای یافتن گنج دست به کار شوی تا هر چه در طول راه یافته ای برایت معنا پیدا کند. باید به جای شتر اسب بخری. فردا پسرک با اسب آمد کیمیاگر از او خواست جلوه حیات را در کویر نشان دهد وگرنه نخواهد توانست به گنج دست پیدا کند.در جایی که اسب قدمش را کند کرد گفت که حیات در آنجا وجود دارد و کیمیاگر از داخل سنگ ماری را بیرون کشید. سانتیاگو نشانه حیات را یافت. کیمیاگر گفت که او را همراهی خواهد کرد و با طلوع آفتاب راه می افتند. سانتیاگو به نزد فاطمه رفت و گفت که برخواهد گشت.آنها به راه افتادند و یک هفته در راه بودند. کیمیاگر گفت که به گنجت نزدیک شده ای و به او تبریک گفت وگفت که باید یک چیز دیگر را یاد بگیری و از او خواست خود را در صحرا غرق کند تا صحرا درک عمیقی از جهان به او بدهد و گفت برای غرق شدن در صحرا باید به ندای قلبت گوش کنی. به راهشان ادامه دادند و پسرک تلاش کرد تا به ندای قلبش گوش کند قلبش با او از گنج سخن گفت، گاه از فاطمه و گاه از ترس.سانتیاگو گفت که قلبش از ادامه راه می ترسد ، می ترسد آنچه را که به دست آورده از دست بدهد . کیمیاگر گفت که باید به قلبت گوش دهی چون نمی توانی از او فرار کنی. کم کم به سهل انگاری ها و حیله های قلبش آشنا شد و آنها را پذیرفت، دیگر ترسی نداشت.سانتیاگو گفت که قلبش از اینکه دچار رنج شود می ترسد. کیمیاگر به او گفت که ترس از رنج کشیدن از خود رنج کشیدن بدتر است. قلبی که در پی تحقق رویایش باشد دچار رنج نمی شود وهر لحظه جستجوی گنج لحظه رویارویی با خداست. پسرک از قلبش خواست که همیشه سخن بگوید وهرگاه خواست از رویایش دور شود اعلام خطر کند. کیمیاگرفهمید که قلب پسرک به روح جهان بازگشته است.کیمیاگر گفت راهت را به سوی اهرام ادامه بده و به نشانه ها توجه کن و گفت که باید بدانی روح جهان هر چیزی را که کسب کرده امتحان می کند و بیشتر افراد در همین راه از رویایشان منصرف می شوند. صبح فردا اولین خطر شروع شد سه مرد مسلح ازراه رسیدند وازآنها پرسیدند که چکار می کنید و آنها را گشتند ، از پسرک پرسیدند چرا انقدر پول داری؟ گفت باید به اهرام برسم. کیمیاگررا گشتند و به بطری رسیدند کیمیاگر گفت که اکسیر حیات است و هر کس بخورد مریض نمی شود. آنها خندیدند و آن دورا رها کردند.کیمیاگر به سانتیاگو گفت که اگر بزرگترین گنج جهان را داشته باشی و از آن با دیگران حرف بزنی حرفت را باور نمی کنند. کیمیاگر گفت که تا اهرام 2 روز مانده است. پسرک گفت حالا که قراراست از هم جدا شویم کیمیاگری را به من یاد بده.کیمیاگر گفت: کیمیاگری نفوذ به روح جهان و کشف گنجی است که شایستگی آن را داری. پسرک گفت منظورم تبدیل سرب به طلاست. کیمیاگر گفت: طلا آخرین مرحله تکامل است.به راه خود ادامه دادند در راه به لشگری برخوردند آن دو را گرفتند و به خیمه بردند و گفتند که این ها جاسوس هستند. کیمیاگر گفت ما مسافریم و در صحرا ستاره شناسی می کنیم. کیمیاگر گفت دوستم کیمیاگر است برای شما سکه آورده است و پولهای سانتیاگو را به آنها داد و گفت کیمیاگر می تواند اردوگاه را با نیروی باد ویران کند.مردان خندیدند. فرمانده گفت میخواهم ببینم چگونه این کاررا انجام می دهد. کیمیاگر گفت: 3 روز وقت لازم است تا خودش رابه باد تبدیل کند و نیرویش را به شما نشان دهد اگر موفق نشد جانمان را تقدیم می کنیم. سه روز مهلت دادند. روز اول با صحبت به اتمام رسید، روز دوم پسرک از صخره ای بالا رفت و تمام روز را به صحرا نگاه کرد و به ندای قلبش گوش داد. روز سوم: فرمانده به کیمیاگر گفت با ما بیا میخواهیم پسرک را ببینیم که چگونه به باد تبدیل می شود. پسرک به همان صخره رفت و به کویر چشم دوخت، صحرا از او پرسید چه میخواهی؟ دیروز به اندازه کافی به من نگاه نکردی؟پسر گفت جایی در آغوش تو دختر محبوبم زندگی میکند میخواهم به نزد او برگردم به کمکت نیاز دارم تا به باد تبدیل شوم. صحرا گفت شن هایم را به تو میدهم تا به باد کمک کند که بوزد.اما باید از باد هم کمک بخواهی.باد شروع به وزیدن کرد. باد از سانتیاگو پرسید چه کسی صدای باد و صحرا را به تو آموخته؟ پسرک گفت:قلبم. گفت میخواهم مانند تو باشم و من اسرار کیمیاگری را آموخته ام و دریا و ستارگان و باد و صحرا را در خود دارم.گفت به من کمک کن باد شوم تا بتوانیم درباره امکانات نامحدود انسان و باد با هم صحبت کنیم. با او از عاشق شدن حرف زد که آنگاه می تواند هر کاری را انجام دهد باد کنجکاو شد. باد نمی دانست چگونه انسان را به باد تبدیل کند و گفت که دیده است انسانها که از عشق سخن می گویند به آسمان نگاه می کنند گفت از آسمان کمک بگیریم پسرک گفت پس طوفان شنی راه بینداز تا جلو خورشید را بگیرد و من بتوانم آسمان را نگاه کنم. در اردوگاه هیچ چیز دیده نمیشد.پسر به خورشید گفت: باد به من گفته تو عشق را می شناسی . خورشید گفت: من یاد گرفته ام عشق بورزم تا همه چیز رشد کند و روح جهان را می شناسم. پسرک گفت به من کمک کن به باد تبدیل شوم گفت من نمیتوانم با دستی صحبت کن که همه چیز را نوشته است. پس پسرک دعا کرد و پی برد صحرا و باد و خورشید در صدد درک علامت هایی هستند که توسط آن دست نوشته شده است.پسرک به روح جهان دست یافت و فهمید که روح جهان بخشی از روح خداوند است و روح خداوند قسمتی از روح خودش می باشد. پسرک فهمید توانسته معجزه کند. وقتی وزش باد کم شد همه دیدند پسرک نیست او در دورترین ضلع اردوگاه در کنار نگهبانی که سر تا پایش در شن بود ایستاده بود. فرمانده آن دو را بدرقه کرد. کیمیاگر گفت تا اهرام 3 ساعت مانده است باید تنها ادامه دهی. پسرک از او تشکر کرد و گفت تو زبان جهان را به من آموختی. در راه به کلیسایی رسیدند آنها به آشپزخانه رفتند کیمیاگر سربی را در ماهیتابه ای گذاشت وقتی ذوب شد از جیبش ماده ای درآورد و روی سرب ریخت بعد از مدتی تبدیل به طلا شدو طلا را به 4 قسمت تبدیل کرد ویکی را به راهب داد و دیگری را به پسرک داد و یکی را هم خود برداشت و یکی را هم به راهب داد و گفت برای این پسر است وقتی به آن احتیاج پیدا کرد به او بده. کیمیاگر رفت. پسرک به راهش ادامه داد و به ندای قلبش گوش داد قلبش گفت مواظب جایی که اشک تورا در می آورد باش من آنجا هستم و گنجت نیز همانجاست. پسرک از تپه شنی بالا رفت وقتی به بالا رسید قلبش از جا پرید آنجا که با نور ماه و درخشندگی صحرا منور شده بود اهرام مصر ایستاده بودند. پسرک گریست و خدا را شکر کرد که کمک کرده تا به دنبال رویایش بیاید. جایی که اشکهایش ریخته بود سوسکی داشت زمین را حفر می کرد، یک نشانه بود، با دستهایش زمین را کند به تکه سنگی رسید، خوشحال شد که ناگهان دو نفر رسیدند و پرسیدند چه پنهان میکنی؟ پسرک ترسید که گنجش را پیدا کنند و انکار کرد، او را گشتند و طلا را پیدا کردند. پسرک را وادار کردند زمین را بکند اما دیگر طلایی نبود، او را زدند و رهایش کردند، پسرک گفت که به دنبال رویایش تا اینجا آمده است. مرد هنگامی که می رفت به سانتیاگو گفت: احمق نباش من هم دو سال پیش رویایی دیدم که در دشتهای اسپانیا در کلیسایی متروک در کنار گوسفندان و چوپان گنجی است که باید آن را بیابم اما به دنبالش نرفتم. پسرک ایستاد و خوشحال شد حالا میدانست گنجش کجاست. اول شب سانتیاگو به کلیسا رسید و پایین درخت چنار را کند. پسرک فریاد زد: ای جادوگر پیر تو از اول میدانستی که طلایی برای بازگشت من در آنجا گذاشتی، نمیشد زودتر می گفتی؟صدایی آمد که نه، باید اهرام مصر رامی دیدی، زیبا بود نه؟ پسرک به کندن ادامه داد و به صندوقچه ای از طلا رسید، اوریم و تمیم را هم در صندوقچه گذاشت، با خود گفت: واقعا درست است که زندگی نسبت به کسانی که به دنبال افسانه شخصی خود می روند سخاوتمند است. ابتدا به طاریق رفت تا یک دهم گنج را به زن کولی بدهد و بعد به سمت واحه به راه افتاد وبا خود گفت: فاطمه، دارم می آیم.

+ تعداد بازدید : 6 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :

خلاصه ای از داستان ویس و رامین اثر شاعر برجسته فرخی گرگانی

حماسه تاریخی، عاشقانه و آموزنده ویس و رامین به دوره شاهنشاهی و امپراتوری پارتیان در قرن اول پس از میلاد باز میگردد. شاعر برجسته گرگانی از این مضمون برای سروده های خویش بهره گرفته است ولی در تاریخ آن اشتباهی نموده است و آن را به دوره پس از اشکانیان یعنی ساسانیان متصل نموده است. البته بدون شک منابع تاریخی در روزگار وی به آشکاری امروز نبوده است. از این روی به این ماجرا حماسه ای تاریخی گفته می شود که در زمانهایی که دو عاشق بیگانه به نام رومئو و ژولیت وجود نداشته اند ایرانیان در تمام زمینه های جهان منجمله عشق و دوست داشتن بر دیگران برتری داشته اند ولی هیچ تاریخ نگار یا فیلمسازی از جریانات پرافختار ایرانی ( به جهت سرکوب شخصیت ما ) سود نبرده است و با صرف هزاران تبلیغ و هزینه های کلان برای معرفی شخصیت های غربی و فرهنگ خودشان در جهان کوشش کرده اند. آنان که تاریخ کشورشان به هزار سال هم نمی رسد. حماسه ای که گرگانی از این دو عاشق ایرانی مکتوب کرده است نمادی از آموزه های عاشقانه ایرانی و آداب و سنت کشورمان است . چارچوب این جریان از خصومت دو خاندان بزرگ پارتی یکی از شرق و دیگری از غرب است. به جای پادشاهان کوی اوستا و فرمانروایان کیانی شاهنامه فردوسی بزرگ یکی از طرفین درگیر خاندان قران یا همان خاندان اشرافی کارن در غرب ایران بوده است. طرف مقابل موبد منیکان پادشاه مرو بوده که تا چند سال اخیر جزوی از خاک ایران بود و متاسفانه در دوره قاجار از خراسان بزرگ جدا شد.

ماجرا از آنجا آغاز می شود که پادشاه میانسال مرو به شهرو ملکه زیبایی و پری چهره "ماه آباد" یا همان مهاباد امروزی که سرزمین کردستان آریایی مادی ایران است ابراز علاقه می نماید. شهرو به پادشاه مرو

توضیح می دهد که متاهل و دارای یک فرزند پسر به نام "ویرو" می باشد. اما ناگزیر می شود به دلیل داشتن روابط دوستانه با خاندان بزرگ و قدرتمند در شمال شرقی ایران قول بدهد که اگر روزی صاحب دختری شد او را به همسری پادشاه مرو در بیاورد. شهرو از این رو با این امر موافقت کرد زیرا هرگز نمی اندیشید که فرزند دیگری بدنیا بیاورد. اما از قضای روزگار چنین نشد و وی صاحب دختری شد.

پس شهرو ملکه زیبای ایرانی نام دخترک را ویس گذاشت. ولی بلافاصله ویس را به دایه ای سپرده تا او را به خوزان ببرند و با کودک دیگری که تحت آموزش بزرگان کشوری بود دوره های علمی و مهم آن روزگار را ببیند. کودک دوم کسی نبود جز رامین برادر پادشاه مرو. هنگامی که این دو کودک بهترین دوران کودکی و جوانی را در کنار یکدیگر می گذارنند رامین به مرو فراخوانده می شود و ویس نیز به زادگاه خود در همدان. شهرو مادر ویس بدلیل آنکه دختر زیبای خود را ( ویس ) در پی قولی که در گذشته ها داده بود به عقد پادشاه پای به سن گذاشته مرو در نیاورد بهانه ازدواج با غیر خودی را مطرح نمود و می گوید که ویس با افراد غریبه ازدواج نمی کند. به همین روی بنای مراسم بزرگی را گذاشتند تا از پیگری های پادشاه مرو رهایی پیدا کنند. در روز مراسم "زرد" برادر ناتنی پادشاه مرو برای تذکر درباره قول شهبانو شهرو وارد کاخ شاهنشاهی می شود ولی ویس که هرگز تمایل به چنین ازدواجی نداشت از درخواست پادشاه مرو و نماینده اش "زرد" امتناع میکند. خبر نیز به گوش پادشاه مرو رسید و وی از این پیمان شکنی خشمگین شد. به همین روی به شاهان گرگان، داغستان، خوارزم، سغد، سند، هند، تبت و چین نامه نوشت و درخواست سپاهیان نظامی نمود تا با شهبانو مهابادی وارد نبرد شود . پس از خبر دار شدن شهرو شهبانوی ایرانی از این ماجرا وی نیز از شاهان آذربایجان - ری - گیلان - خوزستان یا سوزیانا - استخر و اسپهان یا اصفهان که همگی در غرب ایران بودند درخواست کمک نمود . پس از چندی هر دو لشگر در دشت نهاوند رویاروی یکدیگر قرار گرفتند. نبرد آغاز شد و پدر ویس ( همسر شهرو ) در این جنگ کشته شد. در فاصله نبرد رامین نیز در کنار سپاهیان شرق ایران قرار داشت و ویس نیز در سپاهاین غرب ایران شرکت نموده بود . در زمانی کوتاه آن دو چشم شان به یکدیگر افتاد و سالهای کودکی همچون پرده ای از دیدگانشان با زیبایی و خاطره گذشته عبور کرد. گویی گمشده سالهای خویش را یافته بودند. آری نقطه آغازین عشق ورجاوند ویس و رامین در دشت نهاوند رقم خورد. رامین پس از این دیدار به این اندیشه افتاد که برادر خویش ( پادشاه مرو ) را از فکر ازدواج با ویس منصرف کند ولی پادشاه مرو از قبول این درخواست امتناع نمود. پس از نبردی سخت پادشاه مرو با شهرو رو در رو می گردد و وی را از عذاب سخت پیمان شکنی در نزد اهورامزدا آگاه می نماید. شهرو در نهایت به درخواست پادشاه مرو تن داد و دروازه شهر را به روی پادشاه مرو گشود تا وارد شود و ویس را با خود ببرد. پس از بردن ویس به دربار پادشاه مرو در شهر جشن باشکوهی برگزار شد و مردم از اینکه شاه شهرشان ملکه خویش را برگزیده است خرسند شدند و شادمانی کردند ولی رامین از عشق ویس در اندوه و دلگیری تمام بیمار شد و سپس بستری شد. ویس نیز که هیچ علاقه ای به همسر جدید خود ( پادشاه مرو ) نداشت مرگ پدرش را بهانه نمود و از همبستر شدن با پادشاه مرو امتناع کرد. در این میان شخصیتی سرنوشت ساز وارد صحنه عاشقانه این دو جوان ایرانی می شود و زندگی جدیدی برای آنان و تاریخ ایران رقم می زند. وی دایه ویس و رامین در دوران کودکی است که پس از شنیدن خبر ازدواج پادشاه مرو با ویس خود را از خوزستان به مرو می رساند. سپس با نیرنگ هایی که اندیشه کرده بود ترتیب ملاقات ویس و رامین با یکدیگر را می دهد و هر سه در یک ملاقات سرنوشت ساز به این نتیجه می رسند که ویس تنها و تنها به رامین می اندیشد و نمی تواند با پادشاه مرو زندگی کند ولی از طرف دیگر رامین احساس گناه بزرگی را در دل خود حس می کرد و آن خیانت به زن همسرداری است که زن برادرش نیز بوده است ولی به هر روی آنان لحظه ای دوری از یکدیگر را نمی توانستد تاب و توان بیاورند. پس از ملاقات به کمک دایه ویس و رامین آنها بهترین لحظات خود را در کنار یکدیگر سپری میکنند.

پادشاه مرو که از جریانات اتفاق افتاده آگاهی نداشت از برادرش ( رامین ) و همسرش ( ویس ) برای شرکت در یک مراسم شکار در غرب ایران دعوت میکند تا هم ویس بتواند با خانواده اش دیداری کند و هم مراسم نزدیکی بین دو خاندان شکل گیرد ولی نزدیکان پادشاه مرو از جریانات پیش آمده بین دایه و ویس و رامین خبرهایی را به شاه مرو میدهند. شاه مرو از خشم در خود می پیچد و آنان را تهدید به رسوایی میکند. حتی رامین را به مرگ نیز وعده می دهد. ویس پس از چنین سخنانی لب به سخن می گشاید و عشق جاودانه خود را به رامین فریاد می زند و میگوید که در جهان هستی به هیچ کس بیش از رامین عشق و علاقه ندارم و یک لحظه بدون او نمی توانم زندگی کنم. از طرف دیگر برادر ویس "ویرو" با ویس سخن میگوید که وی از خاندان بزرگی است و این خیانت یک ننگ برای خانوداه ما می باشد و کوشش خود را برای منصرف کردن ویس میکند ولی ویس تحت هیچ شرایطی با درخواست ویرو موافقت نمی کند و تنها راه نجات از این درگیری ها را فرار به شهری دیگر می بینند. ویس و رامین به ری می گریزند و محل زندگی خود را از همگان مخفی میکنند. روزی رامین نامه ای برای مادرش نوشت و از جریانات پیش آمده پرسش کرد ولی مادر محل زندگی آنان را به پادشاه مرو که پسر بزرگش بود خبر میدهد. شاه با سپاهش وارد ری می شود و هر دو را به مرو باز می گرداند و با پای درمیانی بزرگان آنها را عفو میکند. پادشاه که از بی وفایی ویس به خود آگاه شده بود در هر زمانی که از کاخ دور می شد ویس را زندانی می کرد تا مبادا با رامین دیداری کند.
پس از این وقایع آوازه عاشق شدن رامین و همسر شاه در مرو شنیده می شود و مردم از آن با خبر می شوند. روزی رامین که استاد و نوازنده چنگ و سازهای ایرانی بوده است در ضیافتی بزرگ در دربار مشغول سرودن عشق خود به ویس می شود. خبر به برادرش شاه مرو می رسد و وی با خشم به نزد رامین می آید و او را تهدید به بریدن گلویش میکند که اگر ساکت ننشیند و این چنین گستاخی کند وی را خواهد کشت. درگیری بالا می گیرد و رامین به دفاع از خویش برمی خیزد و با میانجیگری اطرافیان و پشیمانی شاه مرو جریان خاتمه می یابد. مردان خردمند و بزرگان شهر مرو رامین را پند میدهند که نیک تر است که شهر را ترک کنی و به این خیانت به همسر برادر خود پایان دهی زیرا در نهایت جنگی سخت بین شما درخواهد گرفت. با گفته های بزرگان مرو رامین شهر را ترک میکند و راهی غرب ایران می شود و ناچار زندگی جدیدی را با دختری از خانواده بزرگان پارتی به نام "گل" آغاز میکند ولی یاد و خاطره ویس هرگز از اندیشه او پاک نمی شود. روزی که رامین گل را به چهره ویس تشبیه میکند و به او از این شبهات ظاهری بین او و عاشق دیرینه اش ویس خبر میدهد همسرش برآشفته می گردد و او را یک خیانت کار معرفی میکند و پس از مشاجراتی از یکدیگر جدا می شوند. رامین که اندیشه ویس را از یاد نبرده بود مشغول نوشتن نامه ای برای ویس در مرو میشود. سپس مکاتبات طولانی بین آن دو مخفیانه انجام می گیرد و بنا به درخواست ویس رامین به مرو باز میگردد و هر دو با برداشتن مقداری طلا از خزانه شاهی فرار می کنند و راهی غرب ایران می شوند و پس از عبور از قزوین به دیلمان می رسند و آنجا مستقر می شوند. پادشاه مرو که خبر را می شنود سخت آشفته می شود و با سپاهیانش راهی جستجوی آن دو می شود. شاه و یارانش شب هنگام در جاده ای استراحت میکند ولی ناگهان گرازی بزرگ به اردوگاه آنان حمله می کند پس از چنیدن ساعت درگیری میان شاه و یارانش با گراز حیوان شکم شاه مرو را از بالا تا به پایین می درد و در نهایت پادشاه مرو آن شب کشته می شود. پس از شنیدن خبر مرگ شاه مرو رامین به عنوان جانشین وی تاج سلطنت را بر سر می گذارد و زندگی رسمی خود را با معشوقه خود آغاز میکند تا روزی که ویس پس از سالها به مرگ طبیعی فوت می شود. رامین که زندگی پر از رنجش را برای رسیدن به ویس سپری کرده بود با مرگ ویس کالبد او را در زیر زمینی قرار می دهد و پس از واگذاری تاج و تخت شاهی به اطرافیانش در مراسمی بزرگ راهی زیر زمین می شود و خود در کنار ویس با زندگی بدرود می گوید و با آغوش باز به مرگ درود می دهد و در کنار کالبد معشوقه دیرینه اش به خاک او و جسدش بوسه می زند و خودکشی می کند و چنین پایان یافت عشقی که پس از دو هزار سال همچنان آوازه اش در ایران و جهان شنیده می شود.

خلاصه ای از داستان لیلی ومجنون به روایت نظامی


یکی از بزرگان عرب از قبیله بنی‌عامر (احتمالا در زمان خلفای بنی‌امیه) فرزندی نداشت؛ پس از دعا و نذر و نیاز بسیار، خداوند به او پسری عنایت می‌کند که نامش را قیس می‌گذارند. قیس هرچه بزرگتر می‌شود، بر زیبایی و کمالاتش افزوده می‌گردد. تا این‌که به سن درس خواندن می‌رسد و او را به مکتب می‌فرستند.

در مکتب به جز پسرهای دیگر، دخترانی نیز بودند که هر کدام از قبیله‌ای برای درس خواندن آمده‌بودند. در میان آنان دختری زیبارو به‌نام لیلی، دل از قیس می‌برد و کم‌کم خودش نیز دل‌باخته قیس می‌شود.
این دو دیگر فقط به اشتیاق دیدار هم به مکتب می‌روند. روزبه‌روز آتش این عشق بیشتر شعله می‌کشد و اگرچه سعی می‌کنند این دلدادگی از چشم دیگران پنهان بماند؛ اما بی‌قراری‌های قیس باعث می‌شود که دیگران به او لقب مجنون (دیوانه) بدهند و آن‌قدر به طعنه سخن می‌گویند تا به گوش پدر لیلی هم می‌رسد، بنابراین از رفتن لیلی به مکتب جلوگیری می‌کند و این فراق و ندیدن روی معشوق، شیدایی قیس را به نهایت می‌رساند.

قیس با ظاهری آشفته و پریشان، در کوچه و بازار، اشک‌ریزان در وصف زیبایی های لیلی شعر می‌خواند، آن‌چنان که کاملا به‌نام مجنون معروف می‌شود و قصه‌اش بر سر زبان‌ها می‌افتد. تنها دل‌خوشی او این است که شب‌ها پنهانی به محل زندگی لیلی برود و بوسه‌ای بر در دیوار آن‌جا بزند و برگردد.

پدر و خویشاوندان مجنون هرچه نصیحتش می‌کنند که از این رسوایی دست بردارد فایده‌ای نمی‌بخشد. بالاخره پدر قیس تصمیم می‌گیرد به خواستگاری لیلی برود. در قبیله لیلی پدر و اقوام او، بزرگان بنی‌عامر را با احترام می‌پذیرند اما وقتی سخن از خواستگاری لیلی برای قیس می‌شود، پدر لیلی می‌گوید:
«
وصلت دیوانه‌ای با خاندان ما پذیرفته نیست، چون حیثیت و آبروی ما را در میان قبائل عرب بر باد می‌دهد و تا قیس اصلاح نشود و راه و رسم عاقلان را در پیش نگیرد او را به دامادی نمی‌پذیرم
پدر و خویشان مجنون ناامید برمی‌گردند و او را پند می‌دهند که از عشق این دختر صرف‌‌نظر کن زیرا که دختران زیباروی بسیاری در قبیله بنی‌عامر یا قبائل دیگر هستندکه حاضرند همسری تو را بپذیرند. اما مجنون آشفته‌تر از پیش سر به بیابان می‌گذارد و با جانوران و درندگان همدم می‌شود.


پدر مجنون به توصیه مردم پسرش را برای زیارت به کعبه می‌برد و از او می‌خواهد که دعا کند تا خدا او را از این عشق شوم رهایی دهد و شفا بخشد. اما مجنون حلقه خانه‌ خدا را در دست می‌گیرد و از پروردگار می‌خواهد که لحظه به لحظه، عشق لیلی را در دل او بیفزاید تا حدی که حتی اگر او زنده نباشد عشقش باقی بماند و آن‌قدر برای لیلی دعا می‌کند، که پدرش درمی‌یابد این درد درمان پذیر نیست و مأیوس برمی‌گردد.
در این میان مردی از قبیله بنی‌اسد به‌نام «ابن‌سلام» دلباخته لیلی می‌شود و خویشانش را با هدایای بسیار به خواستگاری او می‌فرستد. پدر لیلی نمی‌پذیرد و از او می‌خواهد تا کمی صبر کند تا جواب قطعی را به او بدهد.
روزی یکی از دلاوران عرب به نام نوفل در بیابان مجنون را غزل‌خوانان و اشک‌ریزان می‌بیند. از حال او می‌پرسد. وقتی ماجرای او و عشقش به لیلی را می‌شنود به حالش رحمت می‌آورد، از او دلجویی می‌کند و قول می‌دهد او را به وصال لیلی برساند. پس با عده‌ای از دلاوران و جنگ‌جویانش به قبیله‌ لیلی می‌رود و از آنان می‌خواهد لیلی را به عقد مجنون درآورند.


اما آنان نمی‌پذیرند و آماده نبرد می‌شوند. نوفل جنگ و کشته‌شدن بی‌گناهان را صلاح نمی‌بیند و از درگیری منصرف میگردد. مجنون دل‌شکسته دوباره رهسپار کوه و بیابان می‌شود.


از سوی دیگر ابن‌سلام (خواستگار لیلی) آن‌قدر اصرار می‌کند و هدیه می‌فرستد تا ناچار پدر لیلی به ازدواج او رضایت می‌دهد. پس از جشن عروسی وقتی ابن‌سلام عروس را به خانه می‌برد، هنگامی که می‌خواهد به او نزدیک شود، لیلی سیلی محکمی به او می‌زند و به خداوند قسم می‌خورد که:


«
اگر مرا هم بکشی نمی‌توانی به وصال من برسی.» شوهرش هم به اجبار از این کار چشم می‌پوشد و تنها به دیدار و سلامی از او راضی می‌شود.


در همین ایام مرد شترسواری مجنون را در زیر درختی مشغول یاد و نام لیلی می‌بیند، فریاد برمی‌آورد که: «ای بی‌خبر! چرا بیهوده خود را عذاب می‌دهی؟ آن‌که تو را این‌چنین از عشقش بی‌تاب کرده‌است، اکنون در آغوش شوهرش به بوس و کنار مشغول و از یاد تو غافل است. این بی‌قراری را رها کن که زنان شایسته عهد و پیمان نیستند» مجنون چون این سخن گزاف را می‌شنود، فریادی جگرسوز برمی‌آورد و بی‌هوش به خاک می‌غلطد. مرد پشیمان می‌شود، از شتر پیاده می‌گردد و از مجنون دل‌جویی می‌کند که: «من سخن به درستی نگفتم، لیلی اگر چه بر خلاف میلش شوهر کرده‌است، اما به عهد و پیمان پایبند است و جز نام تو را بر زبان نمی‌آورد.» ولی مجنون دل‌خسته و نالان به راه می‌افتد و در خیال و ذهن خود با لیلی گفتگو می‌کند و لب به شکایت می‌گشاید که: «کجا رفت آن با هم نشستن‌ها و عهد بستن در عشق؟ کجا رفت آن ادعای دوستی و تا پای جان به یاد هم بودن؟ تو نخست با پذیرفتن عشقم سربلندم کردی ولی اکنون با این پیمان‌شکنی خوارم نمودی، اما چه‌کنم که خوبرویی و این بی‌وفائیت را هم تحمل می‌کنم

پدر مجنون باز به دیدار فرزندش می‌رود و او را پند می‌دهد اما سودی ندارد و مدتی بعد با غصه و درد می‌میرد. اما مجنون پس از شبی سوگواری بر مزار پدر، به صحرا بازمی‌گردد و با جانوران همنشین می‌شود. روزی سواری نامه‌ای از لیلی برای مجنون می‌آورد که در آن از وفاداریش به او خبر می‌دهد. این نامه مرهمی بر دل مجروح اوست و مجنون با نامه‌ای لبریز از عشق به آن پاسخ می‌دهد.

چندی بعد مادر مجنون نیز در می‌گذرد و غم مجنون را صد چندان می‌کند. روزی لیلی دور از چشم شوهرش، توسط پیرمردی برای مجنون پیغام می‌فرستد که مشتاق است او را در نخلستانی ببیند. در هنگام ملاقات، لیلی برای حفظ حرمت آبروی خود، از 10 گام فاصله، به مجنون نزدیک‌تر نمی‌شود و به پیرمرد می‌گوید: «از مجنون بخواه آن غزل‌هایی را که در وصف عشق من می‌خواند و ورد زبان مردمان است، چند بیتی برایم بخواند .
مجنون که مدهوش شده است پس از هشیاری، چند بیتی در وصف عشق خود و دلربائی لیلی می‌خواند و آرزو می‌کند شبی مهتابی در کنار هم باشند و راز دل بگویند. سپس مجنون دوباره به دشت و صحرا، و لیلی به خیمه‌گاه خود بازمی‌گردد.


لیلی در خانه‌ شوهر از هیبت همسر و شرم خویشان، جرأت گریستن و ناله کردن از فراق یار را ندارد پس در تنهایی اشک می‌ریزد و در مقابل دیگران لبخند می‌زند. تا این که ابن‌سلام (شوهر لیلی) بیمار می‌شود و پس از مدتی از دنیا می‌رود.


لیلی مرگ همسر را بهانه می‌کند، بغض‌های گره‌خورده در گلو را می‌شکند و به یاد دوست گریه آغاز می‌کند. به رسم عرب، زنان شوهر مرده، بایست تا مدتی تنها باشند و برای همسرشان عزاداری کنند، بنابراین لیلی پس از مدت‌ها فرصت می‌یابد در تنهائی خود چند بیتی بخواند و از عشق مجنون گریه سردهد.
با رسیدن فصل پائیز، گلستان وجود لیلی نیز رنگ خزان به خود می‌گیرد. بیماری، پیکرش را در هم می‌شکند و به بستر مرگ می‌افتد. لیلی به مادرش وصیت می‌کند: «پس از مرگ مرا چون عروس آراسته کن و مانند شهیدان با کفن خونین به خاک بسپار (با توجه به این حدیث: «هر که عاشق شود و پاکدامنی ورزد چون بمیرد شهید است») و آن‌هنگام که عاشق آواره من بر مزارم آمد، بگو لیلی با عشق تو از دنیا رفت و امروز هم که چهره در نقاب خاک کشیده، آرزو مند توست» پس از مرگ لیلی، مادرش با ناله و شیون بسیار، او را چون عروسی می‌آراید و به خاکش می‌سپارد.


چون خبر درگذشت لیلی به مجنون بیچاره می‌رسد، اشک‌ریزان و سوگوار بر سر آرامگاه لیلی می‌آید. مزار او را در آغوش می‌گیرد و چنان نعره‌ می‌زند و می‌گرید که هر شنونده‌ای متأثر می‌شود. سپس لیلی را خطاب قرار می‌دهد که: «ای زیباروی من! در تاریکی خاک چگونه روزگار می‌گذرانی؟ حیف از آن همه زیبایی و مهربانی که در خاک پنهان شد و اگر رفته‌ای اندوه تو در دل من جاودانه است.» آن‌گاه برمی‌خیزد و سر به صحرا می‌گذارد، و همه جا را از مرثیه‌‌هایی که در سوگ لیلی می‌خواند پر ناله می‌کند. اما تاب نمی‌آورد و همراه جانوران و درندگانی که با او انس گرفته‌اند برسر مزار لیلی باز می‌گردد.


مانند ماری که بر گنج حلقه زده آرامگاه یار را در بر می‌گیرد و از خدا می‌خواهد که از این رنج رهایی یابد و در کنار یار آرام گیرد. پس نام معشوق را بر زبان می‌آورد و جان به جان آفرین تسلیم می‌کند.
تا یک سال پس از مرگ مجنون، جانورانی که با او مأنوس بوده‌اند، پیرامون مزار لیلی و پیکر مجنون را، رها نمی‌کنند، به حدی که مردم گمان می‌کنند مجنون هنوز زنده‌است و از ترس حیوانات و درندگان کسی شهامت نزدیک شدن به آن‌جا را پیدا نمی‌کند. پس از آن‌که بالاخره جانوران پراکنده می‌شوند، مردمان می‌بینند در اثر مرور زمان، از پیکر مجنون جز استخوانی نمانده‌است که همچنان مزار لیلی را در آغوش دارد.
آنان آرامگاه لیلی را می‌گشایند و استخوان‌های مجنون را در کنار معشوقش به خاک می‌سپارند. گویند آرامگاه این دو دلداده سالها زیارتگاه مردم بوده است و هر دعایی در آن مستجاب می شده است.

(نظامی چون خودش نیز، همسرش را در جوانی از دست داده‌است، ماجرای مرگ لیلی و سوگواری مجنون را بسیار جانسوز بیان می‌کند.)

+ تعداد بازدید : 2 |
نوشته شده توسط pedram در 2017-01-08T14:53:27+01:00 و ساعت :